توصيف شهيد از زبان برادر:به صله ارحام اهميت مي داد .قرآن بسيار تلاوت مي كرد.نماز جماعت را دوست مي داشت.بسيار مهربان بود  و به پدر و مادر خود احترام مي گذاشت.از لحاظ اخلاقي براي ما نمونه و ا لگو بود.با كساني دوست مي شدكه با ايمان و اهل نماز وروزه بودند.هيچگاه امر به معروف  و نهي از منكر را فراموش نمي كردجوانان را براي رفتن به جبهه تشويق مي كرد و ميگفت خط امام را ادامه دهيد~با محرومين مهربان بود و به آنها  كمك مي كرد.مهم ترين سفارش اواقامه نماز اول وقت بود و مهم ترين آرزوي او شهيد شدن .آخرين دفعه اي كه از جبهه آمده بود حا لت معنوي خاصي داشت به طوري كه همه را تحت تاثير قرار داده بود.

خا طره اي از زبان برادر شهيد :
تقريبا 12 سال داشتم كه يك روز به خانه آمد ديدم بسيار خوشحال است و مي خنددگفتم داداش چرا مي خندي؟كفت:علي اگر من هديه به تو بدهم آيا نماز مي خواني ؟گفتم:من فقط حمد و سوره را بلدم.گفت:خودم يادت مي دهم من قبول كردم و او يك دست لباس ورزشي به من هديه دادو نماز را به من آموخت و از آن روز به بعد هر وقت نماز مي خوانم به ياد  او مي افتم خاطره ي ديگري كه از او دارم اين است كه در يكي از مرخصي هايي كه آمده بود به او گفتم ديگر به جبهه نرو .ازدواج كن .در جوابم گفت :شما برويد ازدواج كنيد و تشكيل خانواده بدهيد من در آن، دنيا ازدواج مي كنم.

خاطره اي از مادر شهيد :براي صرف غذا سر سفره نشسته بودم كه يكي دو نفر شروع كردند به صحبت كردن .كريم با ناراحتي گفت چرا موقع غذا خوردن  صحبت مي كنيد .مگر نمي دانيد اشكال دارد؟بعد از غذا وقت براي  صحبت كردن زياد است و وقتي مي ديد كه اين كار تكرار مي شود .بدون اينكه سخن بگويد از سر سفره بلند مي شد و مي رفت و ما همگي به اشتباه خود پي مي برديم .آخرين دفعه  اي كه به خانه آمده بود من به سفر مشهد رفته بودم و از ديدار او محروم ماندم به پدرش گفته بود بابا   نمي‏داني مادر برايم انار گذاشته يا نه و پدرش او را راهنمايي كرده بود.پدرش  مي‏گفت چنان در خوردن انار عجله داشت كه تا به حال نديده بودم .هنوز هم موقع دلتنگي‏‏هايم در كوچه چشم به راه كريم   مي‏ايستم!تا براي آخرين بار او را ببينم.