شهید والا مقام محسن شاکر اردکانی

http://s7.picofile.com/file/8237098776/Recovered_JPEG_797.jpg

نام : محسن           

نام خانوادگي : شاكر اردكاني        

نام پدر : محمد رضا              

تاريخ ولادت : اول فروردین سال 1348

ميزان تحصيلات : اول  دبيرستان                

وضعيت تاهل : مجرد                 

تاريخ شهادت :دوم بهمن ماه 1365 

اعزامي از طريق : بسيج          

محل دفن : گلزار شهداي راوند

http://s6.picofile.com/file/8237098834/Recovered_JPEG_Digital_Camera_349.jpg

 

به ياد دلاور مردي كه فارغ بال بر سمند عشق نشست و با تاسي به قافله سالار عشق به ديار يار شتافت و مرغ جان از قفس تن آزاد كرده و مزرع هميشه سبز آزادي را با خون سرخش آباد كرد .

«توصيف شهيد از زبان مادر»

از محسن برايمان بگوييد؟

محسن صداي خوبي داشت . قرآن را زيبا تلاوت مي كرد دوستان رزمنده و برادرش همه از صداي خوب او در جبهه مي ‏گفتند . پسرم رضا مي گفت : من نمي‏دانستم كه محسن به جبهه آمده ناگهان از داخل سنگري صداي قرآن شنيدم خيلي زيبا مي‏خواند . دقت كردم صدايش خيلي برايم آشنا بود . صداي محسن بود . از 14 سا لگي وارد جبهه شد . ايام تعطيل را به جبهه مي رفت و بقيه اوقات سال را درس مي خواند. رضا مي گفت : وقتي به فرمانده ا لتماس مي كردم كه اجازه بدهد محسن را ببينم مي گفت ما در اينجا كسي را به نام محسن نداريم هميشه ما را اشتباه مي گرفتند

از روزهاي آخر بگوييد چه حس و حالي داشت ؟

روز آخر به بازار رفت و براي هركدام از ما يك هديه خريد و گفت : دوست دارم اين يادگاريها را ازطرف من داشته باشيد.خواهرش مي‏گفت : با دوستش به خانه ماآمدند هديه را به من داد و گفت :‌نگران نباشيد من بر مي‏گردم .اما محسن ديگر بر نمي‏گردد او هيچ گاه نمي‏گذاشت بدرقه اش كنم و من نيز نمي‏رفتم چون احساس مي‏كردم كه او فكر مي كندكه رفتن من او را ناراحت مي كند و مانع از جبهه رفتنشمي شود. روي او را بوسيدم .

چگونه به جبهه رفت ؟

در دوران تحصيل يك شب خواب ديد كه حضرت فاطمه ( سلام الله علیها) به او گفته راهي كه انتخاب كردي ادامه بده . وقتي كه خوابش را تعريف كرد به او گفتم كه ايشان از تو خواسته كه درست را بخواني اما او قبول نكرد و گفت :‌من كه درس مي خوانم منظور ايشان جبهه بوده است . روز بعد به مدرسه رفت و براي رفتن به جبهه ثبت نا م كرد.

از نحوه شهادتش براي ما بگوييد ؟

 محسن در عمليات كربلاي 5 كه با رمز « فاطمه ا لزهراء » بود شركت كرد و در همان عمليات به شهادت رسيد . براي من تعريف كرده اند بيشتر كساني كه در اين عمليات شركت كرده بودند از ناحيه پهلو مجروح و سپس شهيد شده اند . محسن نيز اينگونه شهيد شده بود .

وقتي خبر شهادت را به شما دادند ؟‌

گفتم خدايا راضي ام به رضاي تو .

http://s7.picofile.com/file/8237098926/Recovered_JPEG_Digital_Camera_350.jpg

http://s7.picofile.com/file/8237099226/Recovered_JPEG_Digital_Camera_620.jpg

http://s6.picofile.com/file/8237099142/Recovered_JPEG_Digital_Camera_354.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8237100676/Recovered_JPEG_Digital_Camera_621.jpg

یاد و خاطره شهدای بهمن ماه راوند گرامی باد

http://s1.picofile.com/file/7329868274/resized_6_zamani_moghaddam.jpg

http://s2.picofile.com/file/7329892040/resized_12_masjoodi.jpg

http://s1.picofile.com/file/7329892468/resized_13_shamsi_zade.jpg

http://s2.picofile.com/file/7329893438/resized_20_mansoori.jpg

http://s2.picofile.com/file/7329923117/resized_45_shaker.jpg

چارتکبیر زدم یک سره بر هر چه که هست

http://s7.picofile.com/file/8235242450/photo_2016_01_25_15_22_59.jpg

 " چهار قدم فاصله  از ولادت تا شهادت "

نام : حسين         

نام خانوادگي : شمسي زاده راوندي       

نام پدر : تقي            

تاريخ ولادت : سوم بهمن ماه 1324 ه.ش

وضعيت تاهل : متاهل                         

تعداد فرزند : 7فرزند                              

تاريخ شهادت :هفتم بهمن ماه 1365 ه.ش

نام عمليات : كربلاي 5                      

اعزامي از: بسيج
http://s6.picofile.com/file/8235242150/photo_2016_01_25_15_21_59.jpg
 
در دار الولایه راوند از توابع شهرستان کاشان چشم به جهان گشود. پدرش تقی، کشاورز بود و مادرش حسني نام داشت. خواندن ونوشتن نمی دانست. کشاورز بود.
سال1347 ازدواج کرد و صاحب سه پسر و چهار دختر شد. به عنوان بسیجی در جبهه حضور يافت. هفتم بهمن 1365، در شلمچه بر اثر اصابت ترکش شهيد شد. مزار او در زیارت امامزاده ولی بن سلطان بن امام موسی الکاظم (علیه السلام) زادگاهش واقع است.
 
http://s6.picofile.com/file/8235242292/photo_2016_01_25_15_22_29.jpg
 
خاطره ای از آخرین لحظات زندگی شهید شمسی زاده از زبان فرمانده او :

بنا به توصیه آقایان برادران حسن و محمد قطبی و آقای جواد ذوالفقاری برادر خانم ایشان  ، فرمانده می دانست که همسر و هفت فرزند او در سنین یک ، دو ، چهار ، هشت ، ده ، دوازد و شانزده سالگی همه چشم براه پدرشان هستند . پس قرار و مدار انسان ها بر این بود که نباید او به خط مقدم حتی نزدیک هم  بشود .

از حسین اصرار و از فرمانده مخالفت سرسختانه .... تا حسین به گریه افتاد و وقتی چشمش به برخی اقوام و فامیل در آن حوالی افتاد به آنها نهیبی زد که مگر شما رزق و روزی و سرنوشت خانواده و بچه های مرا تامین می کنید ....آنها هم خدایی دارند .... و رفت کنار چادر رزمندگان با بغض و اشک و حسرت نشست و سیل رزمندگان را تماشا می کرد که می رفتند و او را جا می گذاشتند .

یاد خانم زینب (س) و مصائب او افتاد در مصیبت برادر شهیدش حسین بین علی (علیه السلام) و از آنجا که علاقه زیادی به خانم زینب (سلام الله علیها) داشت و دخترش را به اسم او نامیده بود ، زیر لب روضه خواند و گریه کرد.....
چند لحظه گذشت ... یکی آمد و در گوش فرمانده چیزی گفت .... و فرمانده نام یکی از بچه های رزمنده را صدا کرد و گفت : شما باید برگردی عقب ظاهرا برادر شما مجروح شده است..... و او سر به زیر انداخت و رفت ....
فرمانده مکثی کرد و گفت : چه کسی آماده است به جای این برادر به خط مقدم برود ؟؟
حسین به سرعت از جای برخواست و فریاد زد من من
فرمانده تعریف می کرد : یک آن زبانم قفل شد و نتوانستم علیرغم همه اصرارها و پافشارهای قبلی او و مخالفت سرسختانه من حتی یک کلمه مخالفت کنم
حسین در سوم بهمن ماه در زمستانی سرد و برفی چشم به جهان گشود و عزیز حسنی و تقی پدر و مادر زحمت کش و زنج دیده اش بود و در هفتم بهمن ماه در زمستانی سرد و برفی به خیل شهیدان وطن پیوست و به آرزوی خود رسید
پیکر  پاک آن سرافراز و شجاع و حق طلب با تیر دشمن دین و ترکشهای خصم از خدا بی خبر در هفتم بهمن به خون غلطید و هنوز لبخند بر لبان پاکش بود.
 
http://s6.picofile.com/file/8235242100/photo_2016_01_25_15_21_40.jpg
 
 " دلنوشته ای از دختر شهید شمسی زاده "
 

باباي خوبم سلام . مثل هميشه باز هم برايت نامه اي مي نويسم كه حتما مي خواني . باز دستانت را از پشت همين كاغذ نامه مي بوسم . باز با همين كاغذ ناچيز مثل همه دختراني كه هر شب با نگاه پر مهرشان صورت بابا را نگاه مي كنند و مي گويند :‌ دوستت دارم ، من هم مثل آنها بلكه عاشقانه تر مي گويم : بابا خيلي دوستت دارم . آنگاه كه دست هر دختري را در دست پدرش مي بينم شايد اين شيطان پليد است كه در وجودم مي گويد : اي كاش جبهه هرگز تو را قبول نمي كرد و اي كاش گامهاي پر صلابتت را هيچ گاه براي رفتن به جبهه استوار نمي كردي چرا كه چشمهاي منتظر زيادي به راهت خيره شده تا برگردي .

اما آنگاه كه نسيم عشق ورزيدن گرفت شميمش تو را چنان از خود بيخود كرد كه همسر و فرزندانت را فراموش كردي و تا ابد به ديدار معشوق شتافتي . يادت هست در آن آخرين عمليات همه تو را از رفتن به جلو منع مي كردند و مي گفتند :‌ حسين تو عيا لواري به فكر خودت نيستي به فكر فرزندانت باش اما تو سوار بر ذوا لجناح سا لارت ،‌ همسفر حسين شدي و براي هميشه در طومار ياران حسين ثبت شدي . باباي خوبم !‌ باباي مهربانم ! بگذار اسمت را تسبيح هر نمازم كنم . بگذار صد مرتبه بعد از هر نماز بگويم : بابا … بابا …

اگر چه در همان كودكي اسمت در دفتر زندگيم پاك شد و صورت نورانيت از جلو چشمانم محو گشت در آن لحظه تنهايي ها مرا درياب و براي هميشه در كنار خودت نگه دار تا عقده بي پدريم در دنيا ، در آن خانه بهشتي ات باز شود . پس خوشا به حا لم با داشتن چنين پدري، پدري كه اگر چه يك جسم بود اما روحش مالامال از صفا و اخلاص بود و معناي زندگي را يكبار براي هميشه درك كرد . راهت را براي هميشه ادامه خواهم داد باباي شهيدم .

http://s7.picofile.com/file/8235242226/photo_2016_01_25_15_22_10.jpg

http://s7.picofile.com/file/8235242284/photo_2016_01_25_15_22_25.jpg

http://s6.picofile.com/file/8235242434/photo_2016_01_25_15_22_53.jpg