راوند در رهگذر تاریخ
 
قالب وبلاگ
آخرين مطالب

ارزش غذایی 100 گرم گوجه سبز:

كربوهیدرات 8.51 گرم، چربی 2.84 گرم، پروتئین 1.6 گرم، فیبر خام 0.5 درصد.

با مصرف 100گرم گوجه سبز، 5 درصد ویتامین آ، 2.1 درصد ویتامین ب 1 (تیامین)، 1.9 درصد ویتامین ب 2(ریبوفلاوین)، 2.8 درصد نیاسین، 13 درصد ویتامین ث، 5.1‌ درصد كلسیم، 2.2 درصدفسفر، 5 درصدآهن و 3.6 درصد پتاسیم مورد نیاز در روز تامین می‌شود.



پژوهشگران معتقدند گوجه سبز باعث تعادل اسید و باز در جریان خون می شود، از این رو می تواند در درمان حالت اسیدی خون مفید باشد. این میوه اثرات قابل توجهی در جلوگیری از بیماری هایی مانند چربی خون بالا، پیری سلول و سرطان دارد.
گوجه سبز به میوه درختان مختلفی که متعلق به نژاد PRUNS از خانواده ی ROSE هستند، اطلاق می شود. بر پایه ی نوشته های قدیمی، نژاد این گیاه قدمت ۲۰۰۰ ساله دارد و چینی ها اولین کسانی بودند که به کشت آن اقدام کردند. این میوه به سرعت می رسد و مدت نگهداری آن در یخچال ۴ روز است.

شبکه ایران: گوجه سبز باعث تعادل اسید و باز در جریان خون می شود، از این رو می تواند در درمان حالت اسیدی خون مفید باشد. این میوه اثرات قابل توجهی در جلوگیری از بیماری هایی مانند چربی خون بالا، پیری سلول و سرطان دارد. اسید بنزوئیک، ترکیبی است که خاصیت ضد میکروبی دارد. این ماده به طور طبیعی در گوجه سبز وجود دارد. همچنین، بعضی از تحقیقات بیانگر خاصیت ضد قارچی و ضد باکتریایی این میوه هستند.

مطالعات نشان می دهد که این میوه می تواند در درمان تومورها نیز موثر باشد. همچنین به دلیل وجود اسید اسکوربیک ( ویتامین C)، برای افراد مبتلا به نقرس توصیه می شود.

این میوه چون حاوی برخی ویتامین ها و نیز پیش ساز ویتامینA است، برای کمک به درمان شب کوری و نیز رشد بدن (در صورت مصرف تمام مواد غذایی دیگری که مورد نیاز کودکان هستند) مفید است. گوجه سبز مملو از ویتامین هایB وC بوده و به همین جهت برای آرامش اعصاب نیز مفید شناخته شده البته مصرف زیاد آن حالتی از حساسیت موقت را در دهان و دندان های مصرف کننده ایجاد می کند. به علاوه هر صد گرم گوجه سبز ۳۰ کیلوکالری انرژی دارد.

همچنین گوجه سبز نرم یا همان آلو نیز برای درمان بسیاری از مشکلات گوارشی از جمله یبوست نیز به کار می رود.

پژوهشگران معتقدند که مصرف گوجه سبز برای بهبود طعم دهان مفید است و پختن برگ های درختش در سرکه می تواند در درمان کرم های حلقوی موثر باشد. از خواص دیگر این میوه، خاصیت مسهلی آن است که به خوبی شناخته شده است. همچنین اثرات منحصر به فرد آن شامل کاهش فشار خون و چربی خون، حذف رسوبات از خون و تنظیم عملکرد معدی روده ای است.

مراقب باشید

این میوه اگر نشسته و آلوده باشد، احتمال ابتلا به بیماری های عفونی گوارشی از جمله حصبه و مسمومیت های غذایی را مطرح می سازد.

بیماری حصبه نوعی عفونت باکتریایی دستگاه گوارش ناشی از مصرف آب و مواد غذایی آلوده است که می تواند افراد بی‌احتیاط را در کلیه ی سنین مبتلا کند، اما شدت این بیماری در کودکان و افراد بالای ۶۰ سال بیشتر است و عوارضی از قبیل کاهش شدید آب و املاح بدن، سوراخ شدن روده ها، خونریزی دستگاه گوارش، عفونت استخوان و زردی را ایجاد می کند.


عموماً کودکان با دیدن این گونه میوه ها بر روی چرخ دستی ها که ظاهری تمیز و خیس دارند، به گمان اینکه این خوراکی ها توسط فروشنده تمیز شده اند آنها را خریده و بلافاصله با پاشیدن مقداری نمک آن را را میل می کنند. در حالی که این خوراکی ها اصولاً شسته و ضد عفونی نشده اند و آبی که بر روی آنها پاشیده می شود صرفاً برای تازه و خوش منظره نگه داشتن آن هاست.

عده ای نیز به گوجه سبز علاقه وافری دارند و نه تنها تمایل دارند که آن را به صورت خام و همانند سایر میوه ها مصرف کنند و در سبد میوه خود قرار دهند بلکه با گوجه سبز غذاهای متعددی نیز پخت می کنند. از جمله غذاهایی که می توان در آن از گوجه سبز استفاده کرد انواع آش ها و خورش هایی مثل خورش گوجه است. همچنین از این میوه می توان به عنوان طعم دهنده و ترش مزه کردن غذاها و جایگزین نمک استفاده کرد. قرار دادن چند عدد گوجه سبز در خورشت هایی مثل بادمجان و مرغ طعم دلنشین تری به این غذاها می دهد.

حتی می توان گوجه سبزهایی که مدتی مانده و نرم و یا شل شده را به عنوان آلو در خورشت آلو استفاده کرد.

مصرف گوجه سبز براي درمان شب‌كوري، مفيد است و همچنين بيماري‌هاي نقرس، رماتيسم و تصلب شرايين با خوردن گوجه سبز بهبود مي‌يابد. گوجه سبز، خاصيت مسهلي دارد و خشك شده آن براي درمان اعصاب و كم‌خوني مفيد است. همچنين مدر است و اعمال كليه‌ها را تنظيم مي‌كند.

جوشانده 25 تا 30 گرم برگ درخت گوجه سبز، كشنده انگل‌هاي معده است و اين خاصيت در هسته گوجه سبز هم وجود دارد.البته فراموش نكنيد برگ گوجه سبز نفاخ است و براي معده مضر است، مگر آن كه همراه با يك مسهل خورده شود.

[ دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390 ] [ 18:48 ] [ فطرت ]

روي چمن از شكوفه ها رنگين شد

وز عطر اقاقيا هوا سنگين شد



در نغمه هر چلچله پيغامي هست

كاي خفته روزگار فروردين شد

64249443605695118292.jpg  94755045755732816078.jpg  63805971348376791133.jpg  39842146227237002572.jpg  92491064635938882177.jpg

08964588535048274158.jpg 26494799740589469167.jpg  50203300738364897512.jpg  80244657612523329466.jpg  67948678196638229474.jpg

33949211503671265651.jpg  03994179891302551850.jpg 06574145351099434789.jpg  60719335668796344191.jpg  75306998889857175321.jpg  

13483047964044736413.jpg   84534703603106334606.jpg  11291401157209039821.jpg  00890309963828046319.jpg 15480639866677259776.jpg


بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه و بانگ پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک ميرسد اينک بهار
خوش بحال روزگار …
خوش بحال چشمه ها و دشتها
خوش بحال دانه ها و سبزه ها
خوش بحال غنچه های نيمه باز
خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز
خوش بحال جان لبريز از شراب
خوش بحال آفتاب …
ای دل من، گرچه در اين روزگار
جامهء رنگين نمی‌پوشی به كام
بادهء رنگين نمی‌نوشی ز جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می كه می‌بايد تهی است
ای دريغ از «تو» اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از «من» اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از «ما» اگر کامی نگيريم از بهار …
گر نکوبی شيشهء غم را به سنگ
هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ …

[ یکشنبه چهاردهم فروردین 1390 ] [ 22:21 ] [ فطرت ]

قطب الدّين راوندي

متوفّاي 573ق.

 

حديث فقاهت

عبد الوحيد وفايي

 

ايران در عصر قطب راوندي

سده‌ى ششم هجري دوران حاكميت دو سلسله‌ى بزرگ از پادشاهان ايراني بود. سلجوقيان سلسله‌اى بودند كه پس از جدا شدن از حوزه‌ى خلافت بغداد حكومت مستقلّي تشكيل دادند و از سال 429ق. الي 553ق. در سرتاسر ايران فرمانروايي كردند.آنان از مقتدرترين حكومتهاي اين سرزمين بودند. پيروزي مسلمانان در جنگ با مسيحيان روم شرقي (بيزانس) و گسترش قلمرو آنان، از نقطه‌هاي برجسته در دوران حكومت اين خاندان است.

پس از آنان خوازمشاهيان بر ظد سلجوقيان طغيان كردند و اقتدار سياسي ايران را به ‌دست گرفتند. در اين عصر به خصوص در دوره‌ي سلجوقيان افكار مذهبي و سنّت‌گرايي بر گرايشهاي عقلي غلبه كرد و بسياري از كتب علوم عقلي و فلسفي سوزانده شد.

دولتمردان سلجوقي به ويژه وزير معروف آنان «خواجه نظام الملك» از سنّت‌گرايان و سردمداران شورش ضد عقلي بودند[1].

وقوع جنگهاي صليبي و هجوم و آگاهي اروپاييان  به جهان اسلام، عواقبي چون به تاراج‌بردن گنجينه‌هاي علمي مسلمانان را دربرداشت؛ واي به رغم اين حوادث، قرن ششم را مي‌بايست سده‌ي علم ومعرفت ناميد؛ چراكه دانشمندان بسياري در اين دوره پا به عرصه‌ى وجود نهاده، با تلاش علمي و بي‌وقفه‌ى خويش خدمات بسياري به اسلام كردند[2]. از جمله‌ى اين دانشمندان تلاشگر، دانشمند عالي‌مقام، فقيه محدّث مشهور، «سعيد بن هبةالله راوندي» معروف به «قطب راوندي» بود كه در اين نوشتار به تماشاي زندگي پرافتخارش مي‌نشينيم.

 

زادگاه و نياكان

«راوند» كه در آن زمان روستايي در نزديكي كاشان بود، زادگاه عالمان بسيار شناخته مي‌شد به گونه‌اي كه آقا بزرگ تهراني بيش از ده نفر از بزرگان راوند را منحصر به قرن ششم ياد مي‌كند[3].

«سعيد» گلي از بوستان مكتب محمّدي بود كه از آن ديار برخاست و قطب الدّين لقب يافت. او فرزند «هبة الله بن حسين بن هبة الله بي حسن راوندي» بود. گرچه اطلاعات كافي از همه‌ى نياكان او به دست نيامده، همين اندازه معلوم است كه پدر و جد قطب الدّين، از عالمان و برجستگان آن ديار بوده‌اند[4]. با تأسّف تاريخچه و شرح حالي از تولّد و دوران كودكي او نيز به دست نيامده است.

 

تحصيل

فرزانه‌ى برومند راوند، علاوه بر پدر، از محضر بزرگان ديگري استفاده كرده است. قطب‌الدّين خوشه‌چين خرمن عالماني است كه ثمره‌ي انديشه‌ى آنها قرنهاي متمتدي مشام انسانها را معطر ساخته است. افكار بزرگ شخصيتهايي چون شيخ صدوق، سيّد مرتضي، سيد رضي و شيخ طوسي در انديشه و تفكّر او جا پيدا كرده و با نقل حديث از شاگردان آنان، جوهره‌ي علمي و عملي او نضج يافته است.

بنابر آنچه كه در رياض العلماء آمده است، قطب الدّين رواياتي از بزرگان حديث در شهرهاي اصفهان، خراسان و همدان شنيده و نقل كرده است[5] و از اين روزنه مي‌توان به مسافرتهاي علمي او به شهرهاي مختلف پي‌برد. چنانچه قرارداشتن قبر شريف او در شهر قم، دليلي بر استفاده‌ى او از محضر استادان آن ديار است.

برخي از استادان او عبارتند از:

1-    ابوجعفر محمّد بن علي بن محسن حلبي. او موفّق به درك محضر شيخ طوسي شده و قطب الدّين راوندي از وي نقل كرده ‌است.

2-    ابوالحسن محمّدبن علي بن عبدالصّمد تميمي نيشابوري. او از شاگردان فرزند شيخ طوسي بوده است.

3-    سيّد ابوالبركات محمّد ابن اسماعيل مشهدي: وي از شاگردان شيخ طوسي بوده است و علاوه بر قطب الدّين، منتجب الدّين (صاحب كتاب «الفهرست») و امام ضياءالدّين از شاگردان او بوده‌اند.

4-    صفي الدّين مرتضي بن داعي بن قاسم.  او از شاگردان شيخ طوسي و مؤلّف كتاب «تبصرة العلوم» است.

5-    شيخ‌السّادة مجتبي بي داعي بن قاسم. ايشان نيز همچون برادرش از محدّثان بزرگ بوده و قطب الدّين از اين دو برادر روايت نقل كرده است.

6-                       ابوالفضل عبد الرّحيم بن احمد شيباني.

7-    ابوجعفر محمّد بن مرزبان. از شاگردان شيخ مفيد است كه قطب الدّين در كتاب «قصص الانبياء» از او روايت نقل كرده است.

8-                       هبة الله بن دعويدار. از شاگردان شيخ صدوق به شمارآمده‌است.

9-                       ابو جعفر بن كميح.

10-                 ابونصر الغاري.

11-                 ابوصمصام احمد بن سعيد طوسي.

12-                 ابوالحسين احمد بن محمّد بن علي مرشكي.

13-                 ابوسعيد حسن بن علي لارآبادي.

14-                 ابوالقاسم حسن بن محمّد حديقي.

15-                 ابوصمصام ذوالفقار بن محمّد بن معبد حسيني.

 

علاوه بر آنها، نام هفت نفر از بزرگان و انديشه‌وران آن عصر در شمار استادان قطب‌الدّين قرار دارد[6].

 

استادان بزرگ

«ابوعلي فضل بن حسن بن فضل طبرسي»، معروف به «امين الدّين» از بزرگترين دانشمندان و مفسّران شيعي در قرن ششم هجري است. شيخ طبرسي با خلق تفسير بي نظيري از قرآن كريم به نام «مجمع البيان» جاودانگي نام و ياد خويش را موجب گشت.

گرچه او بيش از دهها اثر مفيد همچون «اعلام الوري» از خود به جاگذاشت، تفسير قرآن (مجمع البيان) براي شناساندن شخصيت علميش از همه ممتازتر است*. قطب راوندي شاگرد ممتاز شيخ طبرسي بوده است؛ و اين امتياز و شايستگي شاگرد، به حدّي رسيده كه قطب را با او، و او را با قطب مي‌شناسند.

قطب راوندي خود به قرآن عشق مي‌ورزيد و در راه نشر معارف آن پرتلاش بود؛ امّا تأثير نفس قدسي استادش ، طبرسي بزرگ، در انديشه و آثار گرانسنگ او نقش بسزايي داشت و از اين رو، آثار و تأليفات قطب راوندي، رنگ خدايي و بوي وحي به خود گرفت[7].

از ميان انبوه جويندگان علم كه از خرمن فضل راوندي خوشه‌چيني كرده‌اند نام فرزندان وي درخششي ويژه دارد. او علاوه بر مسجد و منزل و مكتب، در سفر و حضر به نورافشاني پرداخته و شاگردان بسياري را به جامعه‌ي اسلامي آن روز ارائه داده است.شاگردان قطب‌الدّين چهره‌هاي درخشاني هستند كه از وي به نقل روايت پرداخته‌اند. برخي از آنان عبارتند از:

1-    احمد بن علي بن عبدالجبّار طبرسي. او علاوه بر قضاوت به نقل حديث نيز مي‌پرداخت.

2-    حسين بن سعيد بن هبة الله. وي فرزند دانشور قطب‌الدّين بوده و از او به عنوان شهيد ياد شده است.

3-    علي بن عبد الجبّار بن محمّد. از دانشمندان و فقهاي بنام.

4-                       علي بن محمّد المدائني.

5-                       محمّد بن الحسن البغدادي.

6-    محمّد بن سعيد بن هبة‌الله. او فرزند ديگر قطب راوندي است كه به «ظهيرالدّين» معروف بود[8].

محمّد بن علي معروف به «ابن شهر آشوب» از ستارگان درخشان تشيّع و برجسته‌ترين شاگرد قطب بود. ابن شهر آشوب در كتاب خويش، «معالم العلماء»، با يادي از قطب‌الدّين به عنوان استاد خويش نام چند كتاب وي را ثبت كرده است*.

 

دانش و آثار

مردان خدا الگوهاي روشني هستند كه به‌رغم مشكلات و كمبودهاي عصر خويش، همه‌ي تلاش و همتشان خدمت به اسلام عزيز و احياي مجد و عظمت آن بوده است. آنان با عشق به قرآن مجيد و اهل بيت عليهم السّلام- به نشر و پخش آثار ايشان پرداخته، همواره از سر چشمه‌ى زلال ابديت سيراب مي‌شوند.

قطب‌الدّين راوندي در زمره‌ى مردان بزرگي است كه با دانش فراوان خود پس از بهره‌مندي از علوم مختلف و تبحّر در آنها، حلقه‌ى زرّيني در سلسله‌ي حافظان و راويان معارف اسلامي گرديد و در بيشتر رشته‌هاي علوم اسلامي تبحّر و تخصّص خود را به نمايش گزارد.

 

‌أ-    علم تفسير: تفسير قرآن، درك معاني عميق و دقيق آيات و تدوين و نگارش آن، از خدمات بزرگ عالمان ديني است. علي بن ابراهيم قمي، شيخ طوسي و علّامه طبرسي و ديگر رادمردان عرصه‌ى علم و معرفت، از پيشگامان اين حركت عظيم بوده‌اند.
قطب‌الدّين  نيز در كنار اين دانشوران قرار داشته چندين تفسير به شرح زير به نام وي ثبت شده است.

1-           «امّ القرآن».

2-           «تفسير القرآن» در دو جلد.

3-           «خلاصة التفاسير» در ده جلد.

4-           «شرح آيات المشكلة في التّنزيه».

5-           «اللباب في فضل آية الكرسي».

6-           «الناسخ و المنسوخ من القرآن»*.

 

‌ب-     نهج البلاغه: راوندي نه تنها در فقاهت و حديث ژرفنگر و ناخداي درياي تفسير قرآن است، بلكه غوّاص كلام اميرالمؤمنين بود.
ابن ابي الحديد، دانشمند بزرگ اهل سنّت، در تمجيد از قطب مي‌نويسد: «كسي قبل از من تا آن اندازه كه اطّلاع دارم به تفسير نهج البلاغه نپرداخته است به جز يك نفر و آن سعيد بن هبة‌الله بن حسين، معروف به قطب‌الد
ّين راوندي است.»[9]
«منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة» كتابي است در دو جلد قطور كه راوندي در آن به شرح و توضيح سخنان مولاي متّقيان
عليه السّلام- پرداخته است.
ابن ابي الحديد، اين شرح را چون كتاب مرجع به كار گرفته و از آن استفاده‌هاي فراوان برده است.

‌ج-    كلام و فلسفه: سابقه‌ي علم كلام كه درباره‌ي مسائل اعتقادي اسلام و اصول دين به بحث مي‌نشيند، به سده‌هاي اوّل تاريخ دين ما باز‌مي‌گردد. كلام به دو دسته تقسيم مي‌شود: كلام عقلي و كلام نقلي. قطب‌الدّين راوندي از دانشمندان كلام نقلي بود كه اعتقادات و تفكّرات اسلامي خويش را با سخن پرودگار درآميخته بود.
راوندي دانشوري بود كه تمامي آثارش رنگ و بويي روايي داشت و با استفاده از نبوغ و تحقيقات و مطالعاتش از او به عنوان مرزباني ژرفنگر از حريم تشيّع ياد شده است.
دفاع از حريم عقايد شيعه و پاسخگويي به شكّاكان و متعصّبان عصر خويش، وي را برآن‌داشت تا در پي انجام وظيفه آثار ارزشمندي را از خود به يادگار نهد.
از آثار قطب‌الدّين راوندي مي‌توان به كتابهاي ذيل اشاره كرد.

1-           «الخرايج و الجرايح». اين كتاب كه معروفترين اثر قطب به شمار مي‌آيد در بيان مسايل كلامي و عقايد بوده و دربرگيرنده‌ي هفت كتاب پيرامون مسئله‌ي معجزه و شيوه‌ى زندگي رسول خدا-صلّي الله عليه و آله- است.

2-           «امّ معجزات». نام كتابي است كه راوندي پس از چندي به عنوان «تتمة الخرايج» به نگارش درآورد.

3-           «الاختلافات». اين كتاب دربرگيرنده‌ى اختلافات كلامي بين شيخ مفيد و سيّد مرتضي (علم الهدي) بوده و 95 مسئله‌ى اختلافي در آن بررسي شده است.

4-           «تهفات الفلاسفه». اين كتاب كه نشاندهنده‌ي دانش فلسفي قطب است، در موضوع حكمت و فلسفه نگارش شده و به تناقض‌گويي فلاسفه پرداخته است.

5-           «جواهر الكلام في شرح مقدّمة الكلام». شرحي بر كتاب «مقدّمة الكلام» شيخ طوسي در علم كلام است[10].

 

‌د-                      فقه: حدود بيست اثر ارزنده و مفيد در علم فقه به دست تواناي اين دانشور راوندي تأليف شده كه برخي از آنان عبارتند از:

1-          «آيات الاحكام». اين كتاب آياتي از قرآن كريم را كه مربوط به مسائل و فقهي و احكام ديني است مورد بحث و بررسي قرار داده است.

2-          «احكام الاحكام».

3-          «الانجاز». شرحي است بر كتاب «الايجاز في الفرائض» شيخ طوسي.

4-          «حلّ المعقود في الجمل و العقود».

5-          «الشّافيه في الغسلة الثّانيه».

6-          «الخمس».

7-          «من حضرة الاداء و عليه القضاء».

8-          «رسالة الفقهاء».

9-          «مشكلات النّهاية».

10-    «المنتهي في شرح النّهاية».

11-    «الرائع في الشّرايع».

12-    «النّيات في جميع العبادات».

13-    «نهية النهاية».

14-    «فقه القرآن». اين كتاب گرانسنگ با تلاش و كوششي ستودني به دست توانمند قطب راوندي نوشته شده است. او در اين كتاب تمام آيات قرآن را كه به احكام فقهي مربوط بوده است به ترتيب ابواب فقه دسته‌بندي كرده و در دو جلد به يادگار نهاده است.
پيش از او تنها دو كتاب در اين موضوع به رشته‌ي نحرير درآمده بود. قطب‌الدّين در اين كتاب پس از ذكر آيات مربوط به هر موضوع ، به بررسي فقهي آن پرداخته نتايج فقهي خويش را از آن بيان مي‌دارد[11].

‌ه-                      حديث: قطب راوندي در حديث و روايات آثار جاويدان و ارزشمندي داشته و گامهايي استوار در اين زمينه برداشته است. از اين آثار مي‌توان به كتابهاي زير اشاره كرد.

1-          «تحفة العليل»، در موضوع دعا و آداب آن و احاديث مربوط به امراض و بلاها.

2-          «رسالة في صحّه احاديث اصحبنا» كه موضو ع آن بيان صحت احاديثي است كه علماي شيعه نقل كرده اند.

3-          «شرح الكلمات مائة»، شامل شرح صد كلمه از سخنان حضرت علي عليه السّلام.

4-          «ضياء الشّهاب»، شرحي بر كتاب «شهاب الاخبار» قاضي سلامه مصري.

5-          «لباب الاخبار».

6-          «لب اللباب»، اخبار و احاديثي در موضوع اخلاق.

7-          «مزار». كتابي بزرگ در موضوع زيارتنامه‌ها.

8-          «المجالس في الحديث».

9-          «دعوات» معروف به «سلوة الحزين». موضوع اين كتاب ارزشمند به آداب دعاها و تأثير آنها است كه در چهار باب تدوين گشته است. فضيلت دعا ذكر صحّت و سلامتي از نگاه روايات، امراض و عوارض جسمي و روحي از زبان ائمّه‌ي اطهار-عليهم السّلام- و حالات مرگ و پايان زندگي، چهار موضوع اصلي آن به شمار مي‌رود[12].

 

‌و-                      تاريخ: قطب راوندي داراي آثاري در موضوع تاريخ است.

1-          «جني الجنتين»، در تاريخ اولاد امام هادي عليه السّلام- و امام حسن عسكري عليه السّلام.

2-          «قصص الانبياء». در اين كتاب تاريخ و شرح زندگي پيامبران از زبان روايات بيان شده است[13].

 

‌ز-                      اصول فقه: «المستقصي» نام كتابي از راوندي در علم اصول فقه است. اين كتاب شرحي بر «الذّريعة» از سيّد مرتضي در علم اصول است[14].

‌ح-                      شعر و ادب: ستاره‌ى پرفروغ راوند، در شعر و ادب نيز بهره‌اي نيك داشته و به زبان عربي شعر مي‌سروده است. در سرودن اشعار خويش عشق و مهرش به خاندان اهل بيت عليه السّلام- را به تصوير كشيده است. علاوه بر شعر در ادبيات عرب نيز دانشي درخور توجّه داشته و آثاري در اين موضوع تدوين كرده است. برخي كتب اين زمينه عبارتند از:

1-           «التّغريب في التّعريب».

2-           «الاغراب في الاعراب».

3-           «شرح العوامل المأئه» شامل صد عامل در علم نحو.

4-           «غريب النّهاية» در شرح لغتهاي مشكل فقهي كتاب نهاية شيخ طوسي.

5-           «نفثة المصدور». اين كتاب ديوان اشعار قطب راوندي است[15].

شعر زير از اوست:

     1- قسيم النّار ذو خبر و خير

           يخلّصنا الغداة من السّعير

     2- فكان محمّد في دين شمساً

             عليّ بعد كالبدر المنير

     3- هما فرعان من عليا قريش

         مصاص الخلق بالنصب اللشّهير

     4- و قال له النّبي [ص] و انت منّي

           كهرون و انت معي وزيري

     5- و من بعدي الخليفه في البرايا

         علي جاه السّرور عني سريري

     6- و انت عيائهم و الغوث  فيهم

        لدي الظّلماء كالصبح البشير

     7- ولائي في البتول و في بنيها

         كمثل الرّوض في اليوم المطير

     8- محمّد النّبي [ص] غداً شفيعي

              لان علياً الأعلي ظهيري

     9- و لا ارضي بتيم او عدّي

            اميراً خاب ذلك من اميري

     10- مصيري آل احمد [ص] يوم حشري

            و يوم الحشر حبّهم نصيري

ترجمه‌ى اين ابيات به شرح زير است:

1-           تقسيم كننده‌ى بهشت و دوزخ وصاحب خير كثير و از همه برتر علي[عليه السّلام] است؛ كه فردا ما را از آتش جهنّم رهايي مي‌بخشد.

2-           در آسمان اسلام، حضرت محمّد [صلّي الله عليه و آله و سلّم] خورشيدي است و پس از او علي [عليه السّلام] به مانند ماه شب چهاردهم نورافشاني مي‌كند.

3-           اين دو بزرگوار فرع يك اصل و از تبار تابناك قريشند و به دلايلي كه همگان مي‌دانند پناه و پشتيبان خلقند.

4-           پيامبر[صلّي الله عليه و آله و سلّم] به علي [عليه السّلام] فرمود كه تو از مني؛ چنان كه هارون از موسي بود و تو هميشه با من و وزير مني.

5-           و پس از من نيز جانشين من در ميان مردماني؛ و تنها تويي كه سزاوار جانشيني مرا داري.

6-           و زماني كه مردم در سيطره‌ى تاريكيها گرفتار آيند، تنها دادرسي كه مي‌تواند چون صبح، صباح نور و نجات را مژده دهد تو خواهي بود و بس.

7-           دل من در گرو محبّت فاطمه زهرا [سلام الله عليها] و فرزندان اوست؛ چنان كه وجود باغستانها و گلستانها در گرو روزهاي باراني است.

8-           فرداي قيامت رسول خدا شفيع من خواهد بود؛ چرا كه علي اعلي پشتيبان من است.

9-           به حكومت ديگران به هيچ وجه رضايت نخواهم داد؛ حكومت كساني كه به بيراهه رفتند و از اميرالمؤمنين [عليه السّلام] روگردان شدند.

10-     راه من راه آل محمّد [صلّي الله عليه و آله و سلّم] است و تا روز قيامت از اين راه منحرف نخواهم شد؛ در آن روز بزرگ تنها چيزي كه به كار من آيد همين است و بس.

 

از نگاه ديگران

دانشمند بزرگ شيعه، علّامه‌ى اميني، درباره‌ى راوندي مي‌گويد:«راوندي يكي از پيشوايان علماي شيعه، برگزيده‌ى اين طايفه و از اساتيد بي‌نظير فقه و حديث و از نوابغ علم و ادب است. هيچگونه عيبي در آثار فراوانش و تيرگي در فضايل و تلاشها و خدمات ديني و اعمال نيكو و كتب ارزنده‌اش وجود ندارد.»[16]

«ميرزا عبدالله افندي» كه شرح حال بسياري از بزرگان را به نگارش درآورده است، در اينباره مي‌گويد:«شيخ، امام و فقيه، قطب‌الدّين راوندي، شخصي فاضل، عالم، متبحّر، فقيه، محدّث، متكلّم، آشناي به اخبار و احاديث و شاعر بوده است.»[17]

«ميرزا محمّدباقر خوانساري» درباره‌ي قطب راوندي نوشته است:«او والاتر و بزرگتر از اينهاست كه درباره‌ي وي گفته‌اند؛ چنانكه بعد از اگاهي از برخي تأليفات او بخصوص «شرح آيات الاحكام» وي، ترديدي در اينباره براي شما خوانندگان باقي نمي‌ماند.»[18]

«محدّث قمي» از ديگر انديشمنداني است كه درباره‌ي قطب‌الدّين چنين آورده است:«عالمي است متبحّر، فقيه، محدّث، مفسّر، محقّق، راستگو، بزرگوار... و از بزرگترين محدّثان شيعه مي‌باشد.»[19]

نبوغ فكري و فزوني تأليف و عمق تحقيقات علمي راوندي موجب گرديده تا علماي اهل سنّت نيز در مقابل او سر تعظيم فرود آورند.

«ابن حجر عسقلاني» درباره‌ى راوندي نوشته‌است:«او در جميع علوم فاضل است و در هر نوعي از علوم صاحب تصنيفات بي‌شمار بوده است.»[20]

 

فرزندان قطب

از اين دانشمندان قرن ششم، سه فرزند پسر به نامهاي «عماد الدّين علي»، «نصير الدّين حسين» و «ظهير الدّين محمّد» شناخته شده‌اند كه هر سه در شمار فرزانگان عصر خود بودند.

گرچه موقعيّت تابناك پدر، آنان را تحت الشّعاع قرار داده است، امّا نور پرفروغ آن سه فرزند در تاريخ دانش‌پژوهان تشيّع محو نگشته است.

عمادالدّين علي، از فقها و محدّثان است كه پس از پدر به نقل روايت و تبليغ عقايد و تفكّرات تشيّع پرداخته و تلاشهاي بي‌وقفه‌ي پدر را به ثمر نشانده است.

مؤلّف كتاب «امل الآمل» او را به عنوان فاضل، عالم، راستگو و كسي كه از شهيد اوّل روايت نقل مي‌كند، ستوده است.

نصيرالدّين حسين نيز از دانشمندان عصر خويش بوده كه به دست بيگانگان به شهادت رسيده است. در كتاب «شهداء الفضيله» نام او در رديف عالمان شهيد قرار گرفته[21] ولي جزئيات ديگري درباره‌ى شهادت او بدست نيامده است.

پدرش قطب‌الدّين در كتاب جواهر الكلام خود اجاره‌نامه‌اي براي نصير‌الدّين نوشته است.

ظهيرالدّين محمّد از ديگر فرزندان قطب بود كه همچون برادران، راه پدر را ادامه داد و به نقل روايات پيامبر و اهل بيت عليهم السّلام- پرداخت.

 

غروب خورشيد

چهاردهم شوّال 573ق. آسمان شهر قم رنگي ديگر به خود گرفته بود و عالمان و انديشمندان و دوستداران اهل بيت - عليهم السّلام در خانه‌ى قطب راوندي، بر بالين يكي از بزرگمردان گرد آمده بودند. نزديكيهاي اذان ظهر بود كه نسيم عطرآگين بهشت مشام راوندي را نوازش داد و شبنم اشك از ديدگان زنان و كودكان سرازير گشت و جهان اسلام در عزاي يكي از فرهيختگان مكتب اهل بيت -عليهم السّلام- به سوگ نشست.

پس از مراسم تشييع پيكر  پاك آن فرزانه در جوار مرقد مطهّر حضرت معصومه عليها سلام- به خاك سپرده شد و روح «سعيد» محدّثان با زمزمه‌ي «عاش سعيداً و مات سعيداً» به ملكوت اعلي پركشيد.

از آن پس جسم مطهّرش با كتابها و نوشته‌هايش جاودانه شد و روزي كه پس از هشت قرن تعميرگران صحن مطهّر حضرت معصومه-عليها سلام- با پيكر سالم وي و چهره‌ى نورانيش روبه‌رو شدند، چيزي جز اين منزلت را براي او تصوّر نكردند كه بايد جسم مطهّرش چون روح شاهد و ناظرش بر حوزه‌ى فقاهت اهل بيتعليهم السّلام- تا قيام قيامت سالم بماند. حضرت آيت الله مرعشي نجفي رحمة الله عليه- به پاس خدمات او سنگ قبري بلند و به‌يادماندني را بر فرازش به يادگار نهاد تا زائران حضرت فاطمه معصومه -عليها سلام- در ابتداي ورود و خروج از صحن مباركش چشمانشان به قبر اين فرزانه‌ى بزرگ روشن شود.

و السّلام.



[1] تاريخ علم در ايران، مهدي فرشاد، ج1، ص90؛ تاريخ مفصّل ايران از صدر اسلام تا انقراض قاجاريه، عبّاس اقبال آشتياني، صص303تا307

[2] تاريخ ادبيات در ايران، دكتر ذبيح‌الله صفا، ج2، صص331تا320.؟

[3] الثقات العيون في سادس القرون، آقا بزرگ تهراني، ص103.

[4] همان، ص124، امل الامل، و عامل، ج2، ص 125؛ عيان الشّيعه، سيد محسن امين عاملي، ج7، ص260.

[5] رياض العلماء، ميرزا عبد الله افندي،ج2، ص435

[6] الثقالات العلوم في سادس القرون، صص 15،62 ،66 ،82 ،99، 135،158،178،196،240،242،250،274،276،288،297،299،302،332،333 ؛

رياض العلماء، ج5، ص62؛

الغدير، علّامه اميني، ج5،ص381.

* شرح زندگاني اين مفسّر بزرگ را در كتاب شيخ طبرسي (از مجموعه‌ى ديدار با ابرار) نوشته‌ى محمّدباقر پوراميني مطالعه كنيد.

[7] الغدير، ج5، ص380؛

روضات الجنّات، ميرزا محمّد خوانساري، ج4،ص7.

[8] الثقالات العيون في سادس القرون، صص 13، 75، 192، 206، 254؛

* شرح حال اين دانشمند بزرگ در مجموعه‌ي ديدار با ابرار به قلم آقاي محمّد رحيم‌بيگي محمّدي نگاشته شده است.

* الذريعه، آقا بزرگ تهراني، ج2، ص303؛

همان، ج4، ص301؛

همان، ج7، ص220؛

همان، ج13، ص56؛

همان، ج18، ص280؛

همان، ج24، ص14.

[9] شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد معتزلي، ج1، ص5.

[10] رياض العلماء، ج2، صص424و 425؛

الذريعه، ج4، ص502،؛

همان، ج5، ص277.

[11] رياض العلماء، ج2، ص424؛

الذريعه، ج1، صص41 و 291؛ همان،ج2، ص364؛ همان،ج14، ص52؛ همان،ج16،ص 281؛ همان،ج20،ص390؛ همان،ج21،صص66و226؛ همان،ج24،ص431.

[12] الذريعه، ج3، ص456؛ج14،ص 42؛ ج15، ص12؛ ج18، ص275؛ ج19، ص354؛ ج20، ص323؛

مفاخر اسلام، علي دواني،ج3، ص476.

[13] معالم العلماء، ص55.

[14] الذريعة، ج21، ص13.

[15] الذريعه، ج4، ص228؛ ج13، ص372؛ ج16، ص50.

[16] الغدير، ج5، ص380.

[17] رياض العلماء، ج2، ص419.

[18] روضات الجنّات، ج4، ص7.

[19] الكني و الالقاب، شيخ عبّاس قمي، ج3، ص72.

[20] لسان الميزان، ابن حجر عسقلاني، ج3، ص48.

[21] شهداء الفضيله، علّامه اميني، ص40.


تشكر از :برادر گرامي مصطفي نقوي

[ چهارشنبه سوم فروردین 1390 ] [ 9:12 ] [ فطرت ]

ابولحسین احمدبن يحيي بن اسحاق اهل راوند بين کاشان و اصفهان بوده است. پنجاه سال بعد از امام جعفر صادق (ع) به دنيا امده و در زمان نوزده تا بيست سالگي تمامي علوم زمانش و فراگرفته بود و به نوعي با توجه به هوش بالاش دانشمند مطرحي هم بود.

اولين نظريه  جالبش اين بود( در 11.5 قرن پيش):

بدن ما در تمام عمر از دشمناني احاطه شده که قصد دارند مارا معدوم نمايند اما در داخل بدن ما چيزهايي( انتي بادي) بوجود مي ايد که آن دشمنان را دفع مي کند و نمي گذارد بر ما چيره شوند.

جالب اينکه  بعد از اين همه سال در سال 1950 به اين  کشف مهم دست پيدا کردند. چرا که تا ان زمان فقط خيال مي کردند گلبول هاي سفيد در خون موجود است و از وجود ان محافظها که امروزه به انان مي گویند " آنتي بادي" بي خبر بودند.

نظريه  ابن راوندي براي مداواي بيماري هاي لاعلاج مانند سرطان

 

"اگر کسي مبتلا به بيماري لا علاجي باشد و پزشک نتواند او را با دارو معالجه نمايد بايستي در صدد برايد که بيماري جديدي در او بوجود اورد و با اين کار بيماري اول مداوا مي شود و بيمار از مرگ نجات مي يابد و بعد از مععالجه ي بيماري اول پژشک بيماري دوم را معالجه مي کند"

جالب تر اينکه اين نظريه بلا استفاده بود تا اينکه دانشمندان توانستند ميکروب رو کشف کنند.

و سپس " ويليام کالي" دکتر امريکايي از نظرات ابن راوندي استفاده کرد و در اواخر قرن نوزدهم با وارد کردن ميکروب در بدن مبتلايان به سرطان به تدريج نسج هاي سرطاني رو در بدن بيمار از بين ببرد و بعد بيماري دوم رو درمان بکند. و با اين عمل تونست حدود 200 نفر رو از مرگ حتمي يا خارج کند و يا مرگشون رو به عقب بیندازد.


 در حال حاضر هم امروزه دکتر رابرت آلن گود امريکايي و شاگردان او بر اساس نظريه ي ابن راوندي بيماران سرطاني رو درمان مي کنند.به اين صورت که ابتدا براي مداوا مرض سل رو توليد مي کنند بعد به بدن بيمار وارد مي کنند و بعد بيماري سرطان از بين مي رود .و بيماري دوم يعني سل هم چون قابل علاج است معالجه مي شود و به اين ترتيب بيمار از مرگ نجات پيدا مي کند.

[ چهارشنبه سوم فروردین 1390 ] [ 0:45 ] [ فطرت ]
اِبْن‌ِ راوَندي‌، ابوالحسين‌ احمد بن‌ يحيى‌ بن‌ محمد بن‌ اسحاق‌، مشهور به‌ ابن‌راوندي‌، يا ابن‌رَوَندي‌ (ابوالحسين‌خياط،173؛ماترديدي‌، 193)، يا ابن‌ ريوندي‌ (ابن‌ جوزي‌، 6/99؛ ذهبى‌، سير، 14/59)، يكى‌ از متكلمان‌ مشهور به‌ الحاد سدة 3ق‌/9م‌.

زندگى‌: از تاريخ‌ دقيق‌ تولد و آغاز زندگى‌ او دانسته‌هاي‌ روشنى‌ در دست‌ نيست‌. بيشتر منابع‌ بر جاي‌ مانده‌، نوشته‌هاي‌ مخالفان‌ اوست‌ كه‌ در رد عقايدش‌ پرداخته‌اند، و در آنها كه‌ اندكى‌ از بسيار است‌، چيزي‌ دربارة شرح‌ احوال‌ او نمى‌يابيم‌. بر پاية گزارشهاي‌ مسعودي‌ (7/237) و ابن‌ خلكان‌ (1/94) او در 40 سالگى‌ درگذشته‌ است‌. بنابراين‌ با توجه‌ به‌ تاريخ‌ 245ق‌/859م‌ كه‌ اين‌ دو براي‌ وفات‌ او ذكر كرده‌اند، مى‌توان‌ نتيجه‌ گرفت‌ كه‌ ابن‌ راوندي‌ در حدود 205ق‌/820م‌ متولد شده‌ است‌. پاول‌ كراوس‌1 در مقالة خود به‌ نام‌ «بررسيهايى‌ دربارة تاريخ‌ الحاد در اسلام‌2» يادآور شده‌ است‌ كه‌ تولد ابن‌ راوندي‌ در حدود 210ق‌ براي‌ تمام‌ نويسندگان‌ ثابت‌ است‌ .(XIV/375) با وجود اين‌، نيبرگ‌3 سالهاي‌ 205 تا 215ق‌ را پيشنهاد كرده‌ است‌ (ص‌ .(131 الاعسم‌ (ص‌ در مقدمة فضيحة المعتزلة ابن‌ راوندي‌، سخن‌ مسعودي‌ را پذيرفته‌ و تولد او را در 205ق‌ ذكر كرده‌ كه‌ به‌ نظر درست‌تر مى‌رسد. دربارة تاريخ‌ مرگ‌ ابن‌ راوندي‌ نيز نقطه‌هاي‌ تاريكى‌ وجود دارد. مسعودي‌ (همانجا) تاريخ‌ درگذشت‌ او را 245ق‌/859م‌، ابن‌ خلكان‌ (همانجا) 245 و 250ق‌/ 864م‌ و يافعى‌ (2/144) 243ق‌ را نيز ذكر كرده‌اند، هر چند يافعى‌ در جاي‌ ديگر حدود 300ق‌/913م‌ را آورده‌ است‌ (2/237). در مقابل‌ اين‌ سالها، ابوالفدا (3/77)، ابن‌ وردي‌ (2/372) و ابن‌ شحنه‌ (11/187) 293ق‌/906م‌، ابن‌ جوزي‌ (6/99)، عباسى‌ (1/77)، صفدي‌ (8/238)، ابن‌ تغري‌ بردي‌ (3/175) و ابن‌ ايبك‌ (ص‌ 82) 298ق‌، ذهبى‌ ( دول‌ الاسلام‌، 165) 300ق‌، ابن‌ عماد (2/235) و حاجى‌ خليفه‌ (2/1274، 1403، 1423، 1450) 301ق‌ را، تاريخ‌ مرگ‌ او نوشته‌اند. نيبرگ‌ در بحث‌ انتقادي‌ خود در مقدمة الانتصار (ص‌ 40) به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيده‌ است‌ كه‌ سال‌ درگذشت‌ او را مى‌توان‌ حدود 300ق‌ تخمين‌ زد (قس‌: كراوس‌، .(XIV/372 دلايلى‌ كه‌ نيبرگ‌ را به‌ اين‌ نتيجه‌ رسانده‌ (ص‌ 40-42)، اينهاست‌:



با انتقاداتى‌ كه‌ بر طبقه‌بندي‌ ابن‌ مرتضى‌ وارد است‌، آراي‌ او در اين‌ زمينه‌ اعتبار چندانى‌ ندارد: ابوزفر، بنابر گفتة ابوالحسين‌ خياط (ص‌ 61)، از هشام‌ فُوَطى‌ كه‌ از طبقة ششم‌ و از معاصران‌ مأمون‌ عباسى‌ (خلافت‌: 198- 218ق‌/814 -833م‌) است‌ )، XIV/375Š§ø¤î (قس‌: در حالى‌ كه‌ ابن‌ مرتضى‌ (ص‌ 180) او را از طبقة هشتم‌ به‌ شمار آورده‌ است‌. همچنين‌ ابن‌ مرتضى‌ آشكار مى‌گويد كه‌ ابوزفر، ابوهُذَيل‌ عَلاّف‌ و ابو موسى‌ مردار را ديده‌ است‌ (ص‌ 168). اما اين‌ ابوموسى‌ كه‌ ابن‌ مرتضى‌ او را در طبقة هفتم‌ آورده‌ است‌، شاگر بشر بن‌ معتمر (د 210ق‌) بوده‌ و ابوهذيل‌ نيز در 100 سالگى‌ در 225 يا 235ق‌ درگذشته‌ است‌ (نك: كراوس‌، .(XIV/376 پس‌ ابوزفر فقط هنگامى‌ مى‌تواند به‌ طبقة هشتم‌ تعلق‌ داشته‌ باشد كه‌ دست‌ كم‌ در پايان‌ قرن‌ 3 ق‌ درگذشته‌ باشد، ولى‌ منابع‌ ما چيزي‌ دربارة طول‌ عمر ابوزفر و ديگر ويژگيهاي‌ زندگى‌ او نمى‌گويند.
نظير اين‌ سخنان‌ را مى‌توان‌ دربارة ابومجالد نيز به‌ ميان‌ آورد: ابن‌ مرتضى‌ او را در طبقة هشتم‌ قرار داده‌ است‌ (ص‌ 28) و بنابر آنچه‌ نيبرگ‌ بررسى‌ كرده‌، ابوالحسين‌ خياط از شاگردان‌ او به‌ شمار مى‌آمده‌ است‌ (ص‌ 207)، اما از يك‌ سو ابومجالد هم‌ دورة جعفر بن‌ حرب‌، جعفر بن‌ مبشر و ابوموسى‌ مردار معرفى‌ مى‌شود و از سوي‌ ديگر - چنانكه‌ ذكر شد - استادِ ابوالحسين‌ خياط بوده‌ است‌. كراوس‌ از اين‌ عبارت‌ چنين‌ استنباط كرده‌ است‌ كه‌ ابوالحسين‌ خياط در سنين‌ نوجوانى‌ شاگرد ابومجالد بوده‌ است‌ .(XIV/376) دليل‌ سوم‌ نيبرگ‌ نيز با توجه‌ به‌ اصل‌ سخن‌ ابن‌ نجار تضعيف‌ مى‌شود. وي‌ مى‌نويسد : «هلك‌ ابن‌ الرواندي‌ و له‌ ست‌ّ و ثلاثون‌ سنة مع‌ ما انتهى‌ اليه‌ من‌ التوغّل‌ فى‌ المخازي‌، و ذلك‌ فى‌ سنة ثمان‌ و تسعين‌ و مأتين‌» (ص‌ 82). بر پاية اين‌ سخن‌، ابن‌ راوندي‌ بايست‌ در حدود 262ق‌ متولد شده‌ باشد و اين‌ با آنچه‌ در همة منابع‌ آمده‌ است‌، مغايرت‌ دارد.
ابن‌ راوندي‌ را گروهى‌ اهل‌ راوند كاشان‌ و برخى‌ ديگر از مروالروذ خراسان‌ دانسته‌اند كه‌ در بغداد ساكن‌ بوده‌ است‌ (ابن‌ نديم‌، 216؛ ذهبى‌، سير، 14/60؛ صفدي‌، 8/232). احتمالاً خانوادة او ميان‌ سالهاي‌ 210- 215ق‌/825 -830م‌ خراسان‌ را ترك‌ كرده‌اند (الاعسم‌، .(11 ابن‌ جوزي‌ مى‌نويسد: گفته‌اند كه‌ پدرش‌ يهودي‌ بود و او اسلام‌ آورد، و يكى‌ از يهوديان‌ به‌ مسلمانان‌ مى‌گفت‌: اين‌ مرد كتابتان‌ را بر شما تباه‌ نكند، همچنانكه‌ پدرش‌ تورات‌ را بر ما تباه‌ كرد (6/99). اقبال‌ عقيده‌ دارد كه‌ اين‌ نسبت‌ هم‌ بايد يكى‌ از تهمتهايى‌ باشد كه‌ به‌ او بسته‌اند (ص‌ 89؛ قس‌: الاعسم‌، .(11-12 با اين‌ حال‌ گوييدي‌ مى‌نويسد: وي‌ پس‌ از پذيرفتن‌ ظاهري‌ اسلام‌ به‌ معتزليان‌ پيوست‌ و به‌ نگارش‌ كتابهايى‌ در عقايد معتزله‌ همت‌ گماشت‌ (ص‌ .(19 ابوالحسين‌ خياط از او به‌ عنوان‌ يك‌ معتزلى‌ در بغداد ياد كرده‌ (ص‌ 102؛ نك: كراوس‌، و همو برادر و عم‌ ابن‌ راوندي‌ را نيز در شمار معتزليان‌ آورده‌ است‌ (ص‌ 149). ابن‌ راوندي‌ دوران‌ بلوغ‌ فكري‌ خود را در بغداد گذرانيد و چندي‌ از پيروان‌ برجسته‌ و فعّال‌ معتزله‌ به‌ شمار مى‌آمد، اما سرانجام‌ آنان‌ او را به‌ زندقه‌ متهم‌ كردند و از مكتب‌ خود راندند (نيبرگ‌، .(132 منابع‌ تصوير روشنى‌ از زندگى‌ و فعاليت‌ او پيش‌ از طغيانش‌ بر ضد معتزليان‌ به‌ دست‌ نمى‌دهد.
ابن‌ راوندي‌ بعد از دوري‌ جستن‌ از معتزليان‌ با دشمنان‌ سرسخت‌ آنان‌ درآميخت‌ (گوييدي‌، همانجا). ابوالحسين‌ خياط (ص‌ 102، 173) مى‌نويسد كه‌ معتزليان‌ خود زمينة طرد او را فراهم‌ نمودند. نفرت‌ او از اين‌ اخراج‌ (همو، 102) سبب‌ شد تا او خط بطلان‌ بر اعتقادات‌ ياران‌ قديمى‌ خود بكشد و كتابهايى‌ در رد عقايد آنان‌ بنويسد كه‌ همين‌ امر سرنوشت‌ او را رقم‌ زد. نگارش‌ كتابهاي‌ فضيحة المعتزله‌ و الامامة مربوط به‌ همين‌ ايام‌ است‌ (همو، 102). در الفهرست‌، كتاب‌ الامامة او از جمله‌ آثار دوران‌ فساد او شمرده‌ شده‌ است‌ (ابن‌ نديم‌، 217). اما نظر «كراوس‌» اين‌ است‌ كه‌ عيسى‌ ورّاق‌ او را بر آن‌ داشت‌ تا براي‌ هميشه‌ همة روابطش‌ را با فرق‌ و مذاهب‌ اسلام‌ قطع‌ نمايد. احتمالاً دو كتاب‌ الدامغ‌والزمرد در اين‌ زمان‌ .(XIV/378-379ٹ§ّگ¤î)–¨گù¢ھù—ھّ÷ ابوعيسى‌ وراق‌ و ابن‌ راوندي‌ بر سر كتاب‌ الزمرد نزاع‌ داشته‌اند و هر يك‌ نگارش‌ اين‌ كتاب‌ را به‌ ديگري‌ نسبت‌ مى‌داده‌ است‌ (ابن‌ جوزي‌، 6/100).
از استادان‌ او چند تن‌ از ابوالحسين‌ خياط نام‌ برده‌ است‌: ابوشاكر ديصانى‌، ابن‌ طالوت‌، نعمان‌ و ابوحفص‌ حدّاد (ص‌ 142؛ قس‌: فان‌ اس‌1، .(223 ابن‌ نديم‌ ابوموسى‌ عيسى‌ بن‌ هيثم‌ را نيز استاد او دانسته‌ است‌ (ص‌ 216).

------------------------------------------------------_____________________----------------------------------------------

دربارة زندقه‌ و الحاد او اختلاف‌ است‌. ابن‌ مرتضى‌ (د 840ق‌/ 1436م‌) در اين‌ باره‌ مى‌گويد: برخى‌ پنداشته‌اند كه‌ از شدت‌ تنگدستى‌ و گروهى‌ ديگر بر اين‌ باورند كه‌ بر اثر ناكامى‌ و محروميت‌ و نرسيدن‌ به‌ مقام‌، به‌ اين‌ راه‌ كشيده‌ شده‌ و براي‌ يهوديان‌، ترسايان‌، گبران‌ و معطلان‌ كتابهايى‌ نوشته‌ است‌. گفته‌اند كه‌ او 30 دينار از رافضيان‌ گرفت‌ و كتاب‌ الامامة را نگاشت‌ و پس‌ از آشكار شدن‌ زندقة او، معتزليان‌ به‌ پاي‌ خاستند و از سلطان‌ در كشتن‌ او ياري‌ جستند و ابن‌ راوندي‌ به‌ كوفه‌ گريخت‌ (ص‌ 179-180). قاضى‌ ابوعلى‌ تنوخى‌ همنشينى‌ او را با اهل‌ الحاد و زندقه‌ تأييد كرده‌ است‌ (ابن‌ جوزي‌، 6/99؛ عباسى‌، 1/77). ابوالعباس‌ احمد بن‌ ابو احمد طبري‌ گفته‌ است‌ كه‌ او آراء ثابتى‌ نداشته‌ است‌ و از يهوديان‌ سامرا 400 درم‌ گرفت‌ و كتاب‌ البصيرة را در رد اسلام‌ براي‌ آنان‌ نوشت‌، سپس‌ تصميم‌ به‌ رد نوشتة خود گرفت‌ تا آنكه‌ 100 درم‌ (صفدي‌، 8/233؛ 200 درم‌) ديگر به‌ او دادند و او صرف‌ نظر كرد (عباسى‌، 1/76).

در سدة بعد نيز شهرت‌ او به‌ عنوان‌ زنديقى‌ خطرناك‌ حتى‌ از مرزهاي‌ ادبيات‌ و فرهنگ‌ اسلامى‌ فراتر رفت‌ و نام‌ ابن‌ راوندي‌ در برخى‌ از آثار نويسندگان‌ يهودي‌ مانند سليمان‌بن‌بروحام‌2 و يافث‌بن‌على‌3 آمده‌ است‌ (نك: 2 EI).
ابن‌ راوندي‌ در مجادله‌ و مباحثه‌ پروايى‌ نداشت‌ كه‌ حساس‌ترين‌ مسائل‌ دينى‌ را مورد بحث‌ و نقد قرار دهد و اين‌ كار را به‌ گونه‌اي‌ مى‌كرد كه‌ او را علناً كافر و زنديق‌ قلمداد مى‌كردند. در اين‌ شكى‌ نيست‌ كه‌ معتزليان‌ وي‌ را علناً متهم‌ كردند و حكومت‌ در صدد آزار او برآمد و او در 244ق‌ ناچار به‌ ترك‌ بغداد شد (نيبرگ‌، 132 ؛ الاعسم‌، 29 )، از اين‌ رو شگفت‌آور نيست‌ كه‌ متكلمى‌ چون‌ ابن‌ عقيل‌ (ه م‌) كه‌ گزارش‌ او توسط ابن‌ جوزي‌ (6/100) به‌ دست‌ ما رسيده‌ است‌، مى‌گويد: در شگفتم‌ چگونه‌ كسى‌ كه‌ كتاب‌ الدامغ‌ را نوشته‌ و پنداشته‌ است‌ كه‌ بدان‌ وسيله‌ قرآن‌ را در هم‌ كوبيده‌ و نيز الزمرد را كه‌ در آن‌ پيامبران‌ و پيامبري‌ را تحقير مى‌كند، زنده‌ مانده‌ و كشته‌ نشده‌ است‌. وي‌ از هوش‌ فوق‌العاده‌اي‌ برخوردار بوده‌ و دانش‌ گسترده‌اي‌ در موضوعات‌ كلامى‌ و فلسفى‌ داشته‌ است‌ و متكلمان‌ برجسته‌اي‌ مانند ابوالقاسم‌ بلخى‌ شايستگى‌ او را در علم‌ كلام‌ ستوده‌اند (ابن‌ نديم‌، 216).
در منابع‌، اشعاري‌ به‌ ابن‌ راوندي‌ نسبت‌ داده‌اند كه‌ به‌ گفتة اعسم‌ (1/216-256) مورد ترديد است‌. ابوالعلاء معري‌ (د 449ق‌/1057م‌) دو بيت‌ منسوب‌ به‌ ابن‌ راوندي‌ را در رسالة الغفران‌ آورده‌ است‌ (ص‌ 495)، ماوردي‌ (د 450ق‌/1058م‌) نيز كه‌ معاصر ابوالعلاء معري‌ است‌، همين‌ اشعار را بى‌آنكه‌ به‌ كسى‌ نسبت‌ دهد، نقل‌ كرده‌ است‌ (اعسم‌، 1/219). در مآخذ متأخر به‌ ويژه‌ معاهد التنصيص‌ هم‌ اشعاري‌ به‌ نام‌ او نقل‌ شده‌ است‌ (عباسى‌، همانجا).

----------------------------------------------------________________________-------------------------------------------

آثار: دربارة تعداد نوشته‌هاي‌ ابن‌ راوندي‌ به‌ اختلاف‌ سخن‌ گفته‌اند: مسعودي‌ (7/237) و به‌ پيروي‌ از او ابن‌ خلكان‌ (همانجا) 114 كتاب‌، حمدالله‌ مستوفى‌ (ص‌ 693) 124 اثر به‌ او نسبت‌ داده‌اند.

ابن‌ نديم‌ فهرست‌ نسبتاً كاملى‌ از آثار او به‌ دست‌ داده‌ است‌. وي‌ دو فهرست‌ از كتابهاي‌ ابن‌ راوندي‌ را كه‌ در فهرست‌ نخستين‌ آن‌ 8 و در ديگري‌ 36 ( 2 EI: 37) عنوان‌ ذكر شده‌، آورده‌ است‌ (ص‌ 216- 217). در فهرست‌ دوم‌ هيچ‌ يك‌ از عناوين‌ نخستين‌ ذكر نشده‌اند (قس‌: 2 EI). فان‌ اس‌ به‌ 8 كتاب‌ ابن‌ راوندي‌ اشاره‌ كرده‌ است‌ كه‌ ابوالحسين‌ خياط بر آن‌ رديه‌ نوشته‌ است‌ ( 2 EI، ذيل‌ خياط، ابوالحسين‌4؛ براي‌ رديه‌ها نك: طوسى‌، 58؛ ابن‌ شهر آشوب‌، 8 - 9).
ابن‌ ابى‌ اصيبعه‌ مى‌گويد: كندي‌ كتابى‌ مشتمل‌ بر گفت‌ و گويى‌ با ابن‌ راوندي‌ دربارة توحيد نوشته‌ بوده‌ است‌ كه‌ اكنون‌ در دست‌ نيست‌ (1/212). ابونصر فارابى‌ (د 339ق‌/950م‌) نيز جدلى‌ دربارة مسائل‌ منطق‌ صوري‌ با او داشت‌ و ردي‌ بر نظريات‌ وي‌ دربارة آداب‌ جدل‌ نگاشت‌ (همو، 2/139). همچنين‌ ابن‌ هيثم‌ (د 430ق‌/1039م‌) رساله‌اي‌ تأليف‌ كرد و در آن‌ نشان‌ داد كه‌ ردية ابوعلى‌ جبائى‌ بر ابن‌ راوندي‌ كافى‌ نبوده‌ است‌، از اين‌ رو خود روشهاي‌ جديدي‌ پيشنهاد كرد كه‌ بر اساس‌ آنها جايى‌ براي‌ خرده‌گيري‌ ابن‌ راوندي‌ باقى‌ نمى‌ماند (همو، 2/97).
از آثار ابن‌ راوندي‌ جز قطعاتى‌ كه‌ در برخى‌ از رديه‌ها به‌ دست‌ آمده‌ كتاب‌ يا رسالة مستقلى‌ در دست‌ نيست‌. آنچه‌ از نوشته‌هاي‌ وي‌ در آثار ديگران‌ باقى‌ مانده‌، اينهاست‌:
الف‌ - چاپى‌: 1. فضيحة المعتزلة يا فضائح‌ المعتزلة (ابن‌ مرتضى‌، 179؛ مقدسى‌، 5/143؛ حاجى‌ خليفه‌، 2/1274) يا نصيحة المعتزلة (ابن‌ عماد، 2/236). اين‌ كتاب‌ تحليلى‌ انتقادي‌ از مكتب‌ معتزليان‌ است‌ و ابن‌ راوندي‌ آن‌ را در پاسخ‌ به‌ فضيلة المعتزلة جاحظ نوشته‌ است‌. ابوالحسين‌ خياط كه‌ كتاب‌ الانتصار و الرد على‌ ابن‌ راوندي‌ الملحد را بر ضد آراء او نوشته‌، در مقدمه‌ (ص‌ 3) يادآور شده‌ است‌ كه‌ مطالب‌ قضيحة را كلمه‌ به‌ كلمه‌ در كتاب‌ خود نقل‌ كرده‌ است‌. كراوس‌ اين‌ نكته‌ را كه‌ تقريباً تمام‌ مطالب‌ فضيحة المعتزله‌ در كتاب‌ الانتصار آمده‌ تأييد كرده‌ است‌. ردية ابوالحسين‌ خياط حاوي‌ اطلاعات‌ پرارزشى‌ دربارة فعاليتهاي‌ الحادي‌ ابن‌ راوندي‌ و كتابهاي‌ ضد اسلامى‌ اوست‌ (گوييدي‌، .(19 ابن‌ راوندي‌ كتاب‌ جاحظ را اساس‌ درهم‌ فروريختن‌ آراء معتزليان‌ قرار داد. وي‌ در كتاب‌ فضيحة المعتزلة يك‌ شيعى‌ كامل‌ و مؤمن‌ است‌ و در بخش‌ دوم‌ همين‌ اثر (ص‌ 140، بند 119 به‌ بعد) از اصول‌ و عقايد تشيع‌ دفاع‌ مى‌كند (نك: كراوس‌، .(XIV/378 چاپ‌ انتقادي‌ اين‌ كتاب‌ به‌ كوشش‌ عبدالامير الاعسم‌ منتشر شده‌ است‌. الاعسم‌ (ص‌ در مقدمة كتاب‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيده‌ كه‌ فضيحة المعتزله‌ در حدود سال‌ 243ق‌ تأليف‌ شده‌ است‌. همو 195 قطعه‌ از نقل‌ قولهاي‌ ابوالحسين‌ خياط را كه‌ در ردية خود آورده‌ با مقايسة ديگر مآخذ بررسى‌ كرده‌ و مطالب‌ اصلى‌ و الحاقى‌ آن‌ را به‌ دست‌ داده‌ است‌ (ص‌ 68 -66 ؛ به‌ ويژه‌ نمودار ص‌ .(69 متن‌ اصلى‌ فضيحة به‌ همراه‌ ترجمة انگليسى‌ با مقدمه‌ و يادداشتهاي‌ سودمند در 430ص‌ در سالهاي‌ 1975-1977م‌ در بيروت‌ منتشر شده‌ است‌.
ب‌ - آثار مفقود: 1. الاسماء و الاحكام‌؛ 2. الابتداء و الاعادة؛ 3. خلق‌ القرآن‌؛ 4. البقاء و الفناء؛ 5. لاشى‌ء الاموجود؛ 6. الطبائع‌؛ 7. اللؤاللؤة (ابن‌ نديم‌، 216، 217؛ قس‌: اقبال‌، 90)؛ 8. الامامة المفضول‌، ابوالحسين‌ خياط ردي‌ بر آن‌ نوشته‌ است‌ (ابن‌ جوزي‌، 6/100؛ قس‌: اقبال‌؛ 91)؛ 9. القضيب‌ يا قضيب‌ الذهب‌، در اثبات‌ حدوث‌ علم‌ باري‌ تعالى‌ (ابوالعلاء معري‌، 39؛ ابن‌ جوزي‌، 6/99؛ نيبرگ‌، 33)؛ 10. التاج‌، از مشهورترين‌ كتابهاي‌ اوست‌. ابوالحسين‌ خياط (ص‌ 172) از اين‌ كتاب‌ ياد كرده‌ و اسماعيل‌ بن‌ على‌ نوبختى‌ بر آن‌ رد نوشته‌ است‌ (طوسى‌، 58)؛ 11. نَعْت‌ الحكمة يا عبث‌ الحكمة (ابن‌ جوزي‌، 6/101-102؛ صفدي‌، 8/234؛ نيبرگ‌، 34)، نوبختى‌ ردي‌ بر اين‌ كتاب‌ دارد (ابن‌ شهر آشوب‌، 9)؛ 12. الزمرد، يا الزمردة كتابى‌ است‌ در رد و ابطال‌ موضوع‌ رسالت‌ و نيز در رد معجزات‌ پيامبران‌ (اقبال‌، 93) كه‌ به‌ گفتة ابن‌ نديم‌ (ص‌ 217) خود ابن‌ راوندي‌ بر آن‌ ردي‌ نوشته‌ است‌. ابوالحسين‌ خياط مى‌گويد كه‌ ابن‌ راوندي‌ در اين‌ كتاب‌ بر قرآن‌ تاخته‌ است‌ (ص‌ 2-3). گويا نوشتن‌ اين‌ كتاب‌ سبب‌ طرد او از ميان‌ معتزليان‌ شده‌ است‌ (ابن‌ كثير، 11/112؛ قس‌: اقبال‌، همانجا). بخشهايى‌ از اين‌ كتاب‌ را المؤيد فى‌ الدين‌ هبةالله‌ شيرازي‌ در المجالس‌ المؤيدية آورده‌ و سپس‌ آن‌ را رد كرده‌ است‌. كراوس‌ (نك: ص‌ 69 به‌ بعد) مطالب‌ پراكندة كتاب‌ الزمرد را گردآوري‌ كرده‌ و در 3 بخش‌ اساسى‌ (ص‌ به‌ تحليل‌ مطالب‌ آن‌ پرداخته‌ است‌ (قس‌: گابريئلى‌، 33 )؛ 13. الفرند يا الفريد (صفدي‌، 8/233؛ ابن‌ كثير، 11/112)، در طعن‌ بر پيامبر اسلام‌ (نك: نيبرگ‌، 35)؛ 14. الدامغ‌، در رد بر قرآن‌، بنا بر رأي‌ ابن‌ نديم‌ (ص‌ 217) ابن‌ راوندي‌ خود رديه‌اي‌ بر آن‌ نوشت‌ (قس‌: فان‌ اس‌، همانجا). چنين‌ به‌ نظر مى‌رسد كه‌ ابوعلى‌ جبائى‌ (ذهبى‌، سير، 14/59) آن‌ را رد كرده‌ است‌ (ابن‌ مرتضى‌، 179)؛ 15. البصيرة (عباسى‌، 1/76)؛ 16. كتابى‌ دربارة توحيد، ابوالحسين‌ خياط مى‌گويد كه‌ ابن‌ راوندي‌ از ترس‌ جان‌ آن‌ را براي‌ تظاهر به‌ اسلام‌ نوشته‌ است‌ (ص‌ 13؛ نك: نيبرگ‌، 36)؛ 17. اجتهاد الراي‌ (ابن‌ نديم‌، 216-217؛ براي‌ ردية آن‌ نك: طوسى‌، 58)؛ 18. الزينة (حاجى‌ خليفه‌، 2/1423)؛ 19. المرجان‌ (ابوالعلاءِ معري‌، 476؛ نيز ردية همين‌ كتاب‌ توسط ابن‌ راوندي‌، ابن‌ نديم‌، همانجا)؛ 20. التصفح‌ (قاضى‌ عبدالجبار، تثبيت‌، 1/51)؛ 21. اللفظ و الاصلاح‌ (ابن‌ حزم‌، 234)؛ 22. الخاطر؛ 23. المعرفة (نك: 2 EI)؛ 24. التعديل‌ و التجوير (نيبرگ‌، 34)؛ 25. كتاب‌ ادب‌ الجدل‌ (ابن‌ نديم‌، همانجا)، ابوالقاسم‌ بلخى‌ برخى‌ اشتباهات‌ ابن‌ راوندي‌ در اين‌ كتاب‌ را اصلاح‌ كرده‌ (ابن‌ عساكر، 131) و ابونصر فارابى‌ نيز ردي‌ بر آن‌ نوشته‌ است‌ (ابن‌ ابى‌ اصيبعه‌، 2/139)؛ 26. الوقف‌؛ 27. الحجر الاحمر؛ 28. الحجر الاسود؛ 29. الاستطاعة؛ 30. الرؤية؛ 31. الاحتجاج‌ لهشام‌ بن‌ الحكم‌؛ 32. الانسان‌؛ 33. الخاص‌ و العام‌؛ 34. الرد على‌ من‌ قال‌ برمى‌ الحركة ببصره‌؛ 35. الجمل‌؛ 36. اثبات‌ الرسل‌؛ 37. فساد الدار و تحريم‌ المكاسب‌؛ 38. الرد على‌ من‌ نفى‌ الافعال‌ و الاعراض‌؛ 39. المسائل‌ على‌ الهشامية؛ 40. كيفية الاستدلال‌؛ 41. الاعراض‌؛ 42. الرد على‌ الزنادقة؛ 43. حكاية قول‌ معمرو احتجاجه‌ فى‌ المعانى‌؛ 44. النكت‌ و الجوابات‌ على‌ المنانية؛ 45. كيفية الاجماع‌ و ماهيته‌؛ 46. اثبات‌ خبر الواحد؛ 47؛ الرد على‌ المعتزلة فى‌ الوعيد و المنزلة بين‌ المنزلتين‌؛ 48. الادراك‌؛ 49. حكاية على‌ هشام‌ فى‌ الجسم‌ و الرؤية؛ 50. الاخبار و الرد على‌ من‌ ابطل‌ التواتر (براي‌ شماره‌هاي‌ 26 به‌ بعد نك: ابن‌ نديم‌، 216-217).
مآخذ: در پايان‌ مقاله‌. رضا رضازادة لنگرودي‌

--------------------------------------------------________________________---------------------------------------------

آراء و عقايد: ابن‌ راوندي‌ از متكلمان‌ و صاحب‌ نظران‌ در اصول‌ عقايد و مذاهب‌ و اديان‌ در قرن‌ 3 ق‌ است‌ و از سوي‌ اغلب‌ علماي‌ كلام‌ به‌ كفر و الحاد متهم‌ شده‌ است‌ و حتى‌ بيشتر نام‌ او را با صفت‌ «ملحد» ذكر كرده‌اند. او يكى‌ از شخصيتهاي‌ پيچيده‌ و ناشناختة كلام‌ اسلامى‌ است‌. نويسندگان‌ ملل‌ و نحل‌ و تاريخ‌ عقايد، بجز تنى‌ چند انگشت‌ شمار، او را متهم‌ داشته‌اند كه‌ عمر خود را صرف‌ دفاع‌ و طرفداري‌ يا نقض‌ و رد نحله‌هاي‌ مختلف‌ و رد اصول‌ مسلّمة مسلمانان‌ كرده‌ و دانش‌ و قلم‌ خود را در خدمت‌ مخالفان‌ اسلام‌ قرار داده‌ است‌ و به‌ خدمت‌ فرقه‌هاي‌ مختلف‌ درآمده‌ و حتى‌ گاهى‌ عقايد و نوشته‌هاي‌ خود را نقض‌ كرده‌ است‌. نام‌ و موضوع‌ كتابهايى‌ كه‌ به‌ او نسبت‌ داده‌اند و در مراحل‌ مختلف‌ از سير فكري‌ او نوشته‌ شده‌ است‌، اين‌ مطلب‌ را ظاهراً تأييد مى‌كند.

نويسندگان‌ جديد كه‌ در تاريخ‌ عقايد اسلامى‌ و ملل‌ و نحل‌ تحقيق‌ كرده‌اند، در نماياندن‌ بعضى‌ از عقايد او و در احياي‌ بعضى‌ از اقوال‌ و آثار او كه‌ در كتب‌ مخالفانش‌، مانند ابوالحسين‌ خيّاط معتزلى‌ و قاضى‌ عبدالجبّار همدانى‌ و ابن‌ عقيل‌ و مويّد شيرازي‌ (از دُعات‌ اسماعيليه‌) پراكنده‌ است‌، مساعى‌ گرانبهايى‌ مبذول‌ داشته‌ و از بسياري‌ نكات‌ تاريك‌ پرده‌ برداشته‌اند، اما هنوز از چهرة مبهم‌ و حيات‌ و فعاليت‌ معنوي‌ او تصوير روشنى‌ به‌ دست‌ نيامده‌ و همچنان‌ شخصيتى‌ مبهم‌ و ناشناخته‌ باقى‌ مانده‌ است‌، زيرا هر چه‌ از احوال‌ و افكار او در دست‌ داريم‌، بجز چند مطلب‌ ناچيز، همه‌ از مخالفان‌ و معاندان‌ اوست‌ و هيچ‌ كتاب‌ و رساله‌اي‌ به‌ صورت‌ مستقل‌ از خود او در دست‌ نداريم‌. آنچه‌ از وي‌ باقى‌ مانده‌، فقط قطعاتى‌ است‌ از كتابهاي‌ الزّمّردة و الدّاغ‌ منقول‌ در كتب‌ دشمنان‌ او كه‌ نمى‌توان‌ اين‌ منقولات‌ را بدون‌ شك‌ و ترديد پذيرفت‌ و آنها را خالى‌ از تحريف‌ و تغيير دانست‌.
محمد بن‌ اسحق‌ معروف‌ به‌ ابن‌ نديم‌ در كتاب‌ الفهرست‌ از قول‌ ابوالقاسم‌ كعبى‌ بلخى‌ (عبدالله‌ بن‌ احمد، د 317ق‌/929م‌) در كتاب‌ محاسن‌ خراسان‌ سير معنوي‌ و فعاليت‌ روحى‌ او را چنين‌ خلاصه‌ مى‌كند: «سيرت‌ و مذهب‌ او در آغاز خوب‌ بود و خود مردي‌ بسيار با حيا بود. بعد بنابر علل‌ و اسبابى‌ كه‌ بر او عارض‌ شد و نيز از آن‌ روي‌ كه‌ دانش‌ او از عقلش‌ بيشتر بود، همة اين‌ صفات‌ را به‌ كنار نهاد. جماعتى‌ گفته‌اند كه‌ او به‌ هنگام‌ مرگ‌ از آنچه‌ از او سرزده‌ بود، توبه‌ كرد و اظهار ندامت‌ نمود و اقرار كرد كه‌ علت‌ تغيير رفتار او جفاي‌ ياران‌ و طرد او از مجالس‌ خود بوده‌ است‌. بيشتر كتابهاي‌ او كفريّات‌ است‌ كه‌ براي‌ ابوعيسى‌ يهودي‌ اهوازي‌ نوشته‌ است‌. وي‌ كسى‌ است‌ كه‌ ابن‌ راوندي‌ در خانة او وفات‌ يافت‌...» (ص‌ 216).
از اين‌ گفتة ابوالقاسم‌ بلخى‌ برمى‌آيد كه‌ او در حيات‌ معنوي‌ خود 3 مرحله‌ پيموده‌ است‌: 1. ابتدا سيرتى‌ پسنديده‌ داشت‌، يعنى‌ بر راه‌ و روش‌ ابوالقاسم‌ بلخى‌ و امثال‌ او و به‌ عبارت‌ بهتر از معتزله‌ بود؛ 2. به‌ علل‌ و اسبابى‌ كه‌ مذكور افتاد، از معتزله‌ روي‌ برگرداند و اگر خرد او بر دانش‌ فزونى‌ داشت‌، با هم‌ مسلكان‌ راه‌ موافقت‌ در پيش‌ مى‌گرفت‌؛ 3. بعد از آنچه‌ كرده‌ بود، پشيمان‌ شد و گفت‌ جفاي‌ ياران‌ و طرد و نفى‌ ايشان‌ او را بر اين‌ كار وادار كرده‌ بوده‌ است‌. اگر پشيمانى‌ وي‌ از رفتار گذشته‌اش‌ چنانكه‌ ابوالقاسم‌ كعبى‌ گفته‌ است‌، درست‌ باشد، او نمى‌بايست‌ در خانة ابوعيسى‌ يهودي‌ اهوازي‌ كه‌ به‌ قول‌ كعبى‌ كتب‌ كفريّات‌ خود را براي‌ او نوشته‌، منزل‌ گزيند و در آنجا بميرد. پس‌ يا اين‌ سخن‌ او اتهام‌ و دروغ‌ است‌ و يا حديث‌ توبه‌ و پشيمانى‌ او در آخر عمر نادرست‌ است‌.
ابوالقاسم‌ بلخى‌ وصف‌ ديگري‌ هم‌ از ابن‌ راوندي‌ كرده‌ است‌ كه‌ در الفهرست‌ آمده‌ است‌: «در ميان‌ همتايان‌ او در زمان‌ خودش‌ كسى‌ در علم‌ كلام‌ ماهرتر از او نبوده‌ است‌ و هيچ‌ كس‌ به‌ دقيق‌ و جليل‌ علم‌ كلام‌ آگاه‌تر از او نبوده‌ است‌» (همانجا). اگر اين‌ گفتة ابوالقاسم‌ بلخى‌ را با گفتة ديگر او كه‌ نقل‌ كرديم‌، بسنجيم‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ مى‌رسيم‌ كه‌ ابن‌ راوندي‌ بر اثر تبحّر و حذاقتش‌ در علم‌ كلام‌ كه‌ نتيجة هوش‌ تند و ذهن‌ جوّال‌ او بوده‌، نتوانسته‌ است‌ در چهارچوب‌ عقايد معتزله‌ محصور و محدود بماند و با ايشان‌ در بيشتر عقايدشان‌ درافتاده‌ است‌ و در نتيجه‌ آنها او را از خود رانده‌اند.
ابوالحسين‌ خيّاط معتزلى‌ كه‌ دشمن‌ سرسخت‌ ابن‌ راوندي‌ است‌، در مقدمة كتاب‌ الانتصار خود مى‌گويد: «اهل‌ نظر و اصحاب‌ كلام‌ مى‌دانند كه‌ او نظير و همتاي‌ معتزله‌ نبوده‌ است‌. او زمانى‌ از جوانان‌ معتزله‌ و پيرو ايشان‌ بود و به‌ مجالس‌ ايشان‌ مى‌رفت‌ و از شيوخ‌ ايشان‌ مطالبى‌ ياد مى‌گرفت‌ تا آنكه‌ به‌ الحاد گراييد و منكر خالق‌ خود گرديد و معتزله‌ او را از خود راندند» (ص‌ 11).
اين‌ گفتار ابوالحسين‌ خياط از روي‌ خشم‌ و تعصّب‌ است‌. علت‌ اينكه‌ معتزله‌ او را از خود رانده‌اند، «الحاد و نفى‌ خالق‌» نبوده‌، بلكه‌ مخالفتش‌ با عقايد معتزله‌ بوده‌ است‌. خود ابوالحسين‌ در جاي‌ ديگر الانتصار (ص‌ 76-77) از قول‌ ابن‌ راوندي‌ نقل‌ مى‌كند كه‌ «بعضى‌ از معتزلة بغداد عبدالله‌ بن‌ جعفر (بن‌ ابى‌ طالب‌) را فاسق‌ مى‌دانند و دربارة حسن‌ بن‌ على‌(ع‌) به‌ طعن‌ و قدح‌ سخن‌ مى‌گويند. ابوالحسين‌ خياط اين‌ نسبت‌ را تكذيب‌ مى‌كند و مى‌گويد: پيش‌ از آنكه‌ معتزله‌ او را از خود برانند، از خود او شنيدم‌ كه‌ دربارة عبدالله‌ بن‌ جعفر و حسن‌ بن‌ على‌ همان‌ سخنانى‌ را مى‌گفت‌ كه‌ خود به‌ معتزله‌ نسبت‌ داده‌ است‌. يكى‌ از حضار او را به‌ جهت‌ همين‌ سخنان‌ سرزنش‌ كرد و گفت‌ تو به‌ كسى‌ توهين‌ كردي‌ كه‌ رسول‌ خدا او را «سيّد شباب‌ اهل‌ الجنّة» خوانده‌ است‌. اين‌ نخستين‌ دشمنى‌ معتزله‌ با او بود».
اين‌ سخن‌ ابوالحسين‌ خياط نيز نبايد درست‌ باشد، زيرا در ميان‌ معتزله‌ كسانى‌ بوده‌اند كه‌ با اهل‌ بيت‌ ميانة خوبى‌ نداشته‌اند و با اينهمه‌ مطرود واقع‌ نشده‌اند (مانند جاحظ)، و دليلى‌ در دست‌ نيست‌ كه‌ معتزله‌ كسى‌ را به‌ جهت‌ انتقاد از عبدالله‌ بن‌ جعفر و حسن‌ بن‌ على‌(ع‌) از خود طرد كنند. طرد كسى‌ از يك‌ جامعة مذهبى‌ غالباً به‌ جهت‌ مسائل‌ اصولى‌ آن‌ مذهب‌ مى‌تواند باشد، نه‌ مسائلى‌ كه‌ از نظر پيروان‌ آن‌ مذهب‌ فرعى‌ و جزئى‌ به‌ شمار مى‌آيد.
ابوحيان‌ توحيدي‌ در البصائر و الذّخائر از قول‌ «شيخى‌ از اهل‌ ادب‌» در مجلس‌ ابوسعيد سيرافى‌ نقل‌ مى‌كند كه‌ ابن‌ راوندي‌ كسى‌ بود كه‌ «در سخن‌ غلط و اشتباه‌ نمى‌كرد، زيرا او سخنوري‌ استاد و صاحب‌ نظري‌ نقّاد بود و اهل‌ بحث‌ و جدل‌ و ماهر در نظر و شكيبا در بحث‌ بود» (1/216-217). دليل‌ قدرت‌ او در بحث‌ و جدل‌ كتابى‌ است‌ كه‌ مؤلف‌ الفهرست‌ در «ادب‌ الجدل‌» به‌ او نسبت‌ داده‌ است‌ (ابن‌ نديم‌، 217).
پس‌ ابن‌ راوندي‌ در ابتدا از علماي‌ برجستة كلام‌ بوده‌ است‌ و مانند اين‌ طايفه‌ در بحث‌ و جدال‌ و نظر تخصص‌ و تربيت‌ يافته‌ و در جدل‌ و بحث‌ به‌ درجة والايى‌ رسيده‌ است‌. در اين‌ ميان‌ او به‌ ياري‌ همين‌ قدرت‌ در جدال‌ و استدلال‌ و ذهن‌ جوّال‌ بر بسياري‌ از عقايد همتايان‌ معتزلى‌ خود تاخته‌ و چون‌ آنان‌ توان‌ مقابله‌ با او را نداشته‌اند، او را تحمل‌ نكرده‌ و از خود رانده‌اند.
مطرود شدن‌ ابن‌ راوندي‌ سبب‌ حرمان‌ و فقر مالى‌ او شده‌ است‌. ابوحيان‌ توحيدي‌ در الهوامل‌ و الشّوامل‌ مى‌گويد: علت‌ خروج‌ ابن‌ راوندي‌ از دين‌، فقر بوده‌ است‌: «حرمان‌ الفاضل‌ و ادراك‌ النّاقص‌». آنگاه‌ حكايتى‌ نقل‌ مى‌كند كه‌ هم‌ به‌ ابوعيسى‌ ورّاق‌ و هم‌ به‌ ابن‌ راوندي‌ نسبت‌ داده‌ شده‌ و آن‌ شكوه‌ و اعتراض‌ به‌ خداست‌ هنگامى‌ كه‌ غلامى‌ سياه‌ در لباس‌ حرير و با خدم‌ و حشم‌ و «حاشيه‌ و غاشيه‌» از دربار خليفه‌ بيرون‌ مى‌آمده‌ است‌. در اين‌ شكوه‌ و شكايت‌ نكته‌اي‌ است‌ كه‌ خواه‌ از ابوعيسى‌ ورّاق‌ و خواه‌ از ابن‌ راوندي‌ باشد، مهم‌ است‌، زيرا ابوعيسى‌ ورّاق‌ هم‌ مانند ابن‌ راوندي‌ در آغاز معتزلى‌ بوده‌ و بعد دچار تشويش‌ و اضطراب‌ در ذهن‌ و عقايد خود شده‌ است‌. اين‌ نكته‌ آن‌ است‌ كه‌ ورّاق‌ يا ابن‌ راوندي‌ پس‌ از ديدن‌ غلام‌ سياه‌ در آن‌ حشمت‌ و جلال‌ سر به‌ آسمان‌ برداشته‌ و خداوند را مخاطب‌ ساخته‌ مى‌گويد: «من‌ ترا به‌ چند زبان‌ توحيد مى‌گويم‌ و با اَدّله‌ و حجج‌ مردم‌ را به‌ سوي‌ تو مى‌خوانم‌ و براي‌ نصرت‌ دين‌ تو هرگونه‌ شاهد و گواه‌ مى‌آورم‌، اما اين‌ چنين‌ لخت‌ و گرسنه‌ مانده‌ام‌ و اين‌ سياه‌ در اينهمه‌ ناز و نعمت‌ غوطه‌ور است‌...» (ص‌ 212-213). پس‌ ابوعيسى‌ ورّاق‌ و ابن‌ راوندي‌ هر دو در آغاز از ياري‌ دهندگان‌ دين‌ الهى‌ بوده‌اند و بعد بر اثر حرمان‌ و درماندگى‌ گويا منحرف‌ شده‌اند. دو بيت‌ بسيار معروفى‌ كه‌ به‌ ابن‌ راوندي‌ نسبت‌ مى‌دهند و در آن‌ او حيرت‌ خدا را از نعمت‌ جاهل‌ و ذلّت‌ عاقل‌ نشان‌ مى‌دهد و آن‌ را سبب‌ زنديق‌ شدن‌ِ «عالم‌ِ نِحْرير» مى‌داند، نيز گواه‌ اين‌ معنى‌ است‌ (همانجا، حاشيه‌).
ابوعيسى‌ ورّاق‌ را استاد ابن‌ راوندي‌ دانسته‌اند (ابن‌ نديم‌، 216؛ امين‌، 213)، و ابوالحسين‌ خياط معتزلى‌ مى‌گويد: او استاد و سلف‌ ابن‌ راوندي‌ است‌ كه‌ الحاد را به‌ او القاء كرده‌ و او را از «عزّ اعتزال‌» به‌ «ذل‌ّ الحاد و كفر» افكنده‌ است‌ و نيز در خطاب‌ به‌ ابن‌ راوندي‌ مى‌گويد: «تو و برادرت‌ ابوعيسى‌ ورّاق‌ از معتزله‌ بوديد تا آنكه‌ الحاد شما را فراگرفت‌ و معتزله‌ شما را از خود راندند» (ص‌ 110).
اما از گفته‌هاي‌ ماتريدي‌ (د 333ق‌/945م‌) در كتاب‌ التوحيد برمى‌آيد كه‌ ابن‌ راوندي‌ عقايد ورّاق‌ را دربارة نفى‌ معجزات‌ رد كرده‌ است‌. ورّاق‌ دربارة معجرات‌ انبياء گفته‌ بوده‌ است‌ كه‌ مردم‌ نيروهاي‌ خلقت‌ را نيازموده‌اند و بر طبايع‌ اشياء آگاه‌ نيستند، پس‌ ممكن‌ است‌ معجزاتى‌ كه‌ انبياء نشان‌ داده‌اند، از امور طبيعى‌ و از قواي‌ نهانى‌ اشياء باشد و مردم‌ چون‌ به‌ آنها آگاهى‌ نداشته‌اند، آن‌ را معجزه‌ پنداشته‌اند. ماتريدي‌ پس‌ از آنكه‌ خود پاسخى‌ به‌ اين‌ اعتراض‌ مى‌دهد، مى‌گويد: ابن‌ راوندي‌ بر اين‌ قول‌ ورّاق‌ اعتراض‌ كرده‌ و گفته‌ است‌: اگر كسى‌ ادعا كند كه‌ نيرويى‌ دارد كه‌ ستارگان‌ را جذب‌ مى‌كند (در متن‌ «يحدّث‌» بجاي‌ «يجذب‌» آمده‌ كه‌ بى‌معنى‌ است‌)، يا اگر دست‌ به‌ دريا بزند، دريا هر چه‌ در درون‌ خويش‌ دارد، بيرون‌ مى‌افكند (و يا از اين‌ قبيل‌ محالات‌ ادعا كند)، بايد او را تكذيب‌ كرد. در صورتى‌ كه‌ كسانى‌ كه‌ معجزات‌ انبياء را ديده‌اند، تكذيب‌ نكرده‌اند (نقل‌ به‌ معنى‌، زيرا متن‌ بسيار مغلوط است‌)، زيرا اگر انبياء اين‌ معجزات‌ را بر اساس‌ وقوف‌ بر امور طبيعى‌ آورده‌ باشند، به‌ اين‌ معنى‌ است‌ كه‌ اين‌ معجزات‌ تكذيب‌ نشده‌ است‌. و اين‌ دليل‌ آن‌ است‌ كه‌ خبرهاي‌ معجزات‌ درست‌ بوده‌ است‌، و نيز ورّاق‌ اعتراض‌ كرده‌ بوده‌ است‌ كه‌ چون‌ همة مردم‌ معجزات‌ را نديده‌اند، براي‌ همة مردم‌ برهان‌ نتواند بود. ابن‌ راوندي‌ به‌ گفتة ماتريدي‌ در مقام‌ معارضه‌ با ورّاق‌ گفته‌ است‌ كه‌ مردم‌ مرگ‌ همة مردم‌ را نديده‌اند و با اينهمه‌ معتقدند كه‌ همة مردم‌ خواهند مرد، يعنى‌ عدم‌ گواهى‌ همة مردم‌ دليل‌ بر نفى‌ آنچه‌ بعضى‌ از مردم‌ ديده‌اند، نمى‌شود (ص‌ 186-187، نقل‌ به‌ معنى‌).
نيز ماتريدي‌ گفته‌ است‌ كه‌ ابن‌ راوندي‌ در رد سخن‌ ورّاق‌ (در نفى‌ خبر متواتر) مى‌گويد كه‌ اگر صحت‌ اخبار متواتر را نپذيريم‌ بايد آنچه‌ از گذشته‌ها و نقاط دور و وقايع‌ گذشته‌ به‌ تواتر رسيده‌ است‌، نيز پذيرفته‌ نشود و مجهول‌ بماند و اگر آنها را بپذيريم‌، ناچار بايد اخبار متواتر دربارة انبياء را نيز پذيرفت‌ (ص‌ 193).
ورّاق‌ باز در نفى‌ خبر متواتر گفته‌ است‌ كه‌ اگر مربوط به‌ گذشته‌ باشد، در آن‌ احتمال‌ حيله‌ و تبانى‌ مى‌رود و اگر مربوط به‌ زمانهاي‌ نزديك‌ باشد خبر متواتر حاصل‌ نمى‌شود، زيرا كسانى‌ كه‌ واقعه‌اي‌ را مى‌بينند عدّة قليلى‌ هستند. ابن‌ راوندي‌ در پاسخ‌ گفته‌ است‌ كه‌ اين‌ سخن‌ ورّاق‌ ناشى‌ از جهل‌ به‌ محافل‌ (خبر) است‌، زيرا چگونگى‌ انتشار اخبار در زمانهاي‌ دور و نزديك‌ يكسان‌ است‌ (ماتريدي‌، 196). نيز وراق‌ اجماعات‌ يهود و نصارا را دربارة اديان‌ خودشان‌ درست‌ نمى‌داند. ابن‌ راوندي‌ در پاسخ‌ مى‌گويد كه‌ در اين‌ صورت‌ ورّاق‌ هم‌ (كه‌ مانوي‌ است‌) نبايد اجماعات‌ مانويّه‌ را در دين‌ خود درست‌ بداند (همو، 197).
نيز ورّاق‌ گفته‌ است‌ كه‌ معجزات‌ انبياء فقط از يك‌ يا دو طريق‌ به‌ دست‌ ما رسيده‌ است‌ و بنابر اين‌ پذيرفتنى‌ نيست‌. ابن‌ راوندي‌ در پاسخ‌ او گفته‌ است‌ كه‌ اين‌ بهتان‌ است‌، زيرا اخبار انبياء و معجزات‌ ايشان‌ را هم‌ ملحدان‌ و هم‌ موحدّان‌ نسل‌ به‌ نسل‌ به‌ توارث‌ نقل‌ كرده‌اند، ملحدان‌ براي‌ پيدا كردن‌ نقاط ضعف‌ و موحدّان‌ براي‌ احقاق‌ حق‌، و اين‌ در صورتى‌ است‌ كه‌ شرط خبر متواتر كثرت‌ عدد خبردهندگان‌ باشد، اما اگر شرط قبول‌ تواتر حصول‌ اطمينان‌ خاطر و سكون‌ نفس‌ باشد، اين‌ شراط دربارة اخبار مربوط به‌ انبيا حاصل‌ است‌ (همو، 198). با توجه‌ به‌ پاسخهاي‌ ابن‌ راوندي‌ به‌ ورّاق‌ كه‌ در آنها از اسلام‌ طرفداري‌ كرده‌ است‌ (نك: همانجا) معلوم‌ مى‌شود كه‌ تهمت‌ شاگردي‌ و همكاري‌ ابن‌ راوندي‌ با ورّاق‌ درست‌ نتواند بود. شايد دليل‌ اينكه‌ معتزله‌ هر دو را به‌ يك‌ چوب‌ رانده‌اند، اين‌ باشد كه‌ هر دو در آغاز از معتزله‌ بوده‌ و بعد هر دو با اين‌ طايفه‌ به‌ مخالفت‌ برخاسته‌اند و هر دو از جامعة اعتزال‌ طرد شده‌ و دچار حرمان‌ و فقر و تنگدستى‌ شده‌اند. علاوه‌ بر اين‌، چون‌ ورّاق‌ به‌ مانويّت‌ علاقه‌اي‌ نشان‌ مى‌داده‌ است‌، ابن‌ راوندي‌ را هم‌ به‌ اين‌ عقيده‌ متهم‌ كرده‌اند.
اما شگفتى‌ در اينجاست‌ كه‌ اين‌ وراق‌ متهم‌ به‌ مانويّت‌، كتابى‌ با نام‌ كتاب‌ اقتصاص‌ مذاهب‌ اصحاب‌ الاثنين‌ و الرّد عليهم‌ در ردّ مانويّت‌ نوشته‌ است‌ (ابن‌ نديم‌، 216). او همچنين‌ در رد بر نصارا و مجوس‌ و يهود نيز كتابى‌ تأليف‌ كرده‌، اما در ردّ بر اسلام‌ كتابى‌ ننوشته‌ است‌. از سوي‌ ديگر نمى‌توان‌ گفته‌هاي‌ ماتريدي‌ را در نقل‌ از وراق‌ دربارة اعتراض‌ به‌ معجزات‌ انبياء ناديده‌ گرفت‌. احتمال‌ دارد كه‌ رد يا اعتراض‌ وراق‌ بر معجزات‌ به‌ قصد نفى‌ دلايل‌ معتزله‌ در اين‌ باب‌ بوده‌ باشد، و ابن‌ راوندي‌ هم‌ كه‌ در آن‌ زمان‌ از معتزله‌ بوده‌، به‌ اين‌ اعتراضات‌ پاسخ‌ داده‌ است‌. اما به‌ هر حال‌ همكاري‌ او با وراق‌ و پيرويش‌ از او در اعتقادات‌ به‌ دليل‌ پاسخهايش‌ به‌ وراق‌، مورد تأييد نتواند بود.
متهم‌ ساختن‌ مخالفان‌ به‌ الحاد و زندقه‌، چه‌ در ميان‌ معتزله‌ و چه‌ در ميان‌ فرق‌ ديگر اسلامى‌، امري‌ شايع‌ بوده‌ است‌ و نبايد آن‌ را پيوستن‌ صحيح‌ دانست‌. قاضى‌ عبدالجبار همدانى‌ شيعه‌ را به‌ الحاد متهم‌ كرده‌ و گفته‌ است‌: «الاصل‌ فيهم‌ الالحاد ولكنّهم‌ تستّروا بهدا المذهب‌»، يعنى‌ اصل‌ در ميان‌ شيعه‌ الحاد است‌ و لكن‌ آنها اين‌ مذهب‌ را براي‌ خود پردة استتار قرار داده‌اند (سيد مرتضى‌، 3).
همچنين‌ سيد مرتضى‌ مى‌گويد كه‌ «ابن‌ راوندي‌ در تأليف‌ كتابهايى‌ كه‌ سبب‌ توبيخ‌ و مؤاخذة او شده‌ است‌، قصد معارضه‌ و مبارزه‌طلبى‌ با معتزله‌ را داشته‌ است‌ و در اين‌ راه‌ از آنان‌ پيشى‌ گرفته‌ است‌ و اگر معتزله‌ از دشمنى‌ با او خودداري‌ مى‌كردند، او كتابهايى‌ در فضايح‌ معتزله‌ نمى‌نوشت‌ و عيوب‌ آنان‌ را آشكار نمى‌ساخت‌ (همانجا) ولى‌ آنان‌ با او بدرفتاري‌ كردند و دانش‌ او را ناقص‌ شمردند و اين‌ كار ابن‌ راوندي‌ را بر آن‌ داشت‌ كه‌ كتابهاي‌ مذكور را تأليف‌ كند تا ناتوانى‌ ايشان‌ را در نقض‌ و رد خود آشكار سازد. با اين‌ حال‌ او خود در ظاهر از اين‌ كتابها بيزاري‌ مى‌جست‌ و آنها را به‌ ديگران‌ نسبت‌ مى‌داد. شكى‌ نيست‌ كه‌ وي‌ در تأليف‌ اين‌ كتابها بر راه‌ خطا رفته‌ است‌، خواه‌ به‌ مطالب‌ آن‌ اعتقاد داشته‌ باشد، خواه‌ نداشته‌ باشد» (همو، 13).
پس‌ از آن‌ سيد مرتضى‌ مى‌گويد: «ابن‌ راوندي‌ در تأليف‌ اين‌ كتابها همان‌ راهى‌ را پيموده‌ است‌ كه‌ جاحظ در تأليفات‌ خود پيموده‌ است‌، و اگر كسى‌ كتابهاي‌ جاحظ مانند عثمانيّه‌ و مروانيّه‌ و عباسيّة و اماميّة و رافضه‌ و زيديّه‌ را به‌ يك‌ جا جمع‌ كند از تضاد و اختلاف‌ ميان‌ مطالب‌ آن‌ به‌ شك‌ بزرگ‌ و الحاد شديد و قلت‌ تفكر مؤلف‌ پى‌ خواهد برد. كسى‌ نمى‌تواند بگويد كه‌ جاحظ به‌ مطالب‌ اين‌ كتابهاي‌ گوناگون‌ اعتقاد نداشته‌ است‌ و فقط عقايد و استدلالهاي‌ ايشان‌ را نقل‌ كرده‌ است‌ و بر ناقل‌ و حكايت‌ كننده‌ جرمى‌ نيست‌، زيرا اگر طرفداران‌ جاحظ در مقام‌ اعتذار از او چنين‌ گويند بايد دربارة ابن‌ راوندي‌ نيز چنين‌ گويند، زيرا ابن‌ راوندي‌ هم‌ در اين‌ كتابها نگفته‌ است‌ كه‌ به‌ اين‌ مذاهبى‌ كه‌ سخنان‌ آنها را نقل‌ مى‌كنم‌ اعتقاد دارم‌ و آن‌ را درست‌ مى‌دانم‌، بلكه‌ مى‌گويد: «دهريّه‌ چنين‌ مى‌گويند و براهمه‌ چنين‌ مى‌گويند و اثبات‌ كنندگان‌ رسل‌ و انبياء چنين‌ مى‌گويند. اگر آنجا كه‌ جاحظ صحابه‌ و ائمه‌ را سب‌ّ كرده‌ است‌ و به‌ گمراهى‌ و خروج‌ ايشان‌ از دين‌ گواهى‌ داده‌ است‌، قولش‌ مبنى‌ بر نقل‌ و حكايت‌ باشد و جاحظ از عواقب‌ آن‌ بري‌ دانسته‌ شود، دربارة ابن‌ راوندي‌ نيز بايد چنين‌ گفت‌» (همانجا).
اين‌ سخن‌ سيد مرتضى‌ بسيار مهم‌ است‌، زيرا معلوم‌ مى‌شود كه‌ ابن‌ راوندي‌ در كتابهايى‌ نظير الدامغ‌ و نَعْت‌ الحكمة و التّاج‌ و الزمرّدة كه‌ بر ضد قرآن‌ و نبوت‌ است‌، از قول‌ خودش‌ سخن‌ نگفته‌ است‌ و تنها اقوال‌ آنان‌ را نقل‌ كرده‌ است‌، و اين‌ عمل‌ اگر چه‌ از نظر مسلمانان‌ كاري‌ خطاست‌، اما از بار گناه‌ و تشنيع‌ و توبيخ‌ ابن‌ راوندي‌ مى‌كاهد. چون‌ ما هيچ‌ يك‌ از كتابهاي‌ ابن‌ راوندي‌ را در دست‌ نداريم‌، بايد بر سخن‌ سيدمرتضى‌ كه‌ به‌ هر حال‌ دانشمند موثّقى‌ است‌، اعتماد كنيم‌.
مطلبى‌ كه‌ يكى‌ از دعات‌ اسماعيلى‌ در رد كتاب‌ الزّمرّدة ابن‌ راوندي‌ نوشته‌، مؤيد گفتة سيد مرتضى‌ است‌. اين‌ مطلب‌ را المؤيّد فى‌الدين‌ داعى‌ الدعاة شيرازي‌ در المجالس‌ المؤيّدية نقل‌ كرده‌ است‌. اگر چه‌ ظاهراً آن‌ داعى‌ اسماعيلى‌، بنابر تحقيق‌ پاول‌ كراوس‌، خودِ داعى‌ الدّعاة بوده‌ است‌ (ص‌ 158). داعى‌ الدّعاة از قول‌ داعى‌ اسماعيلى‌ كه‌ بر كتاب‌ الزّمرّدة رد نوشته‌ است‌ مى‌گويد: «به‌ دست‌ ما رساله‌اي‌ رسيد كه‌ آن‌ را ابن‌ راوندي‌ پرداخته‌ و نامش‌ را الزّمرّد نهاده‌ است‌. اين‌ كتاب‌ كه‌ او آن‌ را به‌ براهمه‌ نسبت‌ داده‌، در ردّ نبوت‌ است‌. در اين‌ كتاب‌ هم‌ دلايل‌ معتقدان‌ به‌ رسالت‌ و هم‌ دلايل‌ نافيان‌ نبوت‌ آورده‌ شده‌ است‌. در اينجا از ذكر اقوال‌ معتقدان‌ به‌ نبوت‌ بى‌نيازيم‌ و آنچه‌ بر ما واجب‌ است‌ نقل‌ گفته‌هاي‌ نافيان‌ نبوت‌ و پاسخ‌ گفتن‌ به‌ آنهاست‌» (همو، 80).
بنابراين‌ سخن‌ كه‌ ابن‌ راوندي‌ در كتاب‌ الزّمرّدة نيز و ردّ نبوت‌ را بر براهمه‌ منسوب‌ ساخته‌، پاول‌ كراوس‌ گفته‌ است‌ كه‌ براهمه‌ به‌ عنوان‌ منكران‌ نبوت‌ ساخته‌ و پرداختة خود ابن‌ راوندي‌ است‌ و پس‌ از تأليف‌ اين‌ كتاب‌ است‌ كه‌ براهمه‌ در عالم‌ اسلام‌ به‌ منكران‌ نبوت‌ معروف‌ شده‌اند (همو، 136 به‌ بعد).
علاوه‌ بر رد داعى‌ اسماعيلى‌ مذكور، ابوعلى‌ جبّائى‌ معتزلى‌ مشهور نيز كتابى‌ در نقض‌ الزّمرّدة نوشته‌ است‌ كه‌ قاضى‌ عبدالجبار همدانى‌ در كتاب‌ المغنى‌ (15/127) به‌ آن‌ اشاره‌ كرده‌ است‌. قاضى‌ عبدالجبار در اين‌ كتاب‌ فصل‌ مفصلى‌ در بيان‌ شبهات‌ براهمه‌ و پاسخ‌ بدانها آورده‌ است‌ كه‌ قطعاً شبهات‌ براهمه‌ را از كتاب‌ الزمرّدة اقتباس‌ كرده‌ است‌ (15/109 به‌ بعد). اين‌ قسمت‌ مهم‌ از كتاب‌ الزمردة در دست‌ پاول‌ كراوس‌ نبوده‌ است‌ تا از آن‌ استفاده‌ كند و عبدالامير الاعسم‌ هم‌ آن‌ را در كتاب‌ بسيار مفيد خود، تاريخ‌ ابن‌ الريوندي‌ الملحد نياورده‌ است‌، اما مطالب‌ و منقولات‌ ديگري‌ از كتاب‌ الفريد و كتاب‌ الدامغ‌ ابن‌ راوندي‌ در جزء 16 المغنى‌ آمده‌ است‌ (قاضى‌ عبدالجبار، «المغنى‌ فى‌...»، 2/423-443).
قاضى‌ عبدالجبّار از قول‌ ابوعيسى‌ ورّاق‌ و ابن‌ راوندي‌ شبهه‌اي‌ دربارة معجزات‌ نقل‌ مى‌كند ( المغنى‌، 16/411) كه‌ ماتريدي‌ آن‌ را فقط به‌ ابوعيسى‌ ورّاق‌ نسبت‌ داده‌ است‌ و جواب‌ آن‌ را از ابن‌ راوندي‌ نقل‌ كرده‌ است‌ (ص‌ 187) و اين‌ شبهه‌ همان‌ است‌ كه‌ ما نقل‌ كرديم‌ و حاصلش‌ اين‌ است‌ كه‌ چون‌ مردم‌ انواع‌ حيل‌ و نيز طبايع‌ اجسام‌ را نمى‌شناسند، كاري‌ را كه‌ انبياء كرده‌اند، معجزه‌ مى‌پندارند، يعنى‌ معجزات‌ انبياء امري‌ خارج‌ از طبيعت‌ اشياء نيست‌ و بنابر اين‌ دليل‌ نبوت‌ ايشان‌ نمى‌شود (همانجا).
نكتة بسيار مهم‌ در اينجا اين‌ است‌ كه‌ قاضى‌ عبدالجبّار اين‌ شبهه‌ را به‌ ورّاق‌ و ابن‌ راوندي‌ نسبت‌ داده‌ است‌، اما ماتريدي‌ گفته‌ است‌ كه‌ ابن‌ راوندي‌ اين‌ شبهه‌ و نظاير آن‌ را دفع‌ كرده‌ است‌. اين‌ تناقض‌ را چگونه‌ بايد حل‌ كرد؟ پاسخ‌ اين‌ است‌ كه‌ حق‌ با ماتريدي‌ است‌، زيرا او در قرن‌ 4 ق‌ مى‌زيسته‌ و كتابهاي‌ راوندي‌ را ديده‌ است‌، ولى‌ قاضى‌ عبدالجبار گفتار ابن‌ راوندي‌ را مستقيماً از كتب‌ او نقل‌ نمى‌كند، بلكه‌ مآخذ او ردود و نقضهايى‌ است‌ كه‌ مخالفانش‌ مانند ابوعلى‌ جُبّائى‌ يا ابوهاشم‌ جُبّائى‌ نوشته‌اند و به‌ همين‌ جهت‌ در نقل‌ شبهة مذكور گفته‌ است‌: «وقد حُكِى‌َ عن‌ ابى‌ عيسى‌ الورّاق‌ و ابن‌ الراوندي‌» ( المغنى‌، 16/411).
از اينجا ما به‌ نتيجة ديگري‌ مى‌رسيم‌ و آن‌ اينكه‌ معتزله‌ به‌ جهت‌ خشم‌ شديد خود از ابن‌ راوندي‌، دربارة او بيطرفى‌ و امانت‌ را رها كرده‌ و خواسته‌اند مخالفى‌ چون‌ او را ملحد بنمايانند. اما ماتريدي‌ كه‌ از معتزله‌ نبوده‌ و تعصبى‌ نداشته‌ چنين‌ كاري‌ نكرده‌ است‌. سيد مرتضى‌ عالم‌ شيعى‌ نيز كه‌ مخالف‌ قاضى‌ عبدالجبار و معتزله‌ بوده‌، او را ملحد نخوانده‌ است‌. از اين‌ روي‌ آنچه‌ قاضى‌ عبدالجبار و متأخران‌ از كتاب‌ الدامغ‌ ابن‌ راوندي‌ نقل‌ كرده‌اند، در معرض‌ شك‌ و ترديد قرار مى‌گيرد و به‌ نظر مى‌رسد كه‌ مطالب‌ كتاب‌ الدامغ‌ مانند كتاب‌ الزمردة از اعتقادات‌ خود ابن‌ راوندي‌ نبوده‌، بلكه‌ نقل‌ عقايد مخالفان‌ نبوت‌ و معجزات‌ بوده‌ است‌.
ديگر مطلب‌ مهم‌ شايان‌ توجه‌ اين‌ است‌ كه‌ سيد مرتضى‌ در شافى‌ گفته‌ است‌ كه‌ ميان‌ ابوعيسى‌ ورّاق‌ و ابن‌ راوندي‌ عداوت‌ و دشمنى‌ بوده‌ است‌ و اين‌ درست‌ مخالف‌ آن‌ چيزي‌ است‌ كه‌ معتزله‌ از رابطة استاد و شاگردي‌ ميان‌ آن‌ دو گفته‌اند. سيد مرتضى‌ مى‌گويد: ابن‌ راوندي‌ بدين‌ سبب‌ ابوعيسى‌ را به‌ «تثنيه‌» (يعنى‌ مانويت‌) متهم‌ كرده‌ است‌ كه‌ وي‌ در كتاب‌ مقالات‌ دربارة عقايد ثنويه‌ تأكيد كرده‌ و در ذكر شبهة ايشان‌ راه‌ اطناب‌ پيموده‌ است‌. اگر اين‌ اندازه‌، دليل‌ اعتقاد باشد، بايد دربارة جاحظ نيز چنين‌ بگوييد، زيرا او نيز در بيان‌ مقالات‌ (عقايد) مبطلين‌ تأكيد كرده‌، و آنها را منقّح‌ و مهذّب‌ ساخته‌ است‌ (ص‌ 13).
با توجه‌ به‌ مطالبى‌ كه‌ مذكور شد، معلوم‌ مى‌شود كه‌ به‌ دست‌ دادن‌ چهرة واقعى‌ از شخصيت‌ كسى‌ مانند ابن‌ راوندي‌ تا چه‌ اندازه‌ مشكل‌ است‌ و تعصبات‌ و خصومات‌ اهل‌ كلام‌ چگونه‌ حقايق‌ را پنهان‌ و مستور كرده‌ است‌.
در اينجا رفتار اشعري‌ جالب‌ توجه‌ است‌. ابوالحسن‌ على‌ بن‌ اسماعيل‌ اشعري‌ (د 324ق‌/936م‌) عقايد ابن‌ راوندي‌ را در كتاب‌ مقالات‌ الاسلاميين‌ به‌ روش‌ معمولى‌ خود با بيطرفى‌ و بدون‌ اظهار نظر نقل‌ كرده‌ است‌ و ما بعضى‌ از آنها را كه‌ مربوط به‌ دوران‌ اعتزال‌ اوست‌، ذكر خواهيم‌ كرد. ابن‌ راوندي‌ در اين‌ كتاب‌ فقط يك‌ جا «لعين‌» خوانده‌ شده‌ است‌ (ص‌ 572) و اين‌ از روش‌ اشعري‌ مستبعد است‌، زيرا اشعري‌ در اين‌ كتاب‌ زبان‌ به‌ ناسزا و دشنام‌ نيالوده‌ است‌ و به‌ همين‌ دليل‌ ممكن‌ است‌ كه‌ كلمة «لعين‌» از اضافات‌ ناسخان‌ و كاتبان‌ متعصّب‌ باشد. اشعري‌ در اين‌ موضع‌ از ابن‌ راوندي‌ نقل‌ مى‌كند كه‌ بعضى‌ از مدعيّان‌ توحيد مى‌گفتند كه‌ توحيد خدا وقتى‌ درست‌ است‌ كه‌ او را توانا بر جمع‌ اضداد و متناقضات‌ بدانند، مانند جمع‌ ميان‌ مرگ‌ و زندگى‌، حركت‌ و سكون‌، يا قرار دادن‌ جهان‌ در تخم‌مرغ‌ بى‌آنكه‌ تخم‌مرغ‌ بزرگ‌ و يا جهان‌ كوچك‌ شود و يا حادث‌ را قديم‌ و قديم‌ را حادث‌ گرداند. اشعري‌ پس‌ از نقل‌ اين‌ سخن‌ مى‌گويد: «چنين‌ ادعايى‌ از هيچ‌ يك‌ از اهل‌ توحيد شنيده‌ نشده‌ است‌ و ابن‌ لعين‌ (ابن‌ راوندي‌) اين‌ سخن‌ را به‌ ايشان‌ نسبت‌ داده‌ است‌ تا جاهلان‌ و بى‌دانشان‌ به‌ آن‌ اعتقاد پيدا كنند».
اين‌ قسمت‌ اخير نبايد از اشعري‌ باشد، زيرا علاوه‌ بر آنكه‌ سب‌ّ و دشنام‌ شيوة اشعري‌ نيست‌، خود مطلب‌ نيز منطقى‌ نيست‌، زيرا ابن‌ راوندي‌ از اينكه‌ مردم‌ عوام‌ و جهّال‌ معتقد شوند كه‌ خداوند قادر به‌ جمع‌ ميان‌ اضداد است‌ چه‌ فايده‌اي‌ مى‌توانست‌ برگيرد تا اين‌ سخن‌ را جعل‌ كند؟
علاوه‌ بر اين‌، مسأله‌ تعلق‌ قدرت‌ خداوند به‌ محال‌ و جمع‌ ميان‌ اضداد از مباحث‌ كلامى‌ است‌. خود اشعري‌ در كتاب‌ مقالات‌ الاسلاميين‌ از قول‌ ابوالحسين‌ و ابوالهذيل‌ مى‌گويد: «و وصفا ربّهما بالقدرة على‌ ان‌ يجمع‌ بين‌ القطن‌ و النّار و لايقع‌ احراق‌»، يعنى‌ اين‌ دو تن‌ خدا را وصف‌ كرده‌اند به‌ اينكه‌ مى‌تواند پنبه‌ را در كنار آتش‌ نهد و نسوزد (ص‌ 569) كه‌ اين‌ خود همان‌ جمع‌ ميان‌ اضداد است‌. نيز از قول‌ صالح‌ و ابوالحسين‌ آورده‌ است‌ كه‌ خداوند مى‌تواند ميان‌ علم‌ و قدرت‌ و مرگ‌ جمع‌ كند، و چنانكه‌ معلوم‌ است‌ علم‌ و قدرت‌ ضدمرگ‌ است‌ (همانجا).
در احاديث‌ اماميّه‌ نيز آمده‌ است‌ كه‌ از يكى‌ از ائمّه‌ پرسيدند: آيا خداوند مى‌تواند جهان‌ را در تخم‌مرغى‌ بگنجاند، چنانكه‌ جهان‌ كوچك‌ نشود و تخم‌مرغ‌ بزرگ‌ نشود؟ آن‌ حضرت‌ در جواب‌ گفته‌ است‌: اين‌ مانند آن‌ است‌ كه‌ صورت‌ كوههاي‌ بزرگ‌ در چشم‌ تو مى‌افتد و توجهان‌ را با چشم‌ مى‌بينى‌ بى‌آنكه‌ چشم‌ تو بزرگ‌ شود يا كوهها و عالم‌ كوچك‌ شوند (ابن‌ بابويه‌، 122). بنابراين‌ چنانكه‌ اشاره‌ شد اين‌ قسمت‌ نبايد از اشعري‌ باشد و به‌ كتاب‌ او الحاق‌ شده‌ است‌.
ابن‌ عساكر مى‌نويسد كه‌ اشعري‌ كتابى‌ در نقض‌ بر ابن‌ راوندي‌ در ابطال‌ تواتر و در رد آنچه‌ طاعنان‌ بر تواتر گفته‌اند نوشته‌ا ست‌ (ص‌ 135). اين‌ كتاب‌ اشعري‌ اگر انتساب‌ آن‌ درست‌ باشد، ماية تعجب‌ است‌، زيرا چنانكه‌ از ماتريدي‌ نقل‌ شد، ابن‌ راوندي‌ عقايد ورّاق‌ را در ردّ تواتر پاسخ‌ گفته‌ است‌، پس‌ چگونه‌ مى‌تواند منكر تواتر باشد؟ ابن‌ نديم‌ در الفهرست‌ كتابى‌ از ابن‌ راوندي‌ به‌ نام‌ كتاب‌ الاخبار و الرد على‌ من‌ ابطل‌ التواتر ذكر مى‌كند و ظاهراً منقولات‌ ماتريدي‌ از ابن‌ راوندي‌ دربارة تواتر مبنى‌ بر همين‌ كتاب‌ است‌. اگر ابن‌ راوندي‌ كتاب‌ ديگري‌ دربارة ابطال‌ تواتر نوشته‌ بود، ابن‌ نديم‌ آن‌ را نقل‌ مى‌كرد.
از جملة عقايد ابن‌ راوندي‌ بدان‌ گونه‌ كه‌ اشعري‌ در مقالات‌ (ص‌ 160) گفته‌ است‌، اين‌ است‌ كه‌ هر موجودي‌ شى‌ء است‌ و هر شيئى‌ موجود است‌، يعنى‌ به‌ آنچه‌ موجود نيست‌ نبايد شى‌ء گفت‌. شى‌ء وقتى‌ شى‌ء است‌ كه‌ موجود باشد و اشياء يعنى‌ موجودات‌. دربارة اسماء اشياء نيز چنين‌ مى‌گفت‌، يعنى‌ اسم‌ خبر از شى‌ء موجود است‌ و چيزي‌ كه‌ موجود نيست‌، اسم‌ ندارد - اين‌ يك‌ بحث‌ منطقى‌ دقيق‌ است‌ كه‌ تحقيق‌ در آن‌ مجال‌ ديگري‌ مى‌خواهد.
اين‌ مسأله‌ خود به‌ علم‌ خدا مربوط مى‌شود و توليد اشكال‌ مى‌كند، زيرا اگر شى‌ء فقط به‌ موجود گفته‌ شود، بايد خداوند به‌ آنچه‌ هنوز موجود نشده‌ است‌ و شى‌ء نيست‌، علم‌ نداشته‌ باشد. ابن‌ راوندي‌ در حل‌ اين‌ اشكال‌ گفته‌ است‌ كه‌ علم‌ خداوند به‌ اشياء به‌ معنى‌ آن‌ است‌ كه‌ اشياء (يا موجودات‌) خواهند شد و وجود پيدا خواهند كرد و همين‌ طور قدرت‌ خداوند به‌ اشياء به‌ اين‌ معنى‌ است‌ كه‌ خداوند بر آن‌ اشياء قادر خواهد شد و ارادة خداوند به‌ اشياء به‌ آن‌ معنى‌ است‌ كه‌ خداوند آنها را اراده‌ خواهد كرد (اشعري‌، 159-160) و اين‌ قول‌ ابن‌ راوندي‌ منجر به‌ آن‌ مى‌شود كه‌ خداوند تا شيئى‌ يعنى‌ موجودي‌ هستى‌ نبايد، به‌ آن‌ علم‌ ندارد. ابن‌ نديم‌ (ص‌ 217) كتابى‌ به‌ ابن‌ راوندي‌ نسبت‌ مى‌دهد به‌ نام‌ كتاب‌ لاشى‌ء الاموجود كه‌ ظاهراً در آن‌ از مطلبى‌ كه‌ به‌ آن‌ اشاره‌ كرديم‌، سخن‌ گفته‌ است‌.
ابن‌ راوندي‌ براي‌ «كفر و ايمان‌» به‌ يك‌ معنى‌ شرعى‌ و به‌ اصطلاح‌ به‌ حقيقت‌ شرعيّه‌ قائل‌ نيست‌ و مى‌گويد ايمان‌ و كفر همان‌ است‌ كه‌ در لغت‌ معنى‌ مى‌شود. ايمان‌ يعنى‌ تصديق‌ و كفر يعنى‌ انكار. نتيجة عملى‌ اين‌ بحث‌ آن‌ است‌ كه‌ در جايى‌ كه‌ انكار صريح‌ نباشد، كفر صادق‌ نيست‌ و صاحب‌ آن‌ را نمى‌توان‌ كافر خواند، مثلاً تكفير فلاسفه‌ به‌ جهت‌ اعتقاد به‌ قدمت‌ عالم‌ جايز نيست‌. حتى‌ به‌ قول‌ ابن‌ راوندي‌ سجده‌ به‌ آفتاب‌ كفر نيست‌، زيرا در آن‌ انكار صريح‌ نيست‌، اما مى‌تواند نشانة كفر باشد، چه‌ خداوند فرموده‌ است‌ كه‌ كسى‌ جز كفار به‌ آفتار سجده‌ نمى‌كند (اشعري‌، 140، 141).
ابن‌ راوندي‌ معتقد بود: اشيائى‌ كه‌ مورد علاقة طبيعى‌ انسان‌ است‌، حاجب‌ به‌ آن‌ ندارد كه‌ خداوند در آدمى‌ محرك‌ و داعى‌ (و به‌ قول‌ قدماء «خاطر») براي‌ فعل‌ آن‌ بيافريند، اما اگر از اموري‌ باشد كه‌ طبيعت‌ انسان‌ از آنها اكراه‌ دارد (مانند روزه‌ گرفتن‌ و زكات‌ دادن‌)، بايد خداوند «خاطر» يا يك‌ امر نفسانى‌ در انسان‌ بيافريند تا داعى‌ و محرك‌ براي‌ اتيان‌ آن‌ عمل‌ شود. ظاهراً مقصود ابن‌ راوندي‌ آن‌ است‌ كه‌ صرف‌ امر و نهى‌ كافى‌ نيست‌ تا انسان‌ را به‌ كاري‌ برانگيزد و يا از آن‌ برحذر دارد، بلكه‌ در درون‌ نفس‌ انسان‌ هم‌ بايد داعى‌ و محركى‌ بر آن‌ به‌ وجود آيد و البته‌ اين‌ محرك‌ و دافع‌ يا خاطر غير از ثواب‌ و عقاب‌ است‌.

------------------------------------------------------________________________-----------------------------------------

بحث‌ دربارة عقايد ابن‌ راوندي‌ (در زمان‌ اعتقاد او به‌ اعتزال‌) مجال‌ وسيع‌تري‌ مى‌خواهد و نيز بحث‌ در عقايد او دربارة امامت‌ و اينكه‌ آيا وي‌ گرايشى‌ به‌ تشيع‌ داشته‌ است‌ يا نه‌، و همچنين‌ بحث‌ در عقايد او در زمانى‌ كه‌ به‌ جهت‌ فقر و فاقة شديد براي‌ فرق‌ ديگر كتابهايى‌ از قول‌ آنها نوشته‌ است‌، محتاج‌ رسالها مستقلى‌ است‌ و اشارات‌ كوتاهى‌ كه‌ در اين‌ مقاله‌ شد، شايد بتواند خوانندگان‌ را به‌ خطوط اساسى‌ تفكر او در ادوار مختلف‌ حيات‌ فكريش‌ راهنمايى‌ كند.

مآخذ: ابن‌ ابى‌ اصيبعه‌، احمد، عيون‌ الانباء، به‌ كوشش‌ ماكس‌ مولر، قاهره‌، 1299ق‌/ 1882م‌؛ ابن‌ ايبك‌، احمد، المستفاد من‌ ذيل‌ تاريخ‌ بغداد، به‌ كوشش‌ قيصر ابوفرح‌، بيروت‌، 1391ق‌/1971م‌؛ ابن‌ بابويه‌، محمد، التوحيد، تهران‌، 1387ق‌؛ ابن‌ تغري‌ بردي‌، النجوم‌؛ ابن‌ جوزي‌، عبدالرحمان‌، المنتظم‌، حيدرآباد دكن‌، 1357ق‌؛ ابن‌ حزم‌، على‌، طوق‌ الحمامة، به‌ كوشش‌ صلاح‌الدين‌ قاسمى‌، تونس‌، 1985م‌؛ ابن‌ خلكان‌، وفيات‌؛ ابن‌ راوندي‌، احمد، فضيحة المعتزلة، به‌ كوشش‌ عبدالاميراعسم‌، بيروت‌، 1975-1977م‌؛ ابن‌ شحنه‌، محمد، «روضة المناظر فى‌ اخبار الاوائل‌ و الاواخر»، در حاشية الكامل‌ ابن‌ اثير، قاهره‌، 1301ق‌؛ ابن‌ شهر آشوب‌، محمد، معالم‌ العلماء، به‌ كوشش‌ محمد كاظم‌ الكتبى‌، نجف‌، 1380ق‌/1961م‌؛ ابن‌ عساكر، على‌، تبيين‌ كذب‌ المفتري‌، دمشق‌، 1347ق‌؛ ابن‌ عماد، عبدالحى‌، شذرات‌ الذهب‌، قاهره‌، 1350ق‌؛ ابن‌ كثير، البداية؛ ابن‌ مرتضى‌، احمد، المنية و الامل‌ فى‌ شرح‌ الملل‌ و النحل‌، به‌ كوشش‌ محمدجواد مشكور، بيروت‌، 1399ق‌/1979م‌؛ ابن‌ نديم‌، الفهرست‌؛ ابن‌ وردي‌، زين‌ الدين‌ عمر، تتمة المختصر، به‌ كوشش‌ احمد رفعت‌ بدراوي‌، بيروت‌، 1970م‌؛ ابوالحسين‌ خياط، عبدالرحيم‌، الانتصار و الرد على‌ ابن‌ الروندي‌ الملحد، به‌ كوشش‌ هنريك‌ ساموئل‌ نيبرگ‌، قاهره‌، 1925م‌؛ ابو حيّان‌ توحيدي‌، على‌، البصائر و الذخائر، به‌ كوشش‌ احمد امين‌ و احمد صقر، قاهره‌، 1373ق‌/1953م‌؛ همو، الهوامل‌ و الشوامل‌، به‌ كوشش‌ احمد امين‌ و احمد صقر، قاهره‌، 1370ق‌/1952م‌؛ ابوالعلاء معري‌، احمد، رسالة الغفران‌، به‌ كوشش‌ عائشه‌ عبدالرحمان‌، قاهره‌، 1388ق‌/1969م‌؛ ابوالفدا، المختصر فى‌ اخبار البشر، بيروت‌، 1959م‌؛ اشعري‌، على‌، مقالات‌ الاسلاميين‌، به‌ كوشش‌ هلموت‌ ريتر، ويسبادن‌،1400ق‌؛ اعسم‌، عبدالامير، «الشعر المنسوب‌ الى‌ ابن‌ الريوندي‌»، ابن‌ الريوندي‌ فى‌ المراجع‌ العربية الحديثة، بيروت‌، 1398ق‌/1978م‌؛ اقبال‌، عباس‌، خاندان‌ نوبختى‌، تهران‌، 1357ش‌؛ امين‌، احمد و احمد صقر، حاشيه‌ بر الهوامل‌ و الشوامل‌ (نك: ابوحيان‌ در همين‌ مآخذ)؛ حاجى‌ خليفه‌، كشف‌؛ حمدالله‌ مستوفى‌، تاريخ‌ گزيده‌، به‌ كوشش‌ عبدالحسين‌ نوائى‌، تهران‌، 1362ش‌؛ ذهبى‌، محمد، دول‌ الاسلام‌، بيروت‌، 1405ق‌/1985م‌؛ همو، سير اعلام‌ النبلاء، به‌ كوشش‌ شعيب‌ الارنؤوط و اكرم‌ البوشى‌، بيروت‌، 1406ق‌/1986م‌؛ سيد مرتضى‌، على‌، الشافى‌، تهران‌، 1301ق‌؛ صفدي‌، خليل‌، الوافى‌ بالوفيات‌، به‌ كوشش‌ محمد يوسف‌ نجم‌، بيروت‌، 1391ق‌/ 1971م‌؛ طوسى‌، محمد، الفهرست‌، به‌ كوشش‌ محمود راميار، مشهد، 1351ش‌؛ عباسى‌، عبدالرحيم‌، معاهد التنصيص‌، بولاق‌، 1274ق‌؛ قاضى‌ عبدالجبار بن‌ احمد، تثبيت‌ دلائل‌ النبوة، به‌ كوشش‌ عبدالكريم‌ عثمان‌، بيروت‌، 1966م‌؛ همو، المغنى‌، ج‌ 15، به‌ كوشش‌ محمود خضري‌ و ديگران‌، قاهره‌، 1385ق‌/1965م‌، ج‌ 16، به‌ كوشش‌ امين‌ خولى‌، 1380ق‌/1960م‌؛ همو، «المغنى‌ فى‌...»، ابن‌ الريوندي‌ فى‌ المراجع‌...، به‌ كوشش‌ عبدالامير الاعسم‌، بيروت‌، 1399ق‌/1979م‌؛ كراوس‌، پاول‌، من‌ تاريخ‌ الالحاد فى‌ الاسلام‌، ترجمة عبدالرحمان‌ بدوي‌، قاهره‌، 1945م‌؛ ماتريدي‌، محمد، كتاب‌ التوحيد، به‌ كوشش‌ فتح‌الله‌ خليف‌، بيروت‌، 1970م‌؛ مسعودي‌، على‌، مروج‌ الذهب‌، به‌ كوشش‌ باربيه‌ دومينار، پاريس‌، 1873م‌؛ مقدسى‌، مطهر، البدء و التأريخ‌، به‌ كوشش‌ كلمان‌ هوآر، پاريس‌، 1916م‌؛ نيبرگ‌، مقدمه‌ بر الانتصار (نك: ابوالحسين‌ خياط در همين‌ مآخذ)؛ يافعى‌، عبدالله‌، مرآة الجنان‌، حيدرآباد دكن‌، 1337- 1339ق‌؛ نيز:

عباس‌ زرياب‌ (رب) 22/6/77

ن‌ * 2 * (رب) 30/6/77


1. ابن‌ مرتضى‌ در المنية و الامل‌ (ص‌ 170، 174، 176، 179) ابن‌ راوندي‌ را در طبقة هشتم‌ معتزليان‌، يعنى‌ در رديف‌ معاصران‌ ابوالحسين‌ خياط (د ح‌ 300ق‌/913م‌)، ابوعلى‌ جُبّائى‌ (د 303ق‌) و ابوالقاسم‌ بلخى‌ كعبى‌ (د 319ق‌) آورده‌ است‌. 2. ابن‌ راوندي‌ در فضيحة المعتزله‌ 165) 127, ,125 ؛ ابوالحسين‌ خياط، 61، 102، 103) ابوزُفَر و ابومجالد را كه‌ هر دو از طبقة هشتم‌ هستند، نام‌ مى‌برد و سخن‌ آنان‌ را رد مى‌كند. 3. عباسى‌ در كتاب‌ معاهد التنصيص‌ (تأليف‌ در 734ق‌/1334م‌) بدون‌ ذكر مأخذ مى‌نويسد: ابوعلى‌ جبائى‌ و ابن‌ راوندي‌ در حال‌ مباحثه‌اي‌ دربارة بلاغت‌ و فصاحت‌ قرآن‌ بر روي‌ پل‌ بغداد ديده‌ شده‌اند (ص‌ 77) و همو مى‌افزايد كه‌ «او بيش‌ از 80 سال‌ زيست‌... و به‌ گفتة ابن‌ نجار در 298ق‌/911م‌ درگذشت‌» (همانجا؛ قس‌: ابن‌ ايبك‌، 82). Al - A'asam, A.A., Preface of Kitab Fa d ihat al - Mu'tazilah, (vide Ibn ar - Riwandi); EI 2 ; Gabrieli, Francesco, X La zandaqa, au I er siecle abbasside n , L'elaboration de l'Islam, Paris, 1961 Guidi, Michelangelo, La Lotta tra l'Islam e il Mancheismo, Roma, 1927; Ibn ar - Riwqndi, A., Kitab Fa d ihat al - Mu'tazilah, ed. Abdul - Amir Al - A q asam, Beirut/Paris, 1975-1977; Kraus, Paul, X Beitr L ge zur islamischen Ketzergeschichte n , RSO , Roma , 1934 ; Nyberg , H . S . , X Amribn q Ubaid et Ibn al - Rawendi deux r E prouv E s n , Classicisme et d E clin culrurel dans l'histoire de l'Islam, Paris, 1957; Van Ess, Josef, Die Erkenntnislehre des q Adudaddin al - Ic o , Wiesbaden, 1966.


منبع:مركز دائره المعارف بزرگ اسلاميwww.cgie.org.ir

[ چهارشنبه سوم فروردین 1390 ] [ 0:43 ] [ فطرت ]

http://persiamob.ir/wp-content/uploads/2011/03/eyde-90-2.jpg

پرسشی که ممکن است در ذهن هر مسلمان ایرانی باشد این است که چرا نوروز به عنوان عید مطرح شده است؟ آیا عید نوروز همانند اعیاد اسلامی دیگری چون عید فطر و غدیر است؟ یا ماهیت این عید کاملا متفاوت با عیدهایی است که بزرگان دین معرفی کرده اند؟ اگر عید نوروز اسلامی نیست آیا مخالف با دستورات اسلامی است یا اینطور نیست؟



 به این نکته باید توجه داشت که آنچه بر روی آن بحث است تنها روز اول فروردین است نه سیزده روز اول بهار! روایاتی هم که در باب اعمال نوروز آمده است برای یک روز است مانند روزه و یا غسل و یا ادعیه وارده در نوروز همگی مربوط به روز اول نوروز است.

 

 اینجا سه نظر وجود دارد:

1. نوروز عید ملی و باستانی است. که اکثر فقها چنین نظری دارند.

 سخن امام خمینی(ره) در باب نوروز:

عید نوروز هم عید ملی است و اسلامی نیست لکن اسلام هم مخالفتی با او ندارد.  و در جایی دیگر می فرماید: عید نوروز عید باستانی است اما تمام برنامه های اعیاد اسلامی جزء دین اسلام بوده و شارع مقدس آنها را به طور کلی امضا می کند؛ همچنین اعیاد اسلامی متعلق به تمام مسلمانان جهان است ولی عید نوروز یک عید دینی نیست اگرچه بعضی از اعمال خوب در آن انجام می شود که مورد تأیید اسلام است ولی عید نوروز متعلق به چند کشور از جمله ایران می باشد ولی جهانی نیست.[1]

امام اینگونه شاهد بر عید دینی نبودن نوروز می آورند که اگر نوروز عیدی متعلق به همه مسلمین بود و اسلامی باید تمام مسلمانان در سراسر جهان این روز را عید می گرفتند نه چند کشور .

از مراجع معاصر استفتاء شده که برخی مدعی هستند به استناد برخی روایات که این عید علاوه بر جنبه ملی، وجهه شرعی دارد؛ از جمله به روایاتی از معلی بن خنیس استناد می شود یا روایتی از امام علی علیه السلام ذکر می شود که هر روزتان نوروز باد. آیا استدلال به این روایات تامّ است و می توان برای نوروز وجهه دینی و شرعی درست کرد؟ از جوابی که مراجع بزرگوار داده اند شرعی بودن این عید ثابت نمی شود:

 

رهبر معظم انقلاب حضرت آیت الله خامنه ای حفظه الله

 سعی کنید اطلاعات تاریخی و غیر آن را از منابع معتبر که در اختیار افراد مطلع و مورد اعتماد است دریافت نمائید.

 آیت الله فاضل لنکرانی: شما مطالب مربوط به دین خود را از مرجع تقلیدتان اخذ کنید نه از مردم عوام و افرادی که بدون علم کافی سخن می گویند. کما اینکه نمی توانید به یک روایت استناد کنید در حالی که روایات دیگر هم داریم و شما صحت آن را تشخیص نمی دهید. [2]

آیت الله العظمی صافی گلپایگانی: نوروز از اعیاد اسلامی نیست هر چند در بعضی روایات دستور دعا و غیره وارد شده باشد. [3]

آیت الله العظمی مکارم شیرازی: روایت مذکور از نظر سند ضعیف است و نوروز جنبه شرعی ندارد ولی عید ملی و طبیعی است.

آیت الله العظمی بهجت(ره): در روایات برای نوروز وجهه دینی و شرعی داده نشده، فقط نوشته شده که در نوروز این جریانات اتفاق افتاده و مرحوم مجلسی دعا نقل کرده است.

آیت الله العظمی سیستانی: صحت آنها ثابت نیست. [4]

آیت الله محمد حسین آل کاشف الغطاء(ره): ما چهار گونه عید داریم: 1. اعیاد دینی مانند عید فطر و قربان. 2. اعیاد مذهبی مانند عید غدیر. 3. عید ملی که هر مملکت و کشوری برای خود روزی را عید می دانند. 4. عید تکوینی که عالم عید می گیرد نه آنکه انسان آن را جعل می کند و عید قرار می دهد.

 2. نوروز عید دینی است

هستند از علمای بزرگ که به عید نوروز وجه دینی داده اند از جمله:

آیت الله العظمی سید محمد تقی خوانساری (ره): ظاهرا عید گرفتن آن با قطع نظر از اَخبار مَن بلَغ مستحب شرعی است و کافی است در اثبات آن (خبر معلی بن خنیس) که مورد قبول نزد بزرگان اصحاب مثل شیخ طوسی و یحیی بن سعید و علامه و شهید رضوان الله علیهم می باشد. [5]

3. نوروز عید تکوینی است.

آیت الله محمد حسین آل کاشف الغطاء(ره): ما چهار گونه عید داریم:

1. اعیاد دینی مانند عید فطر و قربان

2. اعیاد مذهبی مانند عید غدیر

3. عید ملی که هر مملکت و کشوری برای خود روزی را عید می دانند.

4. عید تکوینی که عالم عید می گیرد نه آنکه انسان آن را جعل می کند و عید قرار می دهد. مانند عید نوروز که عالم خرم و خوشحال و درختها سبز شکوفا می گردند پس این عید، عید عالم است نه عید مجوس یا غیر آنها، خلاصه عیدداری در این روز نه حرام است و نه بدعت و نه مکروه و نه عید عجم و نه عید عرب. پس مستحب است طبیعة و تکوینا و اخبار شرعیه در اینجا مؤکد است نه مؤسس. [6]


با توجه به مطالب بالا دانسته می شود که مشهور علمای مخصوصا علمای حاضر عید نوروز را به عنوان یک عید دینی قبول ندارند هر چند روایاتی در باب نوروز در کتابهای حدیثی وجود دارد اما تشخیص اینکه آیا این روایات اولا از معصوم باشد یا نه؟ (یعنی آنان که روایت را نقل کرده اند در نقلش راستگو بوده اند و از خود چیزی به معصوم نسبت نداده باشند.) در این تردید دارند و راوی را مورد اعتماد نمی دانند. ثانیا بر فرض که روایت صحیح باشد و در واقع از معصوم صادر شده باشد در اینکه آیا مضمون روایت چیست هم جای بحث دارد. یعنی منظور امام چه بوده است؟ آیا امام علیه السلام در صدد تأیید عید نوروز بوده یا نه؟ ثالثا هر چند روایاتی درباره نوروز و اعمال خاص و دعاهایی وارد شده اما در روایات بر اینکه دستور به عیدگرفتن شده باشد محل تأمل است. اگر ائمه دستور می دادند که این روز را عید بگیرند در آن صورت نوروز عید دینی می شد همانند شفارش ایشان به عید گرفتن روز غدیر خم.

 

سؤال دیگر اینکه بر فرض که نوروز وجهه دینی نداشته باشد آیا عید گرفتن این روزها جایز است؟

مقام معظم رهبری حفظه الله : درباره ی عید گرفتن نوروز می فرمایند: در اصل عید گرفتن اشکالی نیست اما باید از کارهای حرام احتراز شود.

آیت الله العظمی مکارم شیرازی: عید نوروز مراسم و جنبه های مثبتی دارد مانند پاک سازی منزل و صله رحم و دید و بازدید و امثال اینها که از نظر شرع مقدس اسلام خوب است ولی از مراسم خرافی مانند چهارشنبه سوری و سیزده بدر سزاوار است اجتناب شود.

آیت الله العظمی فاضل لنکرانی(ره): عید فی حد نفسه مانعی ندارد ولی انجام محرمات شرعی در هیچ حال و تحت هیچ عنوان جایز نیست و مسلمانان و مؤمنان باید از کار حرام همواره اجتناب کنند و در این گونه موارد نهی از منکر کنند. [7]

 

پی نوشت ها:

1. صحیفه نور، امام خمینی، ج17 ، ص  215

2. مسائل جدید از دیدگاه علما و مراجع تقلید، ج 5، ص 67

3 و 4. مسائل جدید از دیدگاه علما و مراجع تقلید، ج 5، ص 68

5. نوروز سید محمد علی میلانی، ص47

6. همان، ص44

7. مسائل جدید از دیدگاه علما و مراجع تقلید، ج 1، صص  159 و 160

سید روح الله علوی

گروه دین تبیان

[ سه شنبه دوم فروردین 1390 ] [ 23:7 ] [ فطرت ]

مقبره شیخ طبرسی در حرم رضوی
اگر نجات پیدا کنم

قصه

محرم سال 530 هجری قمری بود.

طلبه جوان سراسیمه از مدرسه علمیه «دروازه عراق » بیرون دوید و به سمت خانه «محمد بن یحیی » بزرگ سادات آل زباره شتافت. رنگ از صورتش پریده بود و نفس نفس می زد. خانه محمد بن یحیی، نزدیک مسجد جامع شهر سبزوار قرار داشت. به خانه رسید ودر زد. لحظه ای بعد خادم پیر خانه، در را باز کرد.

سلام.

علیکم السلام. چکار داری جوان؟

آقا را خبر کن. با او کار مهمی دارم! ولی آقا مهمان دارد.

عجله کن. من از مدرسه علمیه دروازه عراق می آیم. قطب الدین راوندی مرافرستاده.

همین جا منتظر باش.

هنوز چیزی از رفتن پیرمرد نگذشته بود که محمد بن یحیی در آستانه در ظاهر شد.

به سمت طلبه جوان رفت.

چه می خواهی؟

قطب الدین راوندی مرا فرستاده. او گفت به شما بگویم...

چه بگویی؟

شیخ طبرسی...

شیخ طبرسی چه؟

شیخ به رحمت خدا رفت! انا لله و انا الیه راجعون.

محمد بن یحیی روی زمین زانو زد و با دست صورتش را پوشاند. سپس برخاست و به پیرمرد خادم اشاره کرد.

به پسرانم بگو منادیان را به محله های مختلف شهر بفرستند تا مردم را از فوت امین الاسلام طبرسی آگاه سازند. با من بیا جوان. مدرسه علمیه دروازه عراق لبریز ازجمعیت بود. مردم سبزوار با شنیدن خبر فوت شیخ طبرسی به مدرسه هجوم آورده بودند.

در حیاط مدرسه جای سوزن انداختن نبود. چند نفر مقابل حجره شیخ طبرسی ایستاده بودند و کسی را راه نمی دادند. محمد بن یحیی همراه با طلبه جوان وارد اتاق شد.

همه به احترام او از جای خود بلند شدند. قطب الدین راوندی و ابن شهرآشوب در کنارجنازه بودند.


رضی الدین حسن فرزند شیخ طبرسی به آرامی گریه می کرد. ساعتی بعد محمد بن یحیی ازاتاق بیرون آمد. مقابل مردم ایستاد و با اشاره دست آنها را به سکوت دعوت کرد.

مردم سبزوار، شیعیان و ارادتمندان اهل بیت! من محمد بن یحیی بزرگ آل زباره خبر فوت امین الاسلام طبرسی را اعلام می کنم. مردی از میان ما رفت که افتخار و برکت شهر ما بود. عالمی که عمرش را وقف اسلام کرد. اکنون همگی به مسجد جامع بشتابید.

جنازه شیخ پس از غسل دادن برای خواندن نماز میت به آنجا منتقل خواهد شد.

مردم پراکنده شدند. بدن شیخ طبرسی را در غسالخانه شهر غسل دادند و کفن کردند.

سپس به مسجد جامع بردند. نماز میت به امامت قطب الدین راوندی خوانده شد. سبزوارآن روز یکپارچه عزادار بود. مردم تابوت چوبی را روی دست گرفتند و به سمت قبرستان بزرگ رفتند. بازار تعطیل شده بود. روی پشت بام ها پر از زنان و کودکانی بود که حرکت سیل آسای مردم را تماشا می کردند. جمعیت وارد قبرستان شدند.

قبر شیخ آماده بود و کنار آن تلی از خاک دیده می شد. مردم اطراف قبر حلقه زدند.

صدای گریه آنها هر لحظه زیادتر می شد. جسد شیخ طبرسی را از تابوت بیرون آوردندو داخل قبر گذاشتند. قطب الدین راوندی وارد قبر شد. جنازه را رو به قبله خواباند و در گوشش تلقین خواند.

سپس بیرون آمد و کارگران مشغول قرار دادن سنگهای لحد در جای خود شدند.

پیش از آنکه آخرین سنگ در جای خود قرار داده شود; پلک چشم چپ شیخ طبرسی تکان مختصری خورد اما هیچ کس متوجه حرکت آن نشد! کارگران با بیلهایشان خاکها را داخل قبر ریختند و آن را پر کردند. روی قبر را با پارچه ای سیاه رنگ پوشاندند. آفتاب به آرامی در حال غروب کردن بود. مردم به نوبت فاتحه می خواندند و بعد از آنجامی رفتند.

شب هنگام هیچ کس در قبرستان نبود.

شیخ طبرسی به آرامی چشم گشود.

اطرافش در سیاهی مطلق فرو رفته بود.

بوی تند کافور و خاک مرطوب مشامش را آزار می داد. ناله ای کرد. دست راستش زیربدنش مانده بود. دست چپش را بالا برد. نوک انگشتانش با تخته سنگ سردی تماس پیداکرد. با زحمت برگشت و به پشت روی زمین دراز کشید. کم کم چشمش به تاریکی عادت می کرد. بدنش در پارچه ای سفید رنگ پوشیده بود.

آرام آرام موقعیتی را که در آن قرار گرفته بود درک می کرد. آخرین بار حالش هنگام تدریس به هم خورده بود و دیگر هیچ چیز نفهمیده بود. اینجا قبر بود! او رابه خاک سپرده بودند. ولی او که هنوز زنده بود. زنده به گور شده بود. هوای داخل قبر به آرامی تمام می شد و شیخ طبرسی صدای خس خس سینه اش را می شنید. چه مرگ دردناکی انتظار او را می کشید. ولی این سرنوشت شوم حق او نبود. آیا خدا می خواست امتحانش کند؟

چشمانش را بست و به مرور زندگیش پرداخت. سالهای کودکی اش را به یاد آورد واقامتش در مشهد رضا را. پدرش «حسن بن فضل » خیلی زود او را به مکتب خانه فرستاد.

از کودکی به آموختن علم و خواندن قرآن علاقه داشت. سالها پشت سر هم گذشتند. به سرعت برق و باد! شش سال پیش زمانی که 54 ساله بود; سادات آل زباره او را به سبزوار دعوت کردند. آنها با او نسبت فامیلی داشتند. دعوتشان را پذیرفت و به سبزوار رفت. مدیریت مدرسه دروازه عراق را پذیرفت و مشغول آموزش طلاب گردید وسرانجام هم زنده به گور شد! چشمانش را باز کرد. چه سرنوشت شومی برایش ورق خورده بود. دیگر امیدی به زنده ماندن نداشت. نفس کشیدن برایش مشکل شده بود. هر بارهوای داخل گور را به درون ریه هایش می کشید; سوزش کشنده ای تمام قفسه سینه اش رافرا می گرفت. آن فضای محدود دم کرده بود و دانه های درشت عرق روی صورت و پیشانی شیخ را پوشانده بود. در این موقع به یاد کار نیمه تمامش افتاد. از اوایل جوانی آرزو داشت تفسیری بر قرآن کریم بنویسد. چندی پیش محمد بن یحیی بزرگ آل زباره نیزانجام چنین کاری را از او خواستار شده بود. هر بار که خواسته بود دست به قلم ببرد و نگارش کتاب را شروع کند; کاری برایش پیش آمده بود. شیخ طبرسی وجود خدارا در نزدیکی خودش احساس می کرد. مگر نه اینکه خدا از رگ گردن به بندگانش نزدیک تر است؟ به آرامی با خودش زمزمه کرد:

خدایا اگر نجات پیدا کنم; تفسیری بر قرآن تو خواهم نوشت. مرا از این تنگنانجات بده تا عمرم را صرف انجام این کار کنم.

شیخ طبرسی در حال خفه شدن بود.

پنجه هایش را در پارچه کفن فرو برد و غلت خورد. صورتش متورم شده بود.

ت کفن دزد با ترس و لرز وارد قبرستان بزرگ شد. بیلی در دست داشت. به سمت قبرشیخ طبرسی رفت.

بالای قبر ایستاد و نگاهی به اطراف انداخت. قبرستان خاموش بود و هیچ صدایی به گوش نمی رسید. پارچه سیاه رنگ را از روی قبر کنار زد و با بیل شروع به بیرون ریختن خاکها کرد. وقتی به سنگهای لحد رسید; یکی از آنها را برداشت.

صورت شیخ طبرسی نمایان شد.

نسیم خنکی گونه های شیخ را نوازش داد. چشمانش را باز کرد و با صدای بلند شروع به نفس کشیدن کرد. کفن دزد جوان، وحشت زده می خواست از آنجا فرار کند اما شیخ طبرسی مچ دست او را گرفت.

صبر کن جوان! نترس من روح نیستم. سکته کرده بودم. مردم فکر کردند مرده ام مرا به خاک سپردند. داخل قبر به هوش آمدم. تو مامور الهی هستی. آیا مرامی شناسی؟

بله می ... شناسم! شما شیخ ط...طبرسی هستید. امروز تشییع جنازه تان بود. دلم می خواست ... دلم می خواست زودتر شب شود و بیایم کفن شما را بدزدم! به من کمک کن از اینجا بیرون بیایم. چشمانم سیاهی می رود. بدنم قدرت حرکت ندارد.

کفن دزد جوان سنگها را بیرون ریخت; پایین رفت و بدن کفن پوش شیخ طبرسی رابیرون آورد. در گوشه ای خواباند و بندهای کفن را باز کرد و آن را به کناری انداخت.

مرا به خانه ام برسان. همه چیز به تو می دهم. از این کار هم دست بردار.

کفن دزد جوان لبخند زد و بدون آنکه چیزی بگوید شیخ را کول گرفت و به راه افتاد.

شیخ طبرسی به کفن اشاره کرد و گفت:

آن را هم بردار. به رسم یادگاری! به خاطر زحمتی که کشیده ای جوان به سمت کفن رفت. خم شد و آن را برداشت.

خیلی وقت است به این کار مشغولی؟

بله جناب شیخ. چندین سال است عادت کرده ام در این شهر مرگ و میر زیاد است.

اگر روزی مرده ای را در یکی از قبرستانهای این شهر خاک کنند و من شب کفنش راندزدم آن شب خوابم نمی برد. کفن ها را به بازار مشهد رضا می برم و می فروشم.

از این کار توبه کن، خدا از سر تقصیراتت می گذرد.

آن دو از قبرستان خارج شدند. جوان پرسید:

از کدام طرف بروم؟

برو محله مسجد جامع، من همسایه محمد بن یحیی هستم.

جوان به راه خود ادامه داد. شیخ طبرسی نگاهش را به آسمان و ستاره های بیشمارآن دوخته بود. آذر76

پدیدآورنده: مرتضی عبدالوهابی
[ سه شنبه دوم فروردین 1390 ] [ 10:19 ] [ فطرت ]
سید ابو الرضا ضیاء الدین فضل الله بن على بن عبید الله حسینى راوندى از علماى نام آور و مشایخ بزرگ شیعه در قرن ششم هجرى به شمار مى‏آید. او در یکى از شهرهاى اطراف کاشان به نام راوند و در خانواده‏اى علاقه‏مند به خاندان محمد و آل محمد صلى الله علیهم اجمعین به دنیا آمد. از همان کودکى مهر و محبت اهل بیت علیهم‏السلام را فرا گرفته تشنه چشمه زلال و آب گواراى علوم و معارف خاندان عصمت و طهارت گردید. خاندان وى همه از اهل علم و تقوى بوده‏، شخصیتهاى برجسته‏اى از میان این خاندان برخاسته‏اند. فرزندان و نسل ایشان عموما از اهل علم و دانش بوده‏اند که از جمله آنها یکی سید ابو المحاسن، احمد بن فضل الله، عالم و فاضل و قاضى شهر کاشان و دیگری سید عز الدین ابو الحسن على بن فضل الله راوندى‏ می‌باشد.

اساتید و شاگردان وی

وى از محضر اساتید و علماى فراوانى مانند: امام شهید عبد الواحد بن اسماعیل رویانى‏، سید ابو البرکات محمد بن اسماعیل حسینى مشهدى‏، سید مرتضى بن سید داعى حسینى‏، سید على بن ابو طالب حسنى‏، شیخ بارع، حسین بن محمد بن عبد الوهاب بغدادى‏، على بن على بن عبد الصمد و برادرش محمد بن على‏، ابو عبد الله جعفر بن محمد دوریستى‏، ابو جعفر محمد بن على بن حسین مقرى نیشابورى‏ بهره‌ها برده است. ایشان دارای شخصیتى فاضل و دانشمند، عالمى بزرگوار و رئیس مذهب و از برجسته‏ترین علماى دوران خود به شمار مى‏رفت تا جائیکه از محضر علماى بزرگى همچون شیخ رکن الدین على بن ابو الحسن على بن عبد الصمد بن محمد تمیمى نیشابورى، ابو العباس احمد بن یحیى بن قافه کوفى‏، قاضى عماد الدین، ابو محمد حسن استرآبادى‏، احمد بن محمد بن احمد بن محمد بن حسین بن مهرویه کرمندى‏، ذو الفقار بن محمد بن معبد ابو الصمصام حسنى مروزى‏ اجازه روایتی داشته است. شخصی ادیب و شاعرى توانا بود که دیوان شعرى نیز از او به یادگار مانده است. منتجب الدین رازی و شیخ محمد طو سی پدر خواجه نصیر الدین، سید ناصر الدین ابو المعالى محمد بن حسین بن محمد حمدانى‏، شیخ قوام الدین محمد بن محمد بحرانى‏، شیخ تاج الدین محمد بن محمد شعیرى‏ از شاگردان مکتب سیّد راوندی بو ده‌اند و از او نقل روایت کرده‌اند.

راوندى از دیدگاه بزرگان

نام وى در کتاب‏هاى تراجم و علم رجال با احترام برده شده، شخصیت ایشان مورد احترام علماى شیعه است. چنانکه سمعانى در کتاب خود مى‏گوید:
روزى به کاشان رفتم و تصمیم به زیارت ابو الرضا فضل الله راوندى گرفتم. وقتى به خانه وى رسیدم، در زدم و منتظر خروج ایشان شدم. در آن هنگام دیدم بالاى درِ خانه این آیه شریفه را نوشته‏اند: «إنَّما یُریدُ اللَّهُ لِیُذهِبَ عَنکمُ الرِّجسَ أهلَ البَیتِ و یُطهِّرَکُم تَطهیراً» لحظه‏اى که چشمانم به روى مبارکش افتاد دیدم ایشان از آنچه تصور مى‏کردم بسیار بزرگوارتر است. در آن دیدار من برخى احادیث و روایات و بخشى از اشعار وى را از ایشان شنیدم. ابوالرضا از نوابغ بزرگ رئیس فقهاء و محدثین عصر خویش بود که علمای بزرگ اسلامی مخالف و موافق به فضائل علمی و محاسن معنوی او اعتراف داشتند. سمعانی و عماد کاتب از علمای تسنن می‌نویسند از دانشمندان معاصر ما که در شهر قاشان (کاشان) از حضور او بهره‌مند شدیم. سید فاضل ابوالرضای علوی است که علم و فضل او مقبول عموم است. مردی با ابهّت و جلال بود. بالبداهه شعر می‌سرود. کلامش روان و وعظ او نافذ بود. در اصول و فروع اسلامی توانا بود. خطی نیکو و حظی وافر از مال دنیا داشت.

عماد کاتب نیز درباره ایشان مى‏گوید:"سید فضل الله راوندى شخصیتى کم نظیر و داراى نسبى شریف و اخلاقى بزرگوار بود. وى از قدماء علما و دانشمندى فاضل و داراى چهره‏اى جذاب و با ابهت و صاحب سخنى زیبا بود. او واعظى بزرگ و داراى خطى خوش و تألیفاتى فراوان بوده، مورد احترام مردم و از رزق و روزى خوبى نیز بهره‏مند بود. در سال 533 هجرى در دوران کودکى من و برادر کوچکم در مدرسه مجدیه در شهر کاشان درس مى‏خواندم. در آن زمان مى‏دیدم که آن سید بزرگوار به مدرسه مى‏آمدند و در آنجا درس اخلاق مى‏دادند. جمعیت فراوانى از مردم عادى و علماى بزرگ نیز پاى درس ایشان حاضر مى‏شدند. بعدها در اصفهان با فرزندش احمد دوست شدم و از طریق ایشان بهتر با تألیفات و مقام علمى پدر بزرگوارش آشنا گشتم."

آثار راوندی

از ایشان آثار متعددی بر جای مانده که به تعدادی از آنها اشاره می‌کنیم:
1-النوادر
2 - ضوء الشهاب فی شرح الشهاب‏
3 - الأربعین فی الأحادیث‏
4 - التفسیر
5 - دیوان اشعار

سرانجام پس از عمرى خدمت به اسلام و علوم و معارف آل محمد صلى الله علیهم اجمعین، این عالم اندیشمند در حدود سال 570 هجرى در شهر کاشان دیده از جهان فرو بست و به دیار دوست شتافت.

منبع:سايت دانشنامه رشد

[ سه شنبه دوم فروردین 1390 ] [ 10:17 ] [ فطرت ]

سيّد امام ضياء الدّين ابوالرّضا فضل‌الله حسني راوندي فرزند علي بن عبيد‌الله، از فقها و محدّثين بزرگ شيعه در قرن ششم است كه در كاشان سكونت داشت و به تدريس، تأليف و ارشاد خلق مي‌پرداخت.

استادان وي:

  • شيخ ابوعلي طوسي

  • ابوعلي حدّاد

  • ابوجعفر نيشابوري

  • ابوالفتح بن ابوالفضل اخشيدي

  • سيّد ابوالصمصام ذوالفقار بن محمّد مروزي

  • ابن شهر آشوب مازندراني

  • محمّد بن حسن طوسي (پدر خواجه نصير‌الدّين )

  • شيخ منتجب‌الدّين رازي و … [1]

  • و …

 

آثار راوندي:

  • ديوان اشعار به عربي

  • النّوادر

  • ضوء الشهاب في شرح الشهاب[2]

  • مقاربة الطيّبة الي مقارنة النيّه

  • الاربعين في الاحاديث

  • نظم العروض للقلب المروض

  • الحماسه ذوات الحواشي

  • الموجز الكافي في علم العروض و القوافي

  • ترجمة العلوي للطبّ‌الرضوي

  • كافي در تفسير

  •  ادعيّة‌السرّ [3]

پسران سيّد ابوالرّضا:

  • عزّالدّين علي

  • كمال الدّين احمد

  • تاج الدّين ابوالفضل محمّد

كه از فقهاي روزگار خود بوده اند.

سيّد ابوالرضا تا حدود سال 560 در قيدحيات بوده است. مدفن اين سيّد جليل القدر در خيابان باباافضل كاشان است.

مؤلّف كتاب النّقض مي‌نويسد:

«و كاشان بحمد‌الله و منّه منوّر و مشهور بوده هميشه و هست به زينت اسلام و نور شريعت و قواعد آن از مسجد جامع و ديگر مساجد با آلت و عدّت و مدارس بزرگ چون مدرسة صفويّه و مجديّه و شرفيّه و عزيزيّه با زينت و آلت و عدّت و اوقات و مدرّسين چون امام ضياء الدّين ابو الرّضا فضل‌الله بن عليّ‌الحسيني[4] عديم النّظير در بلاد عالم به علم و زهد و غير او از ائمّه و قضات و كثرت فقهاء و مقرّبان و مؤذّنان و عقود مجالس و تربيت علماء سلف چون قاضي ابوعلي و اولادش چون قاضي جمال ابوالفتح و قاضي خطير ابومنصور حرس‌الله ظلّهما و در او صلحاي بيمر و حاجيان بيعدّ و عمارت مشهد امام زاده عليّ بن محمّد الباقر (ع) به باريكرسف[5] است كه مجد الدّين فرموده است در آن حدود با زينت و عدّت و آلت و رونق و نور و بركات و اوقاف بسيار و آن را همة سلاطين و ملوك و امراء و وزراء خريدار و معتقد و غير آن و مانند اين كه همه را دلالت است بر صفاي ايمان و نزهت طاعت مؤمنان كاشان عمره‌الله بالعدل و التّوحيد و قبول الرّسالة و اثبات العصمة.)[6]     

 

 در كتاب مفاخر اسلام آمده است:

«ضياء الدّين ابوالرّضا، سيّد فضل‌الله راوندي كاشاني، در شمار نوابغ بزرگ و فقهاء و محدّثين و ادباي نامي شيعه و در عصر خود يگانة روزگار خود بوده است ....

 

شيخ منتخب الدّين رازي، از دانشمندان عصر كه خود شاگرد او بوده در فهرست مي‌نويسد:

سيّد امام ضياء‌الدّين ابوالرّضا فضل‌الله بن علي حسني راوندي كاشاني، علاّمه زمان خود بود و جمع كرده بود ميان علوّ نسب و كمال فضل و حسب، او استاد پيشوايان عصر بود. او راست تصنيفاتي كه از جمله: ضوء الشهاب في شرح الشهاب ...

 

محدّث نامي شيخ حرّ عاملي پس از نقل سخن منتخب الدّين رازي، مي‌گويد:

و نيز از تأليفات او كتاب الكافي در تفسير است كه علاّمه حلّي آن را در اجازة بني زهره آورده ...

حافظ فقيه ابوعبدالله عبد‌الكريم بن محمّد سمعاني مروزي شافعي دانشمند معروف در كتاب گرانقدرش «انساب» كه معروف به انساب سمعاني است ...

 

دركلمة قاشان مي‌نويسد:

چون به كاشان رسيدم دو روز توقّف نمودم. مردم آنجا شيعه هستند. به ملاقات گروهي از علما و فضلاي آنجا نايل گشتم. از جمله به زيارت سيّد فاضل ابوالرّضا ضياء الدّين فضل‌الله بن علي علوي حسني راوندي رفتم.

هنگامي كه به در خانه‌اش رسيدم و لحظه اي بر در خانه ايستادم تا بيرون آمد، ديدم كه بر بالا و دو طرف در خانه‌اش اين آية شريفه كه نمايانگر پاكي طينت و پارسايي اوست نوشته شده است: انَّما يُريدُ الله ليُذهبَ عَنكُمُ الرَّجسَ اَهلَ البَيت وَ يُطَهّركُم تَطهيراً)[7]

چون با وي ملاقات نمودم او را بيش از آنچه درباره‌اش شنيده بودم يافتم. قسمتي از احاديث را از او شنيدم و چند قطعه از اشعارش را يادداشت كردم. از جمله اين ابيات از شعرش را به خطّ شريفش براي من نوشت.

هل لك يا مغرور من زاجر                                او حاجز عن جهلك الغامر

امس تقضي و غدالم يجيء                               واليوم يمضي لمحة الباصر

فـذالك العـمر كذا يـنقضي                              مـا اشـبه المـاضـي بالغابر

و نيز ابو عبدالله محمّد شافعي معروف به عماد الدّين اصفهاني و عماد كاتب … در كتاب مشهورش خريدة القصر و جريدة العصر … ضمن توصيف بسيار و ستايش زيادي كه از سيّد عاليقدر نموده و نسب و ادب و شرافت گذشتگان او را ستوده و از علم و فضل و مقبوليت وي در نزد عموم سخن گفته و قسمتي از اشعار نغزش را آورده است مي‌نويسد:

وي دانشمندي با مهابت و جلال بود. بالبداهه شعر مي‌سرود، سخنش روان، وعظش نافذ, در اصول و فروع شرع توانا، خوش خط و نيكو حظ بود. تصنيفات بسيار در علوم گوناگون دارد. واعظي است كه اقبال خلق به وي روزي گرديده و فاضلي است كه مال دنيا به سوي او روي آورده است.

سپس خصال او را در حسن خط و رأي صائب و تسلّط در انشاء و نويسندگي و سعي در بزرگداشت و پرورش اهل فضل، همانند ابن مُقله و ابو اسحاق صابي و ابن عميد و صاحب بن عَبّاد دانسته و مي‌گويد: در سال 533 كه شهر كاشان دچار بدبختي بود و روزگار سختي را مي‌گذرانيد و افراد دور و نزديك به دشمني با يكديگر برخاسته بودند، به ديدن وي توفيق يافتم.

من در آن موقع خردسال و از كسان و وطن دور بودم. برادرم كه از من كوچكتر بود نيز با من بود. پدرم ما را به يكي از دوستانش از مردم كاشان سپرده بود و ما هم يك سال در كاشان مانديم. موقعي كه به مكتب مي‌رفتيم از طرف مدرسة مجديه آمد و رفت مي‌كرديم. در آن زمان اين سيّد بزرگوار در مدرسة مزبور موعظه مي‌كرد و مردم براي استماع وعظش بدانجا روي مي‌آوردند و از بيانات وي بهره‌مند مي‌گشتند.

سپس ما به اصفهان مراجعت كرديم و از آن پس به بغداد رفتيم و چون دو سال بعد به اصفهان برگشتم با فرزند وي كمال الدّين احمد كه در اصفهان بود ملاقات نموده و ميان ما دوستي و الفت گرمي بر قرار گرديد و به واسطة فضل بسيار وي و قرب جواري كه با هم داشتيم رفيق و مأنوس گشتيم.

… در عصر ضياء الدّين راوندي، مجدالدّين ابوالقاسم عبيدالله بن فضل بن محمود كاشاني[8] كه از مردان نيك سرشت و دوستدار دانشمندان و خود نيز مردي فاضل و پارسا و خير انديش و بانفوذ بود، مدرسة باشكوهي بنا كرد و ضمن تعيين ماهانه براي محصّلين و طلاّب آن، منصب توليت و تصدّي تدريس آن را به سيّد بزرگوار تفويض كرد.

با اين كه در آن زمان، مدارس بسياري در كاشان وجود داشته و علماي بزرگي در آنها به تدريس و تعليم و تربيت فضلا اشتغال داشتند، مع الوصف هيچكدام آوازه و موقعيت مدرسه ضياءالدّين سيّد فضل‌الله راوندي و شخص او را پيدا نكردند.

 

دانشمند نامي سيّد علي خان كبير در كتاب الدرجات الرفيعه مي‌نويسد:

«مدرسة بزرگ وي در روي زمين نظير نداشته، بسياري از علما و فضلا و زهّاد در آن سكونت داشته‌اند …»[9]

 

محمّدتقي دانش‌پژوه در معرّفي «نسخه‌اي ديرينه و كهن از نهج البلاغه»[10] مي‌گويد:

«نهج البلاغه، به نسخ عبدالجبّار بن الحسين ابي القاسم فراهاني در روز چهارشنبه 19 ج 1 / 553 نزد ضياء الدّين تاج الاسلام ابي الرّضي فضل‌الله بن علي بن عبيدالله حسني ادام الله ظلّه كه در روستاي جوشقان راوند جاي گزيده بود، از روي نسخة نوشتة خود او را در نيمة روز پنجشنبه ج 1 يا 2 سال 554 كه نويسنده مي‌گويد شنيده‌ام كه كسي آن را بَر وي مي‌خوانده است....

خصائص الائمّة الاثني عشر، از رضي كه در آغاز فضل الله بن علي حسيني[11] ابي الرّضا راوندي در ذق 555 گواهي مي‌نويسد به خطّ خود كه آن را شيخ رئيس الولد وجيه الدّين فخر العلماء ابو علي عبدالجبّار بن الحسين ابي القاسم الحاج الفراهاني خومجاني بَر من خوانده و من آن را از شيخ خود ابوالفتح اسماعيل بن الفضل بن احمد اخشيد سراج از ابوالمظفّر عبدالله بن شبيب از ابوالفضل خزاعي از رضي روايت دارم…)

نگاه كنيد به:

  • ديوان السيّد الامام ضياءالدّين ابي الرّضا الحسنيّ الرّاونديّ القاساني، به تصحيح سيّد جلال الدّين محدّث ارموي

  • يادمان سيّد ابوالرّضا راوندي، كانون انديشة جوان سپهري، كاشان

  • تاريخ كاشان، ص 279

  • مجالس المؤمنين، ج اوّل ص 514 تا 515

  • ريحانة الادب، ج 4 ص 9 تا 11

  • لباب الالقاب، ص 64

  • صهباي سخن, ص 66

  • نشرية انجمن ادبي صبا، شمارة 3 خرداد 1339، ص 2 تا 11

  • فرهنگ فارسي معين، ج 5 ص 578

  • النّوادر، تحقيق و ترجمه احمد صادقي اردستاني[12]

  • روضات الجنّات، ج 6 ص 311 تا 314 و 449 تا 451

  • رياض العلماء، ج 4 ص 451 تا 466

  • تاريخ اجتماعي كاشان، ص 64تا 65

  • لمعة النّور و الضّياء في ترجمة سيّد ابي الرّضا، آيت الله سيّد شهاب الدّين مرعشي نجفي


 

1. استادان و شاگردان راوندي، مفاخر اسلام، ج 3 ص 464 تا 465

2. «محدَث عاليقدر حاج ميرزا حسين نوري مي‌‌نويسد: علاّمه مجلسي در بحار الانوار گفته است: كتاب ضوء الشهاب كتابي شريف و مشتمل بر فوايد زيادي است. كه كتب خاصّه و عامّه فاقد آن است.» ـ به نقل از مفاخر اسلام

3. به نقل از روضات الجنَات، مفاخر اسلام و مقدّمه ديوان راوندي

4. حسني صحيح است.

5. متن: ببار گزر

6. ص 168 تا 170

7. بخشي از آيه 33 سورة احزاب

8. راوندي اشعار زيادي در مدح وي دارد.

9. مفاخر اسلام، ج 3 ص 453 تا 466

10. مجموعة رامپور هند (عكس 7046 دانشگاه تهران)- مجلّة آينده، سال ششم، شماره هاي 9- 12 ص 855 تا 857

11. حسني صحيح است.

12. به نقل از آينة پژوهش، شمارة 55 و 56 ص 137

[ سه شنبه دوم فروردین 1390 ] [ 10:16 ] [ فطرت ]

التعلیق علی نهج‌البلاغه 

( تاریخ تألیف ، سال 511 ) ( نخستین شرح نهج‌البلاغه ) تألیف سید ضیاء الدین ابو‌الرضا فضل‌الله بن علی بن عبید‌الله حسنی راوندی کاشانی . از اعاظم مشایخ اجازه می‌باشد که شیخ محمد بن طوسی پدر خواجه نصیر و شیخ منتجب الدین ( متوفی 585 هـ ) و ابن‌شهر آشوب ( متوفی ، 588هـ ) و بعضی از اکابر دیگر از تلامذۀ وی بوده و از وی روایت کرده‌اند و او نیز از تلامذۀ شیخ ابو‌علی ابن شیخ طوسی شیخ الطائفه است که به واسطه او از شیخ روایت کرده و گاهی به دو واسطه از او و از نجاشی روایت می‌کند چنانکه از شیخ مفید و سید مرتضی و سید رضی نیز به دو واسطه دیگر روایت می نماید .

« سمعانی » گوید که به کاشان رسیدم ، به عزم زیارت ابو‌الرضا ضیاء‌الدین راوندی به

 


خانه‌اش رفتم ، در خانۀ او آیۀ تطهیر را با گچ نوشته بودند بعد از ملاقات ، بیشتر از آنچه شنیده بودم دیدم . احادیث بسیاری از خودش شنیده و نوشتم و چند قطعه از اشعار او را نگاشتم و از جمله اشعار اوست که به خط خودش برای من نوشت :

هل لک یا مغرور من زاجر او حاجز عن جهلک الغامر

امس تقضی و غداً لم یجی و‌الیوم یمضی لمحة الباصر

فدالک العمر کذا ینقضی ما اشبه الماضی بالغابر

چنانکه از زمان اساتید و تلامذۀ وی معلوم می‌شود ، وی از رجال اواسط قرن ششم بوده با طبرسی مفسّر و ابو‌الفتوح رازی معاصر بوده است و در سال 548 ( چنانچه از کتاب درجات رفیعۀ سید علی خان مدنی نقل شده ) در قید حیات بوده و لکن سال وفاتش معلوم نیست .

ظاهراً شرح نهج‌البلاغه سید ضیاء الدین به صورت تعلیقه در حواشی نهج‌البلاغه بوده و یک نسخه از آن به خط مؤلف پیش شیخ جمال‌الدین ابو‌الفتوح ، احمد بن ابی عبدالله بگلو بن ابی طالب ابن علی آوبی وجود داشت و او نیز یک نسخه از آن به خط خود و در سال 723 در اصفهان نوشت و این نسخه بعداً به دست محمد صادق بن محمد شفیع یزدی افتاد که او نیز از روی آن نسخۀ دیگری نوشت و تاریخ استنساخ آن 1132 بوده است و همین نسخه بعدها به دست آیة‌الله سید شهاب‌الدین نجفی مرعشی افتاده است 

سید ضیاء الدین غیر از « التعلیق » کتابهای ارزشمند دیگری دارد که از جمله : 1 - ادعیه السّرّ ، 2 - الاربعون حدیثاً ، 3 - ترجمة العلوی للطلب الرضوی ، در شرح رساله‌ای موسوم به « رضویه » و مشهور به طبّ الرضا ، 4 - تفسیر الراوندی که نامش الکافی است ، 5 - حاشیۀ غرر و درر سید مرتضی ، 6 - الحماسة ، 7 - سنة الاربعین فی سنة الاربعین که شرح چهل حدیث است و در سال 540 تألیف شده است ، 8 - شرح الرسالة الذهبیة ، 9 - ضوء الشهاب فی شرح الشهاب ، 10 - قصص الانبیاء ، 11 - الموجز الکافی فی علم‌العروض و القوافی ، 12 - نظم العروض للقلب المروض



اشهر از همه ، کتاب ضوء الشهاب است که کتاب « الشهاب » قاضی قُضاعی محمد بن سلامه را شرح کرده و مرحوم مجلسی نیز آن را بسیار ستوده و گفته در اثبات کثرت تبحّر او در لغت و ادب و فهم معانی اخبار ، برهانی قاطع بوده و دارای فوائد بسیاری است که در هیچ کدام از کتب عامه و خاصه در دسترس نمی‌باشد 

[ سه شنبه دوم فروردین 1390 ] [ 10:14 ] [ فطرت ]
بسیاری از علمای اسلامی در طی ده قرن گذشته شرح و تفسیر ارزشمندی بر كتاب شریف نهج البلاغه نوشته‌اند كه تنها تعداد كمی هم اكنون در دسترس ماست. و برخی از محققان در این باره تحقیقات گرانقدری كرده‌اند از جمله:
1. محدث معروف حاج میرزا حسین نوری (متوفی 1320 هـ ) از 26 كتاب از شروح مشهور نهج البلاغه كه در اجازات بزرگان علمای حدیث آمده، نام برده است.[1]
2. سید محسن امین در اعیان الشیعه از 42 شرح نام برده است.[2]
3. سید هبه الدین شهرستانی 45 شرح شناسایی كرده است.[3]
4. عبدالعزیز جواهری نجفی نزیل تهران در فهرست كتابخانه عمومی معارف چاپ 1353 هـ 51 شرح شمرده است.[4]
5. شیخ ضیاء الدین ابن یوسف حدائقی شیرازی (متوفای 1408 هـ) در فهرست كتابخانه مدرسه عالی سپهسالار چاپ 1358 هـ 66 شرح شماره كرده است.[5]
6. علامه امینی 81 شرح و ترجمه را احصاء كرده است.[6]
7. شیخ عزیز الله عطاردی، در مقدمه شرح نهج البلاغه كه چاپ كرده، از 83 شرح نام برده است.
8. سید عبدالزهراء حسینی خطیب در كتاب مصادر نهج البلاغه (متوفای 1414 هـ) 101 شرح نهج البلاغه را معرفی نموده است.[7]
9. اخیراً كه منهاج البراعه قطب الدین راوندی توسط كتابخانه آیت الله مرعشی در قم چاپ شده، 112 شرح معرفی شده است.
10. شیخ آقا بزرگ تهرانی (متوفای 1389 هـ) در كتاب الذریعه از 147 شرح كامل و ناقص نام برده است.[8]
11. شیخ حسن جمعه اسامی 210 شرح و ترجمه نهج البلاغه را با تلاش فراوان و بهره‌برداری از كتابخانه‌های ایران و عراق و لبنان و... گرد آورده است.
12. شیخ رضا استادی كتابخانه جامعی برای نهج البلاغه تنظیم نموده و در آن قسمت عمده كتابها و رساله‌هایی كه در پیرامون نهج البلاغه یا بخشی از آن در طول ده قرن به زبانهای مختلف نوشته شده، جمع آوری كرده است كه بالغ بر 401 كتاب و رساله و مقاله می‌باشد و در پایان هم یادآور شده: «كتابهای فراوان دیگری كه فعلاً نگارنده درصدد استقصاء كامل آنها نبوده است».[9]
البته در طی قرون گذشته افراد زیادی به شرح و تفسیر كتاب شریف نهج البلاغه پرداخته‌اند، امّا همه آنها به دست نسل حاضر نرسیده و دچار سرنوشت مصیبت‌بار سایر كتابهای اسلامی شده‌اند و در حوادث ناگوار و جنگهای خانمانسوز از بین رفته‌اند و تنها نام آنها در كتب تاریخی و فرهنگ نامه‌ها باقی مانده است.
ما در اینجا با توجه به تحقیقات آنها و شروح دیگری كه بعداً نوشته شده، سعی خواهیم كرد فهرست جامعی از شروح نهج البلاغه را تهیه و در اختیار علاقمندان قرار دهیم. اگر چه نهایت سعی ما مبنی بر كامل ارائه دادن بوده و لیكن مدعی نیستیم كه كم و كاست و اشتباهی در این رهگذر نداشته‌ایم. قبل از شروع بحث تذكر چند نكته را لازم می‌دانیم:
الف. بیشتر شرحها به زبان عربی است. مشهورترین آنها شرح نهج البلاغه قطب الدین راوندی دانشمند فقیه شیعه در گذشته 573 هـ و شرح نهج البلاغه كمال الدین ابن میثم بحرانی دانشمند دیگر شیعه متوفی به سال 679 هـ و شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید معتزلی (متوفی سنه 655 یا 656) است.
از میان این سه شرح از همه جامع‌تر، شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید است كه آن را در مدت چهار سال تألیف كرده است.
ب. در اینجا بد نیست بدانیم نام برخی از شارحان نهج البلاغه را كه از علماء و اهل سنت بوده‌اند:
1. محمد بن عمر، مشهور به فخر رازی (متوفای 606) چنان كه قفطی در تاریخ الحكماء گوید: شرحش ناتمام مانده است.
2. حسن بن محمد صنعانی حنفی، صاحب شرح بر صحیح بخاری (متوفای 650 هـ).
3. عبدالحمید بن محمد معروف به ابن ابی الحدید معتزلی مدائنی (متوفای 656 هـ) و شرحش جامع و كامل، بلكه از لحاظی بهترین شروح است.
4. شرحی است به نام النفائس فی شرح نهج البلاغه در كتابخانه استان قدس كه مؤلف آن را به عنوان بعضی از علماء اهل سنت نوشته‌اند.
5. ملا سعد تفتازانی شافعی (متوفای 792 هـ) مؤلف مطوّل و تهذیب المنطق می‌باشد.
6. قوام الدین، یوسف بن حسن، قاضی بغداد (متوفای حدود سال 922) طبق نوشته حاجی خلیفه در كشف الظنون.
7. شیخ محمد عبده، مفتی دیار مصر (در گذشته 1323 هـ).
8. محیی الدین خیاط كه شرح عبده را با اضافاتی از شرح ابن ابی الحدید نقل كرده است.
9. محمد محیی الدین، مدرس دانشكده ادبیات دانشگاه الأزهر.
10. استاد محمد حسن نائل مرصفی كه لغات مشكل نهج البلاغه را شرح كرده است.
11. محمد ابوالفضل ابراهیم كه شرح او در دو جلد به سال 1383 هـ در دار احیاء‌الكتب العربیه به چاپ رسیده است.
12. دكتر صبحی صالح.
تمام این نویسندگان اعم از خاصه و عامه در انتساب نهج البلاغه به مرحوم سید شریف رضی و از او به مولای متقیان علی ـ علیه السلام ـ شك ندارند، حتی شیخ محمد عبده به مفردات الفاظ نهج البلاغه استناد می‌جوید و علیه اهل سنت استدلال می‌كند.[10]
ج. اصحاب حدیث همواره به حفظ نهج البلاغه بعد از قرآن كریم و احادیث نبوی اهتمام داشته‌اند به عنوان نمونه:
1. قاضی جمال الدین كاشانی كه نزدیك به عصر سید رضی بوده است، چنان كه شیخ منتجب الدین گوید.
2. ابوعبدالله محمد فاروقی (متوفای 564 هـ) چنان كه ابن جوزی در المنتظم گوید.[11]
3. سید محمد یمانی مكی حائری (متوفای 1280).
4. شیخ محمد حسین مروت حافظ عاملی.[12]
علاوه بر این، از اول عادت خطباء و اُدبای عرب بر این بوده برای این كه ذهنشان را به جریان اندازند، خُطَب امام را حفظ می‌كردند. مثلاً عبدالحمید كاتب 70 خطبه از خطبه‌های امام را حفظ كرده بود.[13] و ابن نباته كه ضرب المثل خطبای عرب است، گفته است: من صد فصل از سخنان علی ـ علیه السلام ـ را حفظ كردم و همانها برای من گنجی بی‌پایان بود.[14]
د. درباره نخستین شارح نهج البلاغه میان دانشمندان اختلاف است، بعضیها گفته‌اند نخستین شارح نهج البلاغه سعید بن هبه الله بن الحسن فقیه معروف به قطب راوندی است. چنان كه ابن ابی الحدید در شرح خود مناقشاتی هم به قطب رواندی وارد آورده و هم گوید كه او اولین شارح نهج البلاغه می‌باشد و از ریاض العلماء نیز نقل شده است كه وی قطب راوندی را اولین شارح نهج البلاغه دانسته است و لكن موافق تحقیق محدث نوری.[15] و به تبع او محدث قمی[16] نخستین شارح نهج البلاغه ابوالحسن بیهقی است و خود بیهقی در اول شرح خود نوشته: قبل از من كسی از فضلا این كتاب را شرح نكرده است و من در شرح این كتاب بر همه پیشی گرفتم.[17] با وجود این، خود بیهقی از شرحی اسم برده كه قبل از او نوشته شده بود و لذا صاحب الذریعه گفته: بیهقی نخستین شارح نهج البلاغه بعد از زمان سید رضی است، زیرا اولین شرح در زمان خود سید رضی به وسیله علی بن ناصر نوشته شده و اسم آن اعلام نهج البلاغه است.[18] و نیز گفته‌اند: شرح بیهقی نخستین شرح كامل است. و گرنه قبل از او احمد بن محمد الوبری مشكلات نهج البلاغه را شرح كرده بود و بیهقی در المعارج از آن نام برده است.[19]
دراین باره تحقیقات مرحوم استاد سید عبدالعزیز طباطبایی از همه دقیقتر است وی درباره این كه نخستین شارح نهج البلاغه كیست؟ شش قول ذكر كرده است، بدین ترتیب:
1. بعضیها گفته‌اند: نخستین شارح نهج البلاغه علی بن ناصر مؤلف اعلام نهج البلاغه است كه وی معاصر شریف رضی بوده است.[20]
2. اولین شارح نهج البلاغه شریف مرتضی علم الهدی برادر سید رضی است كه خطبه شقشقیه را شرح كرده است.[21]
3. بلكه خود شریف رضی است كه بعضی از فقرات آن را شرح و بعضی از موارد لغوی آن را تفسیر نموده است، پس او اولین شارح نهج البلاغه است.[22]
4. نخستین شارح، قطب الدین راوندی (متوفای 573 هـ) مؤلف منهاج البراعه است.[23]
5. گفته‌اند: نخستین شارح نهج البلاغه، احمد بن محمد خوارزمی معروف به امام وبری از اعلام قرن ششم می‌باشد.[24]
استاد طباطبایی (ره) بعد از نقل اقوال ششگانه به نقد آنها پرداخته و گفته است:
قول اول صحیح نیست به دلیل این كه علی بن ناصر از اعلام قرن هفتم است و در كتابش زبده التواریخ، تاریخ وفات اتابك ازبك را در سال 622 هـ ثبت كرده است و خدا می‌داند كه بعد از آن خود وی چند سال در قید حیات بوده است.
اول كسی كه مرتكب این اشتباه شده و خیال كرده علی بن ناصر نخستین شارح نهج البلاغه است، سید اعجاز حسین كنتوری ـ قدس سره ـ می‌باشد و آن را در كتاب خود كشف الحجب ذكر كرده و سپس صاحب الذریعه و الغدیر و اعیان الشیعه به قول او اعتماد كرده‌اند...
قول دوم نیز صحیح نیست، زیرا شریف مرتضی اگر چه خطبه شقشقیه را شرح نموده، ولی معلوم نیست آن را از نهج البلاغه گرفته است، ممكن است او نیز مانند برادرش سخنان امام ـ علیه السلام ـ را از منابع دیگر اخذ نموده است.
قول سوم نیز درست است، زیرا اگر چه شریف رضی خود بعضی از جملات را تفسیر نموده است، الا این كه آن، شرح نهج البلاغه شمرده نمی‌شود، بلكه نهج البلاغه اسم همه محتویات این كتاب است و این توهم از آن جا ناشی شده است كه بعضیها خیال كرده‌اند كه نهج البلاغه اسم خطبه‌های امیر المؤمنین ـ علیه السلام ـ است.

قول چهارم نیز صحیح نیست، زیرا قطب راوندی از شرح نهج البلاغه اواخر شعبان 566 هـ فارغ شده است در حالی كه سید فضل الله راوندی و امام وبری و ظهیر الدین بیهقی فرید خراسان قبل از او نوشته‌اند، بیهقی از شرح نهج البلاغه سال 552 هـ فارغ گردیده و بعد از او سید فضل الله راوندی و وبری شرح كرده‌اند، بنابراین قطب راوندی چهارمین شارح نهج البلاغه است نه اول آنها.


قول پنجم نیز نمی‌تواند صحیح باشد، زیرا وبری نهج البلاغه را قبل از بیهقی شرح كرده و بیهقی در شرح خود در موارد زیادی از شرح وبری نقل كرده است.
قول ششم به حقیقت نزدیك‌تر است و آن این كه وبری نخستین شارح نهج البلاغه است، چنان كه قبلاً گفتیم، اول كسی كه این قول را برگزیده، علامه شیخ ضیاء الدین ابن یوسف حدائقی شیرازی است.[25]

سرانجام استاد طباطبایی ـ قدس سره ـ پس از نقل اقوال و نقد آنها، می‌گوید: من می‌گویم چه بسا ممكن است اقدم همه شارحان نهج البلاغه و اولین آنها سید فضل الله راوندی باشد، ‌زیرا می‌دانیم كه آن مرحوم در بزرگسالی برای تحصیل علم از كاشان به بغداد رفت و در پیش اعلام آنجا به تحصیل پرداخت و در آنجا نسخه‌ای از نهج البلاغه پیدا كرد به خط مؤلف آن مرحوم سید شریف رضی بود و از روی آن نسخه‌ای برای خود استنساخ نمود و در ربیع الاول 511 هـ از آن فارغ شد. از آن به بعد به شرح و تفسیر آن پرداخت. بنابراین كتاب وی اقدم همه شروح و اول آنهاست. و سید فضل الله، ابوالرضا راوندی نخستین شارح نهج البلاغه می‌باشد.[26]


[1] . خاتمه مستدرك الوسائل، ج 3، ص 513.
[2] . اعیان الشیعه، ج 8، ص 245.
[3] . نهج البلاغه چیست؟، ص 133، ترجمه مرحوم اهری.
[4] . فهرست كتابخانه عمومی معارف، ج 1، ص 141 ـ 147.
[5] . فهرست كتابخانه مدرسه عالی سپهسالار، ج 2، ص 124 ـ 139.
[6] . الغدیر، ج 4، ص 186 ـ 193.
[7] . مصادر نهج البلاغه، ج 1، ص 207 ـ 254.
[8] . الذریعه، ج 14، ص 113 ـ 155.
[9] . چهل مقاله رضا استادی، 21 كتابنامه نهج البلاغه، ص 353 ـ 398.
[10] . در خطبه 195 در ذیل جمله «و لقد واسیته بنفسی» می‌گوید: اهل ادب گفته‌اند فصیح آن است كه گفته شود «اسیته» ولی نطق امام حجت است.
[11] . المنتظم، ج 10، ص 229.
[12] . الغدیر، ج 4، ص 186.
[13] . مصادر نهج البلاغه، ج 1، ص 40.
[14] . همان.
[15] . مستدرك، ج 2، ص 326.
[16] . مصادر نهج البلاغه، ج 1، ص 248.
[17] . اعیان الشیعه، ج 8، ص 244.
[18] . الذریعه،‌ج 2، ص 240.
[19] . اعیان الشیعه، ج 8، ص 245؛ الذریعه، ج 2، ص 240.
[20] . كشف الحجب، ص 53؛ الذریعه، ج 2، ص 240 و ج 14، ص 139؛ الغدیر، ج 4، ص 186؛ اعیان الشیعه، ج 8، ص 245 و 363؛ مصادر نهج البلاغه، ج 1، ص 203؛ طبقات اعلام الشیعه، القرآن الخامس، ص 132.
[21] . الذریعه، ج 14، ص 139.
[22] . الذریعه، ج 14، ص 137، 139 و 146؛ دانش پژوه، در مقدمه بیهقی بر نهج البلاغه، ص 48.
[23] . ابن ابی الحدید، مقدمه ج 1، ص 5؛ ریاض العلماء، ج 2، ص 421؛ عطاردی، در مقدمه شرح لیدری، ج 1، ص 13.

[24] . ابن یوسف شیرازی، در فهرست كتابخانه مدرسه سپهسالار، ج 2، ص 123؛ عبدالعزیز جوهری، در فهرست كتابخانه ملی ایرانی، ج 1، ص 144.

[25] . فهرست كتابخانه مدرسه عالی سپهسالار، ج 2، ص 123.
[26] . تراثنا، ش 35 و 36، ص 156 ـ 160، سال نهم ربیع الآخر، رمضان 1414 هـ .

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


[ سه شنبه دوم فروردین 1390 ] [ 10:13 ] [ فطرت ]
سيّد ابو الرّضا راوندي           
                                   كاشاني عربي سرا               عباس اقبالي* 
چكيده مقاله
در تاريخ ايران زمين و خطّه اصفهان، همواره كاشان مهد پرورش اديبان و دانشمندان بزرگي بوده است كه در توسعه دانش وآگاهي مردم گام هاي مؤثّري برداشته اند،  در ميان اين فرهيختگان، سيد ابوالرّضا راوندي كاشاني، از دانشمندان پارسي زبان قرن ششم هجري است كه با تأليفات گرانسنگ و تدريس در مدرسه مجديه كاشان و به جا نهادن ديواني گرانسنگ از اشعار عربي خود، زبان و ادب عربي را پاس داشته و تاريخي مدوّن از حوادث زمان خويش و گنجينه اي از معارف اسلامي به يادگار نهاده است. در اين مقاله كه از بررسي ديوان وي و منابع ادبي مربوط فراهم آمده است، معلوم گشته كه  ابو الرّضا راوندي وارث دوره جمود شعر عربي و پيرو سبك شعر سنّتي عرب است، وي با پيروي از شيوه تصوير گري پيشينيان، تضمين و اقتباس ، هنر ادبي خويش را به نمايش گذارده و در اشعارخود، خصلت مردم باوري، نوع دوستي وگرايش شيعي خود را آشكار ساخته و با زبان شعر به تبليغ مباني تشيّع پرداخته است و در قصيده اي كه جزئيات هجوم سپاه ملكشاه سلجوقي به نواحي ميمه تا نطنز و كاشان  را به نظم آورده است،  وحشي گريها و قتل و غارت  آن ها در اطراف كاشان  و پايمردي دو تن از بزرگان اين شهر را شرح كرده است و با اثر خود،  سندي معتبر از تاريخ قديم كاشان به جا نهاده است.
كليد واژه ها: شعر، سبك، راوندي، مقدّمه قصيده، كاشان


 
 
    مقدّمه
    در تاريخ ايران زمين؛ و خطّه اصفهان، کاشان مهد پرورش دانشمندان بسيار و در علوم مختلف بوده است. از  دانشمندان نجومي نامور مانند غياث الدين جمشيد کاشاني تا عارفان و اديبان و مفسراني چون فيض کاشاني، بابا افضل مرقي،  ملا عبد الرزاق کاشاني، ملافتح الله و ملاحبيب الله شريف و بزرگاني كه با برگزاري حلقات درس در مدارس ديني، به حفظ ميراث اسلام و توسعه علم و ادب پرداختند. در ميان اين فرهيختگان سيد ابو الرضا راوندي،  با تأليف آثاري گرانسنگ در زمينه فقه و تفسير و  ادب  عربي و سرودن شعر به زبان عرب، در رديف خادمان زبان و ادب عربي و شاعران برجسته ايراني عربي سرا چون  بشّاربن برد، زياد أعجم، ابونواس، صاحب بن عبّاد، مهيار ديلمي قرار مي گيرد.
      سيّد ضياء الدين، ابو الرّضا حسني راوندي كاشاني، از مشايخ قرن ششم هجري و فارسي زبان تازي سرايی است كه ديواني گرانسنگ از اشعار  عربي وي به دست ما رسيده است. در اين مقاله به استناد پژوهشي كه در اين ديوان و ساير مراجع ادبي صورت گرفته است، شخصيّت اين فرزانه از سروده هايش استخراج شده و معلوم گشته كه وي وارث دوره جمود شعر عربي است و در چكامه هاي خود از شعر سنّتي عرب تقليد كرده و از مضامين فارسان  اين مضمار اقتباس نموده و شيوه تصويرگري شاعران عباسي  را به كار گرفته است. و در اغراض گوناگون شعری مانند مدح، غزل، وصف و رثا ، خصلت مردم باوري و نوع دوستي وگرايش شيعي خود را آشكار ساخته و به تبليغ مباني تشيّع پرداخته است و با صنعت تضمين و تلميح حكمتهايي از ارزشهاي برگرفته از فرهنگ قرآني را به سلك نظم كشيده است. راوندي در قصيده نونيّه و ديگر اشعار خود فجايع و آلام بار آمده از  تهاجم  سپاهيان ملكشاه سلجوقي به كاشان و توابع آن و ستمهايي كه بر مردم اين ديار رفته، و ايثار و سخاوت بزرگان آن روزگار كاشان را شرح داده است.
 
 شخصيّت و آثار علمي
     سيد ضياء الدّين ابو الرّضا، فضل الله بن علي بن عبدالله الحسني راوندي، از سادات جليله راوند كاشان است و نسبش به امام حسن مجتبي عليه السلام مي رسد. وي از فرهيختگان قرن ششم هجري در كاشان ، مدرّس مدرسه مجديه[1] اين شهر و سرآمد دانشمندان عصر خويش بود . از تأليفات وي آثاری چون كتاب الكافي في التفسير، ضوء الشّهاب، مقاربة الطِّّيّه إلی مقارنه النيّه، الاربعين في الأحاديث، الكافي في علم العروض و القوافي، نظم العروض و الطبّ الرضوي را نام برده اند.( مقدمه ديوان، ص يا) و تنها اثر باقيمانده و در دسترس وي ديوان شعري است كه در بردارنده 1860 بيت از  سروده هاي وي است و از اسناد معتبر تاريخ قديم كاشان و حوادث آن روزگار به شمار مي آيد. اين ديوان توسط آقاي سيد جلال الدين اُرموي مشهور به محدّث تحقيق و تصحيح شده و در سال 1344 به زيور طبع آراسته گشته است.
نسب و گرايش اعتقادي شاعر
   سيد ابو الرضا راوندي از سادات حسني است و در ضمن قصيده اي خود را از ذرّيه اهل بيت عليهم السلام معرّفي مي كند و مي گويد:
يا ربِّ ما لي شفيعٌ يومَ    منقلبي            إلاّ    الّذين    إليهم  يَنتهي   نسَبي
المصطفی و هْوَ جدّي ثمّ فاطمةُ           أمّي و شيخي عليّ الخير و هو أبي
                                                                    ديوان سيد ابوالرّضا الراوندي ، مقدمه صفحه ك              
 وي از ولايت گرايان مي باشد و در باره امامت امير مؤمنان، علي بن ابي طالب عليه السلام مي گويد:
محمّدٌ خيرُ مبعوثٍ و أفضلُ     مَن         مَشی علی الأرض مِن حافٍ ومُنتعِل
ثُـمّ  الإمامة    مَهـداه      مرتّبهٌ        مِن  بعـدِه   لأميـرِ المؤمنيـن علي
                                                                                     (همان، ص 155 )
و پس از نام بردن از ائمّه اثنی عشر عليهم السّلام، در باب امام عصر( ارواحنا فداه) مي گويد:
القائمُ الحقّ و الحاكي بطلعتِه        طلوعُ بدرِ الدّجی في دامسٍ طَفل
                                                                             (همان )
در چارپاره اي كه در اظهار ولايت نسبت به أئمّه أطهارعليهم السلام سروده است
 مي گويد:
بني الزّهراء    إنّكُمُ     الأئمّة             و في أيديكـمٌ منّـا الأزمّة
يريدُ ليطفئ   النّورَ   المصفّی             و يأبی اللهٌ  إلاّ أن   يتمّـة
                                                                                                           (همان، ص11)   
 وي اهل توسّل به خاندان عصمت و طهارت بود، در توسّل به علي بن محمد الباقر عليهما السلام كه در مشهد اردهال كاشان مدفون است مي گويد:
توسّلتُ فيها بالفتی ابن   الفتی الّذي         توطَّن  هذا المشهدَ الطّاهر الطّهرا
عنيتُ ابنَ بنتِ   المصطفی و وصيّه         أخاالصّادق بنَ الباقر السّيد الحبرا
                                                                                  (همان، ص 127) 
راوندي شيفته زيارت مرقد پيامبرصلی الله عليه و آله و قبور أئمّه مدفون در بقيع عليهم السلام بود و در يكي از مدايح خويش مجد الدّين را به زيارت كربلا و نجف و مدينه و بقيع ترغيب مي كند:
و  زُرِ المشاهدَ  كلَّها                تلك المقدّسةَ   العظاما
فيها  ودائعُ  آل أحـ                مدَ أخفروا فيها الدماما
                                                                               (همان، ص11)
 
 
 شعر سنّتي راوندي
     دوره راوندي يعني اوائل قرن ششم هجري ادامه گرايش شعر عربي به جمود بود، جمودي كه موجب شده بود تا شاعران موضوعات و معاني قديمي را رها نكنند، راه تنوّع بخشيدن به افكار خود را گم كنند و كمتر به تنوّع در موضوعات و معاني بينديشند. بيشتر اشعار آنها در موضوعات سنّتي، مراسم، مناسبتها، اعياد و الغاز سروده مي شد(الفنّ و مذاهبه في الشّعر العربي، ص 297).
     راوندي نيز كه زبان اصلي او عربي نبود، جز در محدوده افكار و خواطر قديمي شاعران عرب شعر نمي سرود و قادر به نوآوري نبود، به همين دليل پيرو شعر سنّتي عرب مي شود.
   شعر راوندي بيشتر شعر غنايي يا وجداني ( Lyrigue )[2] و قصصي (Epigue  )[3] است سروده هاي وي نمادي از شعر كهن عربي است، زيرا از ويژگيهاي معنوي شعر دوره جاهلي و صدر اسلام چون صداقت در گفتار،[4]  وجداني بودن،[5]  سادگی،[6]  جامعیت در گفتار،[7]  اطاله و سخن گريزي[8] و صور خیال مبتنی بر تشبیهات برخوردار است و از نظر ساختار صرفي و نحوي عبارات آن متين، گويا و رسا مي باشد و در مواردي  مانند سبك آغاز قصايد، اقتباس ، تضمين، تلميحات، تصوير سازي، شيوه شاعران قرن سوّم و چهارم هجري را دارد؛ از اين رو  برخي از قصايد به سبك رسائل ادبي است ( ديوا ن الرّاوندي ص 142، 161، 194) و يا شعر مربوط به مناسبت ها و مراسم و در تهنيت  عيد فطر( همان، ص 38 – 40) و يا عيد نوروز (همان، ص 196،131،53،9)مي باشد و در آثار او نمونه هايي از الغاز[9] (همان،ص 198) به چشم مي خورد . پرداختن به همه اين موارد از حوصله اين مقاله خارج است، از اين رو پاره اي از اين ويژگيها مانند سبك مقدّمه قصايد و تصوير گري شاعر بررسي و نمونه هايي از تضمينهاي نهفته در اشعار وي ارائه شده است ، در مثل آورده اند:«ما لا يدرك كلّه لا يترك كلّه»( شرح نهج البلاغة، ابن ابي الحديد، ج19،ص75)
مقدّمه قصيده
     شاعراني كه از شعر كهن عرب تقليد مي كنند، قصايد سنّتي خود را با مقدّمه‏هايي شروع مي كنند كه شاعران جاهلي و قبل از اسلام بسياري از قصايد بلند خود را با آنها آغاز كرده‏اند؛ آنان مقدّمه قصيده هايشان را با ‏توصيف اطلال و دمن، تغزل،  وصف كجاوه ‏نشينان، ياد ايّام  جواني، شرح حال پيري و  وصف خيال يار آغاز مي كردند و شاعران صدر اسلام نيز سبك آنان را در پيش گرفته و در مقدّمه‏هاي موروثي قصيده هاي آنها نيز هيچ عنصر جديدي به چشم نمي خورد و تنها، در مقدّمه جواني و پيري و مقدّمه دلاوري، آن هم در نزد برخي از آنان، پاره اي از مفاهيم اسلامي رواج يافت. اين سبك در بين شاعران دوره اموي و عباسي و پس از آن و در ميان مولدون و ايرانيان عربي سرا نيز ادامه يافت.
   ابو الرضا راوندي ايراني نيز به تقليد از شعر سنّتي عرب، بسياري از قصيده هاي خود را با مقدمه هايي شروع كرده است كه در سبك شاعران دوره جاهلي مانند امريء القيس و زهير بن ابي سلمي و كعب بن زهير و حطيئه و حسّان بن ثابت رواج داشت.
الف: مقدّمه طللي[10]
   بيشتر مديحه سرايان قصايد خود را با  مقدّمه‏هاي طللي آغاز كرده اند، در اين نوع از مقدّمه ها، شاعران منازل و خانه هايي را كه روزگاري را در آن سپري كرده اند، نام برده، بر آنها مي گريند، زبان به شكوه مي گشايند و از ياران خويش درنگ بر كنار آنها را طلب مي كنند و حوادثي را كه  موجب تغيير آنها گشته، كوچ صاحبان خانه‏ها، شرح آنچه را كه برسر اين منازل آمده و  اشتياق و درد فراق خود را بيان مي كنند، تا ديگران را به خود متوجّه سازند، آنگاه به موضوع قصيده مي پردازند. به عنوان نمونه :
1- زهير بن أبي سلمي، شاعر جاهلي، مقدمه قصيده ميميه خود را با مطلع زير آغاز
مي كند:
أمِن أمِّ أوفی دمنةٌ  لَم تكلّم                     بحَومانة الدرّاجِ  فالمُتسَلّم
                                                               (ديوان زهير بن أبي سلمي، ص99)
2- أعشی  در آغاز قصيده خود آورده است:
ما بكاءُ      الكبيرِ       بالأطلال              و سؤالي و ما ترَدّ سؤالي؟
                                                                                             (ديوان الأعشی الكبير، ص138)
3- لبيد بن ربيعه، معلّقه مشهورش را با مطلع زير شروع مي كند:
.لِخولةَ أطلالٌ ببرقةَ ثَهمَدِ              تلوحُ كباقي الوَشم في ظاهر اليد
                                                                                       (جمهرة أشعار العرب، ص 171)
4- نمر بن تولب، شاعر مخضرم[11] در آغاز مقدّمه قصيده اش آورده است:
تأبّدَ من أطلالِ عمرةَ مأسلُ           و قد أقفرَت منها شراءٌ فيذبل
                                                                                                        (همان، ص 247)
 5- ابن مقبل، شاعر صدر اسلام، مقدمه قصيده اش را با اين مطلع آغاز مي كند:
سائِل بِكَبشَةَ      دارِس   َ الاَطلالِ          قَد هَيَّجَتكَ رُسومُها لِسؤالِ
                   (مقدمة القصيدة في صدر الاسلام،  ص30 به نقل از ديوان ابن مقبل ص 225)
6- شاعر ايراني، مهيار ديلمي، مقدمه يكي از قصيده هايش را با مطلع زير آغاز مي كند:
هل عند هذا الطلَل الماحلِ           مِن جَلَدٍ يُجدي علی سائل
                                                                            (مهيار الّديلمي حياته و شعره، ص 116)
  ابو الرّضا راوندي نيز به تقليد از اين شيوه برخي از قصايد خويش را با مقدمه طللي شروع كرده است كه پاره اي از آنها به قرار زير است:
1- مقدّمه قصيده اي را كه در مدح قوام الدّين ابوالقاسم ناصر بن علي مي باشد، با ابيات زير آغاز مي كند:
حثّـوا المطيَّ فهذا الصّبحُ قد جشرا          و  صَفّف الأفقُ من أنـواره  طررا
و قيّـدوهـنّ  في رَبـعٍ  بكاظمـةٍ         و زَوّدوهـنّ   مِن  روحـائِها نظرا
و استوقفِوهنّ في أطلالِهم    فعَسی          إن تفقــد العين عينا  تَقتـفِ الأثرا
سقياٍ  لها و لربعٍ كنتُ    آلفُه  حينا          و عصــرُ  شبـابٍ  يا له  عصرا
و يا سـقَی الله  أيّامـاً  مضَين لنا           في جبهةِ الدّهر كانت تحسِب الغررا
عهدَ الشّباب جزاك   الله   صالحةٍ           فقد   غدوتُ    حميدَ  الذّكر  مدّكرا
                                                                                (ديوان الراوندي، ص1)
و براي حسن تخلص، چشم خود را خطاب قرارداده، مي گويد:
تَذري كذا    دُرَرا حتّی تَعلّمَه              فمي فأصبحَ   جدّا ينثُر الدُّررا
في مدحِه لقوام الدّين    سائرة             صدر البرايا جميعا سيّدا الوزرا
                                                                                        (همان، ص2)
2- مقدمه قصيده ديگري را كه در مدح مجد الدّين[12] سروده است، با مطلع زير آغاز
مي كند:
توسّمتُ رسمَ الدّار مِن أمّ     حارث           و قد دُقّتِ  الاخفافُ قاعَ   البلاكث
                                                                                     ( همان، ص 13)
سپس به تمجيد از ممدوح تخلّص جسته و صفات پسنديده وي را بر مي شمارد و
مي گويد:
تسدّی العلی قصداً و لا قصدَ أجدَل        عتاقُ الضّواري عنده كالأباغث
                                                                                               (همان)
3. مقدمه قصيده اي را كه در مدح بهاء الدّين سروده است، با ابيات زير شروع كرده است:
قِف   بالمطيّ فلاتَ حينَ   مناصِ              نقصي الذّمامَ لأربعٍ    و عراص
دمَن خضمنَ لكلّ ريحٍ     زعْزعٍ               و لكلِّ   أوطفِ   راعدٍ  عرّاص
و در ياد ايّام گذشته و حسن تخلّص مي گويد:
سقياً لهـا و  لعهـدِها فلقد   مَضی         كالبـرقِ أومضَ في متـونِ نشاصِ
لا بل سَقی عهـدَ الصبی ذو هَيدبٍ          يَطِسُ   الفـلا  بحَبـابه  الـرقّاص
الأرضَ  منــه  ثـرّة  مخضَـلّةٍ          و الـرّوضُ منـه مُستنـيرٍ  واص
كنَدی  بهاءِ الدّين  يَستقري   الوَری          فينــالُه الدّاني معـا  و القـاصي
                                                                                       (همان، ص146)
و در ادامه به وصف ممدوح مي پردازد.
راوندی در حسن تخلّص مانند پیشینیان از قبيل صاحبان معلّقات سبع، بحتري، متنبّي،  شريف رضي و مهيار ديلمي به ناگسستگي و ارتباط وثيق بين مقدمه و مدح ممدوح، سخت پاي بند است و پس از وصف منازل، ياد  ايّام گذشته و خاطرات خويش، بدون تكلّف و گسستگي مطلب، نام ممدوح را به ميان مي آورد و به وصف او مي پردازد و در اين باب نيز استطراد و سخن گريزي رايج در شعر كهن عربی را به كار مي گيرد.
ب- مقدمه غزلي
از مقدّمه هاي متداول در شعر دوره جاهلي مقدّمه غزلي است، محور  غزل اين دوره توصيف ويژگيهاي محبوبه اي واقعي يا خيالي بود كه شاعر سخت دلباخته او  بود، از اين رو در مقدّمه قصيده خود زمزمه درد جانسوز فراقش را سر داده و در هجران او اشك مي‏ريزد و از آنجا كه معيارهاي زيبايي جاهلي بر دلهاي شاعران آن دوره غلبه داشت، صفاتي را نيكو شمرده اند كه در تصوير ويژگيهاي محسوس، نمونه عالي زن جاهلي را به تصوير مي‏كشد و در غزل شعر صدر اسلام نيز تنديسهايي كه از معشوقه‏ها تراشيده اند، در كاستي و فزوني با مجسّمه‏هاي عصر جاهلي فرقي ندارد، مجسّمه‏هايي است كه فقط اندامهاي پيكر آن‏ها آشكار گشته و افسون‏گريهاي مادي آنها نمايان مي‏شود. در اين نوع غزل از توجه شاعر به ويژگيهاي روحي و معنوي، اثري نيست، مانند آنچه در شعر برخي از شاعران صدر اسلام به چشم مي خورد. حساّن بن ثابت قصيده‏اي را كه بر رشادتهاي مسلمانان در جنگ بدر، مي‏بالد و حارث بن هشام را به خاطر فرار از ميدان جنگ، سرزنش مي‏كند، با تغزّل و توصيف همسر خويش آغاز مي كند( مقدمة القصيده في صدر الاسلام، ص50،) ولي شاگردان مكتب اهل بيت(ع) در غزل خود از اين نوع رويكرد روي گردانده و دستمايه تغزّل خود را تغيير مي دهد.
كميت زيد أسدي در آغاز قصيده اي كه در مدح اهل بيت عليهم السلام سروده است،
 مي گويد:
طرِبتُ و ما شوقا إلی  البيضِ  أطربُ        و لا لعبا منّي و ذو الشّيب  يلعبُ؟
و لـم يُلهِـني دارٌ و لا  رسـمُ  منزل       و لم    يَتطَرّبني   بنانٌ   مخضّبُ
و لكن إلی   أهل الفضائل     و النّهی        و خير بني الحوّاء و الخير  يطلبُ
إلی النّفَـر   البيـض    الّذين  بحُبّهِم        إلی  الله   فيما    نالنـي   أتقرّبُ 
                                                                (الكميت بن زيد و قصائده الهاشميّات، ص 118 )
ابو الرّضا راوندي نيز بعضي از قصيده هاي مدحي خود را با مقدّمه غزلي شروع كرده است. برخي از قصايد وي به قرار زير است:
1- در مدح بهاء الدّين با مطلع :
سفرَت لنا عن سنّةِ البدر          إحدی الخرائدِ من بني بدر
                                                                     (ديوان الراوندي، ص 93)
2- در مدح بهاء الدّين با مطلع:
مُقلُ الظبّاء إذا رمَين قواصدُ         و قلوبُنا   أبداً لهنّ مقاصدُ
                                                                                همان، ص100)
3. در مدح جلال الدّين، ابو الفضل عبيد الله بن ناصر، با مطلع:
أظهَر الصدَّ الغزالُ             أدلالٌ   أم مَــلال؟
                                                                       (همان، ص133 )
4. در مدح علي بن قارن:
مَن كان يَصبوا إلی الأوصاف و الغزَل         أو كان يُنسب بالأحداج و الكلل؟
                                                                                  (همان، ص 154)
وي در ادامه اين ابيات به تقليد از كميت زيد أسدي از پرداختن به وصف زنان روي گردانده و به تبيين عقائد توحيدي و مباني مكتب تشيّع پرداخته، خود را فارغ از شراب و آواز كنيزكان دانسته، به توصيف خداي خويش مي پردازد و مي گويد:
أو يستَحِثّ  كؤوسَ  الرّاحِ     يشفَعُها       شدوُ   القيان    فإنّي عنه في شغل
توحيدُ ربّي أحری     أن     يُرام به       وقوعُ زرّ الهدی   في عروة العمل
                                                                                  ( همان، ص154)
مقدّمه وصف خيال
  در مقدّمه وصف خيال، شاعر، خيال محبوبه‏ خود را توصيف مي كند، خيالي كه در دل شب، بيابانها را در نورديده و به سراغ او مي آيد. اين نوع مقدّمه از مقدّمه‏هاي  فرعي قصيده‏هاي جاهلي است كه در اشعار اسلامي آن‏ را به كار برده اند.
ابو صخر هذلي مقدّمه يكي از قصايد خود را با مطلع زير آغاز مي كند:
لقد هاجني طيف لداوود بعد ما         دنَت فاستقلّت تالياتِ الكواكب
                                                                             ( موسوعه شعري)
عمر بن ابي ربيعه در آغاز مقدمه طيف خيال خود مي گويد:
ألمّ طيفٌ فهاجَ لي  طربي           ليلة  بِتـنا   بجانبِ   الكثب
ألمّ  بي و  الرّكاب  ساكنةٌ           ليلاً و همّي بذكرتي و صبي
                                                                                         (همان)
   حسان بن ثابت مقدّمه قصيده اي را كه در مدح پرچمداران نبرد أحد سروده است، با مطلع زير آغاز مي كند:
مَنَعَ النَّومَ بالعَشاءِ       الهُمومُ          و خَيالٌ   اذا تغورُ   النّجومُ
                                                                  (ديوان حسان، ص 222)
ابوفراس حمداني  مطلع قصيده خود را با بيت زير آغاز كرده است:
أقناعةٌ من بعد طول جفاءِ            بدنوّ طيفِ من حبيب ناء
                                                                           (موسوعه شعري)
مهيار ديلمي مقدّمه يكي از قصايد خود را با طيف خيال آغاز مي كند و مي گويد:
أرَوَّضَ الوادي أو ابيضّ الغسَقْ              أم طيفُ ظمياء علی النّأي طرَق
                                                                (همان)
ابو الرضا راوندي در قصيده اي كه در مدح سعيد عزيز الدّين مستوفي سروده است و با مطلع :
من لبرق علی البراق أنارا        ملأالخافقين نورا و نارا
شروع مي شود، مي گويد:
زارني طيفُها علی  النّاي  منها            حيّ طيفٍ من الأحبّة زارا
زارني و الضّلامُ مدّ علی   الآ            فاقِ من  جنحِ  ليله أستارا
                                                                                            (ديوان الراوندي، ص 24)
و قصيده اي كه برای تهنيت عيد نوروز به بهاء الدّين، سروده است با مطلع زير آغاز
مي شود:
أنّی اهتديتَ لنا يا طيفها السّاري             تطوي الفلا بين أنجاد و أغوار
                                                             ( ديوان الراوندي، ص131)
مقدمه اي با ياد أيّام جواني
     شاعراني كه قصايد خود را با سخن گفتن از جواني و پيري آغاز كرده اند، دفتر زندگي گذشته خود را گشوده و بر روزهاي گذشته خويش افسوس مي خورند، مانند آنچه كه در پاره اي از اشعار شاعران جاهلي به چشم مي‏خورد. آنها خاطرات دوران جواني،  بهره‏مندي‏ها، لذّتها و دلاوريها در طلب زن، رفتن به صحرا براي شكار يا سفر و حضور در ميگساري ها را به نظم مي كشيدند. شاعران صدر اسلام نيز با ياد دوران گذشته خويش اميدواري به حسن عاقبت وپاداش نيكي كه خداوند به نيكان پاك وعده داده است را زمزمه مي كردند.
    كعب بن زهير، شاعري كه اسلام را درك كرد، از فقدان جوانيش ناليده، در برابر پيري خود اظهار بي‏تابي كرده و دوران گذشته، خوشيها و ناز و نعمتهايش را به ياد مي آورد و با دلسوزي بسيار نسبت به جواني از دست‏رفته، مي‏گويد:
بانَ الشَّبابُ وَ اَمسَی الشَّيبُ    قَداَزِفا         وَ  لااَری   لِشَبابٍ  ذاهِبٍ   خَلَفَا
عادَ السَّوادَ    بَياضًا      في مَفَارِقِهِ        لامَرحَبا بِهذا   اللَّونِ    الَّذي رَدِفا
                                                                     (ديوان كعب بن زهير، ص 456)
ابو الرّضا راوندي، يكي از قصايد مدحي خود را با ياد ايّام جواني آغاز كرده است و
 مي گويد:
عهد الصبی أين ذاك المشرع الصّافي      و أين برد الشّباب   السابغ الضّافي
                                                                       (ديوان الراوندي،ص 94)
وي مقدمه قصيده مدحي ديگري را با ابياتي آغاز كرده كه حكايت ياد شاعر از ايّام جواني و شرح حال پيري است و مي گويد:
ردَّ    المدامةَ عنّي    أيّها    السّاقي          فإنّ حربي   قد قامَت علی  الساق
ما يَزدهيني لحاظُ    الغيد     يشفَعه         ألحانُ طلّ   إلی   أوطار   إسحاق
ما للمشيبِ و قد خطَّ   المشيبُ  علی          فــودَيًّ من مستنير اللّون  برّاق
من بعدِ ما أصبحا ـ سقياًً  لعهدهما           جنحَيْ   دجی قطّ ما ريعا بإشراق
كان الشّبــابُ  دُجی ليل  تعوذُ به          هنات مجــرٍ إلـی اللّذات  سبّاق
                                                                                 (همان، ص 95)
    و نيز در مدح مجد الدّين كه با مطلع زير شروع شده است:
آهٍ      لبرقٍ    ومضـا           هـاج   غرامي  و  مضی
مي گويد:
لهفـي علی  عهدِ  الصبر        أفلَتَ     عنّــي   و  انقضی
جار علـيه   الشّيبُ لمّـ         ـا    أن   قضا    فلا   قضا
أظلمتِ     الدّنيـا   علی        عينــي لمّــا    أن   قضی
و سپس با حسن تخلّص به مدح مي پردازد و مي گويد:
بل أنظمُ   المدحَ    لمن           كان     له   مُفتــرضا
لناصر    الإسلام مجـ           ـديّن   ذاك   المرتضی
                                                                                                 (همان، ص 42)
   علاوه بر اينها راوندي برخي از قصايد خود را با مقدّمه هايي در وصف طبيعت ، وصف شراب و  وصف اشتياق خويش آغاز كرده است.[13]
اقتباس و تقليد در شعر راوندي
راوندي علاوه بر آنكه در سبك قصايد پيرو شعر سنّتي عرب است، در اشعار او تعابيري مانند دعوت به بربستن بار سفر، درنگ در ديار يار ، ذكر ايّام گذشته و دعا بر باريدن باران بر سرزمين ممدوح وجود دارد و نيز مضاميني در شعر او  به چشم مي خورد كه در اشعار شاعران نامدار عرب همچون شنفري، امريء القيس، زهيربن ابي سلمی، خنساء، كعب بن زهير، كميت زيد اسدي، جرير، شريف رضي، متنبّي، بحتري، ابن رومي، ليلی أخيليّة و مهيار ديلمي رايج بود  و در شيوه شعر رثايي، در بيان عظمت حادثه و شدّت اندوه و افسردگي، وصف مرثی و دعا براي باريدن باران بر قبر وي سبك شعر جاهلي و صدر اسلام را دارد.[14]
 تصوير گري در شعر راوندي
راوندي مانند پيشينيان به ارايه هاي حسّی همچون جناس، طباق و تصوير بسنده مي كند او در تصوير گري شيوه برخي از شاعران دوره عباسي مانند  ابن معتز را دارد كه تصوير گري او فلسفي نيست و از صنعت تشبيه استفاده مي كند( الفن ومذاهبه في الشعر العربي، ص 237) ابن معتز در وصف گل نرگس مي گويد:
كأنّ أحداقَها في حسن صورتها                  مداهنُ التِّبر في أوراقِ كافور
و يا در مورد گل آذريون مي گويد:
كأنّ     آذريونــَــــــها           و الشّمسُ فيـــــــه كالية
مداهــــــنٌ      من ذهبِ           فيهــــــا  بقايا  غاليــة
                                                                 (همان)
اين نوع تصوير گري در شعر ابن رومي نيز به چشم مي خورد، آنجا كه مي گويد:
كأنّ آذريونَنا و الشّمسُ منه عالية              مداهنٍ من ذهب فيها بقايا غالية
                                                                                            (همان)
راوندي  در شعر مناسبت كه براي تبريك نوروز سروده است، مي گويد:
فالماء بين   مجوشن  و  مزرّد             و الرّوض بين مفـوّف و مدنّر
و كأنّ نرجسَها إذا      استفبلته             متدلّل    يرنو  بطرف   أحور
و عيون     آذريونِها  كمداهن              ذهبيّة   حشيـت  بمسك   أذفر
                                                                             (ديوان الراوندی، ص9)
و در قصيده ديگري بيان می كند كه:
تری البنفسج كبريتا     أطاف به             أطواق نار زهاها زنده الواري
و النّرجس الغضّ مزهوّاً بنضرته              دراهما    وضحا حفّت بدينار
                                                                                    (همان، ص131)
  و همه اينها نشانه وسعت آگاهي راوندي از ادب عربي و شيفتگي وي نسبت به آثار منظوم عربي است و به همين دليل در آثار وي، موارد بسياري از اقتباس از شعر شاعران نامدار عرب وجود دارد. جلال الدّين أرموي در شرح ديوان راوندي بسياري از موارد اين اقتباس را مشخص و تبيين نموده است كه در اين نوشتار به برخي از آنها اشاره
 مي شود:
1- حثّوا المطيّ فهذا الصّبح قد جشَرا        و صفّفَ الافقُ من أنواره طررا
                                                                     (ديوان الراوندي، ص 1)
مطلع قصيده با سخن از آماده ساختن مركب، شروع می شود ، مضون اين بيت  گويا مأخوذ از شعر شاعر حماسي است كه مي گويد:
حثّو الرّكابَ تؤمُّها أنضاؤُها           فزَها الرّكاب مغنّيان و حادي
                                                             (تعليقات ديوان الراوندي، ص 199)
اين تعبير در مطلع لامية العرب شنفري، شاعر دوره جاهلي آمده است و نيز از سخن
أبو نواس، شاعر عصر عبّاسي برگرفته شده است كه مي گويد:
قد أغتدي و الصّبح محمرّ الطّرر         و اللّيل يحدوه تباشير السّحر
                                                                                            (همان)
2- در قصيده اي كه در توصيف هجوم سپاه سلجوق به كاشان و ويرانيهاي بار آمده از ان تهاجم سروده است آورده است:
« والدّهرُ لا يبقی علی» تاراته         طودٌ أشمّ ُموثّقُ الأركان
                                                                              (همان، ص75)
أبوذؤيب هذلي در عينيّه معروفش آورده است:
و الدّهرُ لا يبقی علي حدثاته           جون السّراة له جدائد أربع
                                                           (هامش ديوان الراوندی، ص 75)
3- وي در بيان رفتار روزگار با حاكماني چون تُبَّع، نعمانيان  و غسّانيان مي گويد:
عصفت عواصفه بعصبة  تبّع            و  سرت طوارقه إلی النّعمان
و بآل  غسّــان ألمّ  فلم يدَع            نفساً  تنــفّس من بني غسّان
                                                                    (ديوان الراوندي، ص 75)
و در اين مضمون، از ابيات شريف رضي بهره برده است كه مي گويد:
فالتفاتا إلی القرون      الخوالي            هل تری اليوم غير قرن فاني
أين ربّ السّدير و الحيرة  البيـ             ـضاء   أم  صاحبُ الأيوان
                                                (ديوان الشريف الرضي، ج2، ص 461)
4- بيت:   من للأرامل و اليتامی          و المحصنات من الآيامی
                                                                   (ديوان الراوندي، ص 11)
و از  بحتري، شاعر دوره عبّاسي، اقتباس كرده است كه مي گويد:
قل    للأرامل و      اليتامی            فلتبك أعينها لفقد حباب
                                                              ( حماسه بحتري، ص 433)
5. او در يكي از مدايح خود آورده است :
فثمّ الكمال و ثمّ الجمال              و ثمّ النّوال  ألا فاسعدوا
                                                                (ديوان الراوندي، ص50)
اين تعبير برگرفته از بيت دوّم قطعه اي از صاحب بن عبّاد است كه مي گويد:
بحبِّ عليّ تزولُ    الشّكوك           و تَزكوا النّفوسُ و تصفو  النّجارُ
فمَهما       رأيتَ محبّا   له          فثمَّ الذّكاءُ    و    ثمَّ      الفخارُ
ومهما   رأيتَ    عدوّا   له          ففي   أصـلِه     نسبٌ   مُستعار
فلا تعذلوه     علی     فِعله          فحيـطانُ    دارِ   أبيه    قصار
                                                            ( تعليقات ديوان الراوندي، ص 203)
راوندي در ضمن سروده هاي خود حكمتها و اندرزهايي را آورده است كه نشانه التزام وي به بهره گيري از شعر براي تهذيب نفوس و تربيت افراد مي باشد، مانند ابيات زير:
إنّ الشّباب         إذا ولّی بطيبته             فليس    يُرجعه نوحٌ و تعديد
                                                                         ( ديوان الراوندي، ص 39)
ألم تر أنّ       المُنی         ضلّةٌ             يعيشُ   بها الخاملُ    المرمد
تنبّه     لشأنك      و    اجهد   له            فإنّ الخلاص    لمن    يجهد
                                                                                  ( همان، ص47)
هي   الدّنيا تغرُّك    بالمُني هي              و تصدفُ عن محاذرة المناهي
و لو أنصفتَ نفسَك    لم تدَعها              تتوقُ إلی   التّحاسد و التّباهي
                                                                                     ( همان ، 104)
حــكمُ دينِ الحـبّ  أن   يفـ ــتـــرسَ الأُسـدَ  الظّبـــــاءُ
                                                                              ( همان، ص 117)
و   اعلم     بأنّ    الدّهرَ  آونة            و خـلالهـا    يتنـاثر     العمر
                                                                                      (همان، ص 55)
شعر راوندي شعري اجتماعي و آيينه شفّاف زمان خويش است، موضوعات و مضامين آن در باره حوادث روزگار خود و مصائب و گرفتاريهاي مردم آن ايّام مي باشد. روحيه مردم گرايي اين شاعر موجب شد، تا در قصيده هاي مربوط به مراسم و مناسبتها مانند سفر حج ممدوح و يا فرارسيدن عيد نوروز توجه ممدوح و يا مخاطب خود را به تهيدستان و زيردستان جلب كند. در يكي از مدايح مجديّه خود مي گويد:
هنيئا لك العيدُ    السّعيد       فإنّه             بيُمن   و   إقبال عليك   نزيل
و ضيّفْه بالاحسانِ و الفضل و اقره            قری مثله   و المحسنون  قليل
                                                                                       (همان، ص 8)
 و در تهنيت عيد فطر به مجد الدّين آورده است:
يا وصيّاً     لأبيه       آدم               في بنيه إنّه   نعم   المحامي
يتحرّاهم بما           يكفيهم              من لباسٍ أو شرابٍ أو طعام
كم   عذاری عنَّس    زوّجها               بعد  ما   خبن بأكفاء  كرام
و يتامی      عيّل     أنقذَها              بعد   ما أنشبها  نابُ الحمام
                                                                         (ديوان الراوندي،ص53)
از اين رو پس از آن كه مجد الدّين و بهاء الدّين با پرداخت هفت هزار دينار  كاشان را از چنگال گرگان سپاه سلجوق در آوردند:
حامی علی قاسان حتّی انتاشها           من  ناشبات مخالب الذّوبان
                                                                       (ديوان الراوندي، ص87)
در مدح آن ها مي گويد:
لولا   انقطاع الوحي   أنزل  ربّنا         في    شأنهم آياً    من   القرآن
يا مجدَ دينِ الله  يا  خير   الوری         هاتيك    نفثةَ    خاطرٍ    مَلآن
                                                                                    (همان، ص 89)
و البتّه در اين بيان نوعي اغراق كه در شعر روا است را به كار برده است، همو گويد:
و أحمدُ الشّعرِ قدما قيل أكذبُه               لكنّ مدحَك  محمودٌ   بإحقاق
                                                                                     (همان،ص98)
وي مشكلات و مسائل ملموس را دستمايه شعر خويش قرار مي دهد و تراژدي هجوم محمد بن ملكشاه سلجوقي به راوند، كشتن مردان و غارت أموال آنجا، ويراني آباديهای بي شمار، محاصره كاشان و پايمردي و درخشش سخاوت بزرگان كاشان را در قصيده  نونيّه و در 105 بيت به نظم درآورده است كه به حق از اسناد معتبر تاريخي حوادث آن ايّام به شمار مي رود.[15]
راوندي گاهي از روزگار شكايت مي كند و معامله او را با بزرگان سلف شرح مي دهد. اين رويكرد نشانه بدبيني و روحيه تشاؤم وي نيست، بلكه به نظر مي آيد، هدف وي اشاره به شرائط سخت و دشوار دوران حاكميّت سلسله سلجوقيان و تنگناهايي مي باشد كه براي شيعيان پديد آورده است، زيرا پس از شكايت از رفتار روزگار به شرح خط سير لشكريان سلجوق و خرابيهاي باقي مانده از  ايشان در روستاها و توابع كاشان مي پردازد.
وي با اشاره به جور و ستمي كه بر كاشان رفته است مطلع يكي از مديحه هاي خود را  چنين آغاز مي كند :
الله يعلم ما قاسته      قاسان            فليغشها منك إفضال و إحسان
                                                                              ( همان، ص13)
و در ادامه آورده است:
و عشّش الجورُ في أقصی مرابعها           ما إن لها منه أنصارٍ و أعوان
                                                                              ( همان، ص14)
در قصيده رائيّه اي كه به پسرش، احمد نوشته است از وي مي خواهد كه در اصفهان سكني گزيند و سپس ويرانگري هاي سپاه سلجوق را بيان مي كند و مي گويد:
أبنيّ   فاسكن اصفهـان مكرّما           حلف المسرّة ضاحكا  مستبشرا
و اترك أباك يقـاس قاسان الّتي          أضحت بأيدي الجور تيها مقفرا
قد أوحشت ساحاتها و عرصاتها          فلو اطّلعت رأيت  أمـرا منكرا
                                                                                         (همان185)
وي در نونيّه اي كه در شرح اين تهاجم و خفقان پديد آمده به واسطه آن سروده است،
مي گويد:
تبّاً لدهرٍ     ملجمٌ     آساده          سودُ الكلاب و خمّعُ    الضّبعان
يا لَلرّجالِ لجور   دهرٍ جائرٍ          يا لَلرّجال     لصَرفه    الخوّان
                                                                                        (همان، ص75)
و در ادامه با اشاره به رفتار روزگار با اقوام تبّع، نعمانيان، غسانيان و... مي گويد
هذاك ديدنُه    و هذا دأبه                يجري     بحكم قضائه المَلَان
                                                                                           ( همان)
اين نوشتار را با شعري از راوندي كه بيانگر غربت او در كاشان بود، به پايان مي بريم، بدان اميد كه با تحقيق بيشتر در باره آثار و انديشه هاي او، وي و ديگر فرزانگان كاشاني عربي سرا و طلايه داران مكتب اهل بيت عليهم آلاف التحيّة و الثّناء  از غربت شناخت بيرون آيند.
إنّي  بقاسان قريب    حريب           و ليس ذا أن ليس  فيها قريب
بل هو من فقدان   جنسي بها           و الفاقد الجنس غريب غريب
                                                                            (همان، ص 62)

 
 
نتيجه بحث
در ميان دانشمندان بي شمار فارسي زبان كه با سرودن شعر به زبان عربي، ميراث ادب عربي را پاس داشته اند، سيد ابو الرّضا راوندي كاشاني، از دانشمندان پارسي زبان قرن ششم هجري است كه اثري گرانسنگ به يادگار نهاده است. وي وارث  دوره جمود شعر عربي است. از اشعار او معلوم مي شود كه  وي، هيچ نوآوري در شعر نداشت،  او در شعر غنايي و سنّتي پيرو سبك شاعران  پيش از خود بود و در شروع قصايد، تصويرگري، تضمين، تلميح و اقتباس شيوه شاعران دوره جاهلي و عصر عباسي را در پيش گرفته و در اغراض گوناگون مانند  مدح و غزل و وصف و رثا شعر سروده است. راوندي  در چكامه هاي خود خصلت مردم باوري، نوع دوستي وگرايش شيعي خود را آشكار ساخته و به تبليغ مباني تشيّع پرداخته است. وي در قصيده نونيّه و ديگر اشعار خود فجايع و آلام بار آمده از  حمله سپاهيان ملكشاه سلجوقي به كاشان و توابع آن و ستمهايي كه بر مردم اين ديار رفته  و پايمردي،ايثار و سخاوتهاي بزرگان كاشان آن روزگار را شرح داده است؛ ازاين رو ديوان راوندي سندي معتبر از تاريخ قديم كاشان به شمار مي رود.


 
پي نوشتها:
1. مدرسه مجديّه توسط مجد الدين ابوالقاسم عبيد الله بن الفضل بن محمود القاشاني، از خواجگان متديّن و خيّر قرن ششم، بنا شده و طلاّب در آن جاي داده و شهريه براي ايشان قرار داده و توليت و تصدّي تدريس آن را به سيد فضل الله راوندي سپرده بود
2. در شعر غنايي،  شاعر از طبع خود مدد مي جويد و از قلب خويش مي گويد و احساس خود را بيان مي كند.
3. در شعر قصصي حوادث رويدادهاي جنگي و افتخارات ملّي وبه صورت داستان به نظم كشيده مي شود.
4. صداقت در شعر يعني شاعر آنچه را كه در روحش خلجان دارد بر زبان مي آورد و احساس تكلّف ندارد.
5 . شعر وجداني،  بيانگر روح شاعر و ادراكي است كه  به شخص شاعر دست مي دهد.
6 . سادگي يعني شاعر آنچه را احساس مي كند بدون پيرايه بر زبان آورد.
7 . جامعيت آن است كه مطلب به طور كامل در يك بيت ادا شود. وخصيصه مقابل آن، موقوف المعاني بودن است.
8 . اطالة وسخن گريزي يا استطراد آن است كه شاعر از موضوع اصلي خارج شده و به موضوعات وابسته به ان بپردازد. ( تاريخ الأدب العربي، عمر فرّوخ، دارالعلم للملايين،1984،ج1،ص 76ـ 79).
9 . همان، ص 198: در لغزي مربوط به نام پسرش، أحمد آورده است:
أقبل كالبدر     في مدارعه        يشرق في السّعد  من مطالعه
أوّلـه     ربـع عشر    ثالثه         و  ربع   ثانيـه  جزر  رابعه
10 . طلل: ويرانه ها و آثار باقيمانده از منازل معشوقه.
11. مخضرم: شاعري كه دو دوره جاهلي و اسلام را درك كرده است.
12. مجد الدّين، از بزرگان كاشان، بلند همّتي  متديّن و اهل بخشش است كه مدارس و مساجد ساخته و در امور عامّه صاحبقدم بوده است .
13. براي اطّلاع از برخي موارد وصف طبيعت، به صفحه هاي 19، 24، 40، 55، 59، 125و 126؛ و براي وصف شراب، به صفحات 94، 136، 197 و براي  وصف اشتياق، به صفحات 34، 111، 134، 162  ديوان ابو الرّضا راوندي رجوع شود.
14.  براي آشنايي بيشتر به صفحات 21،43،47،67،166 ديوان الراوندي مراجعه شود.
15 . اين حمله در ربيع الآخر سال 532 هجري رخ داده است . (رك: ص 74 ـ 90 ديوان الرّاوندي).


 
فهرست مراجع
1.تاريخ الأدب العربي؛ عمر فرّوخ، دارالعلم للملايين،1984.
2.جمهرة أشعار العرب؛ ابو زيد قرشي، بيروت، دارالكتب العلميّة،1986م.
3.ديوان سيد ابوالرّضا الراوندي؛تصحيح سيدجلال الدّين الأرموي،طبع مجلس،1334 ﻫ ش.
5.ديوان الشريف الرضي؛ نشر وزارة الإرشاد، ايران،ج2، 1406ﻫ .
6.ديوان زهير بن أبي سلمي؛ تعليق سيف الدين الكاتب، بيروت، دار مكتبة الحياة،1986م.
7.ديوان حسان؛ تحقيق عبد الله مهنّا، بيروت، دارالكتب العلميّه، 1406 ﻫ .
8.ديوان كعب بن زهير؛ بيروت، دار الكتب العلميّة، 1987م.ص 456.
9.ديوان الأعشی الكبير؛ تحقيق مدي محمد ناصرالدين، مكة المكرّمه، دارالباز،.
10.شرح نهج البلاغة؛ ابن ابي الحديد، بيروت، دار إحياء الكتب العلميّة،1967.
11.الفن ومذاهبه في الشّعر العربي؛شوقي ضيف،ترجمه آباد،مشهد،دانشگاه فردوسي، 1384.
12.الكميت بن زيد و قصائده الهاشميّات؛ عبدالمتعال الصعيدي، القاهرة ، دارالفكر العربي.
13.مقدمة القصيدة في صدر الاسلام؛ حسين عطوان، عمّان.
14.الموسوعة الشعريّه(cd).
15.مهيار الّديلمي  حياته و شعره؛ عصام عبد علي، الجمهوريّة العراقيّة، وزارة الإعلام.
علي، الجمهوريّة العراقيّة، وزارة الإعلام.
 
 

 

*  استاديار گروه عربي دانشگاه كاشان

 
[ سه شنبه دوم فروردین 1390 ] [ 10:8 ] [ فطرت ]
زندگینامه اندیشمند عظیم الشان وعالم فرزانه 

علامه سید ابوالرضا ضیاءالدین،فضل الله حسنی راوندی ((قدس سره))

سیدابوالرضا،ضیاءالدین،فضل الله بن علی بن عبیدالله(الثالث) بن محمدبن عبیدالله (الثانی)بن محمدبن ابی الفضل عبیدالله (الاول)ابن الحسن السلیق بن علی بن محمد السلیق بن الحسن بن جعفر بن الحسن المثنی ابن الامام ابی محمد الحسن المجتبی،ابن علی بن ابیطالب علیهم السلام الکاشانی الراوندی ،از مشاهیر خطه ولایت مدار راوند می باشد که شهرت وآوازه علمی ومعنوی اوعالم گیر گشته است.نسبت او از جانب مادر به سیده علویه فاطمه دختر علامه سید حسین راوندی بن محمد بن عبیدالله الثالث می رسد که دخترعموی پدر سیدابوالرضا می باشد ومادربزرگ اودختر علامه شیخ حسین بن احمد بن حسین می باشد که در توصیف او گفته اند: ((اومردی فقیه،نیکوکار ومحدث بوده است)).


وطن وزادگاه:


سیدفضل الله راوندی در منطقه راوند متولد گشت وما تاریخ دقیق ولادت اورا نمی دانیم.ولی آیت الله مرعشی نجفی در کتاب ((لمعه النور والضیاء فی الترجمه الرضا))که درباره زندگی این عالم فرزانه است سال ولادت اورا 483 ه.ق می داند واین امکان پذیر است زیرا یکی از اساتید اوابوالمحاسن رویانی است که در سال 502 ه.ق به شهادت رسیده است وسید ابوالرضا در این مقطع سنی قریب به بیست سال داشته است.

اساتید ومشایخ:

1- امین الاسلام ابو علی طبرسی مولف مجمع البیان متوفی سال 548ه.ق

2- ابوعلی حسن بن ابی جعفر ،شیخ الطائفه محمدبن حسن طوسی که ملقب به مفید ثانی بوده است.

3- ابوالمحاسن عبدالواحد بن اسماعیل تمیمی رویانی (415-501 ه.ق)

4- پدربزرگوارش علامه سیدعلی بن عبیدالله الثالث راوندی

5- ابوعلی ،عبدالجبار بن عبدالله بن علی طوسی،متوفی529 ه.ق

6- عبدالرحیم بن احمد شیبانی که ساکن اصفهان بوده واز بزرگان عصر خود به شمار می رفت،وی متوفی 526 ه.ق در شیرازاست.

7- ابوالحسین محدبن علی مقری شجاعی که سید ابوالرضا ادعیه امام سجاد علیه السلام را از اونقل می کند.

8- علی بن احمد نطنزی کاشانی(480-550 ه.ق)مولف کتاب خصائص الائمه 

10- ابوالحسن علی بن نجیب الدین یحیی بن عبدالله بن محمدبن یحیی راوندی

11- ابو جعفر محمدبن علی نیشابوری مولف کتاب(()التعلیق)و((الموجزفی النحر))

12- سیدناصح الدین ابوالبرکات محمدبن اسماعیل حسینی مشهدی مولف کتاب((المسموعات))

13- سیدصفی الدین ابوتراب مرتضی بن داعی رازی صاحب کتاب ((تبصره العلوم))

14- ابوالقاسم حسن بن محمد حدیقی 

15- سید علی بن ابی طالب سلیقی آملی 

16- ابوجعفر محمد بن علی حلبی که فقیه پرسایی بوده وسید ابوالرضا راوندی وعلامه قطب راوندی هر دواز محضر او بهره علمی بوده اند.

17- رکن الدین علی بن علی تمیمی نیشابوری 

18- ابوعلی حسن بن احمد رازی(419-515 ه.ق)

19- سیدعماد الدین ابوالصمصام ذوالفقار بن محمد(405-536 ه.ق)

20- سید صفی الدین محمد موسوی حلی 

21- ابوالمظفر عبدالرحمان بن احمد اصفهانی 

22- ابو عبدالله حسین بن عبدالملک اصفهانی(443-532 ه.ق)

23- ابوعبداالله النافع،حسین بن محمد(متوفی 524 ه.ق)

24- حسین بن محمد بغدادی 

25- محمد بن فضل نیشابوری

26- اسماعیل بن فضل اصفهانی(متوفی 524 ه.ق)

27- ابوالفتح محمد بن حسن کاتب

28- ابوالحسین،علی بن محمد

29- ابوحرب سید مجتبی بن داعی رازی

30- محمد بن علی بن عبدالصمد تمیمی سبزواری 

31- ابونصر احمدبن عمر اصفهانی(448-532 ه.ق)

32- شیخ مکی بن احمد بن مخلطی

33- سید نجم الدین،حمزه بن سید که در کربلا منصب نقابت داشته است.

34- ابو عبدالله جعفر بن محمد دوریستی

35- عمادالدین ابومحمد حسن بن محمد استرآبادی که در ری منصب قضاوت داشته است.

36- محمد بن عبدالله اصفهانی

37- ابوالقاسم علی بن طلحه نحوی که معروف به ((سخائی ))بوده است.

38- ابوالعباس احمد بن یحیی کوفی (477-559 ه.ق)

39- ابو عبدالله حسین بن مودب قمی

40- ابوالقاسم زاهر بن طاهر نیشابوری(446-533 ه.ق)

41- سیدظفر بن حسین بن مظفر

42- ابوالفتح محمد بن محمد حائری

43- امین الدین ابوالقاسم مرزبان بن حسین بن محمد 

44- ابوجعفر بن حسین بن محمد که برادر ابوالقاسم مرزبان بوده است.

45- هبه الله بن دعویدار قمی

46- ابوالسعادات ابن شجری(450-542 ه.ق)

47- ابوالحسین نحوی



شاگردان وخوشه چینان محفل علمی سید ابوالرضا راوندی
1- ابوعبدالله،منتجب الدین علی بن عبیدالله قمی مولف کتاب مشهور ((الفهرست))

2- ابوجعفر محمد بن علی مازندرانی(متوفی 588 ه.ق)صاحب کتاب معروف ((المناقب))

3- ابوالفضل،محمدبن حسن جهرودی پدر علامه خواجه نصیرالدین طوسی

4- ابوسعد سمعانی بن محمد مروزی (متوفی 563 ه.ق)صاحب کتاب معروف ((الانساب))

5- تاج الدین ابوتراب،علی بن سید عبدالله جعفری قزوینی{ جعفر یون یک خاندان علمی و شیعی مذهب در قزوین بوده اند که نسب آنان به جعفر طیار علیه السلام می رسد.}که انسان فاضل وپارسایی بوده وده هزار بیت شعر در مدح خاندان نبوّت سروده ست.

6- ناصرالدین،راشدبن ابراهیم بحرانی

7- نجم الدین عبدالله بن جعفر دوریستی(دُورِیست مُعّرب درشت از توابع تهران می باشد که عده ای از مشاهیر شیعه از آن برخاسته اند.)

8- سید مجتبی جعفری قزوینی

9- برهان الدین محمدبن محمد قزوینی که فقیهی دانا ومفسری توانا بوده وساکن شهرری بوده است.

10- سیدمحمد بن حسن علوی کاشانی

11- ابوعلی،حسن بن طارق که معروف به «ابن الوحش» بوده است.

12- قاضی سدید الدین ابومحمد،حسن بن حسین دوریستی که ساکن کاشان بوده است.

13- افضل الدین،حسن بن ابی عبدالله خومجانی

14- ابوحفص،زیدبن علی حلبی

15- ابوعلی،عبدالجبار بن حسین

16-نصیرالدین،ابوطالب،عبدالله بن حمزه طوسی

17- ابونصر علی بن ابی سعد

18- عمادالدین،ابوالفرج،علی بن قطب الدین راوندی که فرزند علامه قطب راوندی بوده است.

19- قاضی جمال الدین علی بن عبدالجبار طوسی

20- زین الدین،ابوجعفر،محمدبن ابی نصیر قمی

21-سید محمد بن عزالدین،ابی عبدالله،حسین منتهی مرعشی

22-ناصرالدین،محمدبن حسین حمدانی

23-قاضی فخرالدین ابهری

24-قوام الدین محمد بحرانی

25-تاج الدین محمد شعیری

26- محمدبن حسین بیهقی که معروف به قطب الدین کیذری است وشرحی بر نهج البلاغه بنام «حدائق الحقائق»دارد.

27- سید شمس الدین محمد بن فضل الله راوندی فرزند علامه سید ابوالرضا راوندی

28- سید عزالدین علی بن فضل الله راوندی فرزند علامه سید ابوالرضا راوندی

29- سیدکمال الدین احمد بن فضل الله راوندی فرزند علامه سید ابوالرضا راوندی
تالیفات:

1-«ادعیه السر»که همین کتاب را کفعمی در«بلدالامین»وعلامه مجلسی در «بحارالانوار»گنجانیده است.

2- «الاربعین فی الاحادیث»

3- «ترجمه العلوی للطب الرضوی» که ترجمه فارسی رساله ذهبیه امام رضا علیه السلام می باشد.

4- حاشیه بر کتاب«امالی»سید مرتضی ملقب به علم الهدی

5- «الحماسه ذات الحواشی» که شرح بر حماسه «ابی تمام» می باشد.

6-خبر مولانا القائم علیه السلام

7- دیوان شعر:به نظر می رسد که سید ابوالرضا بیش از یک دیوان داشته است وآثار منظوم دینی او در دیوانی بوده که بدست ما نرسیده است واین دیوان فعلی در برگیرنده همه اشعار اونیست ولی همین اندازه هم که نزد ماست نشانگر این حقیقت است که او ادیبی توانمند وشاعری قدرتمند بوده است.

عماد اصفهانی کاتب معروف گوید که دیوان اورا به خطّ مولف نزد فرزندش سیدکمال الدین احمد دیده است.

محمدبن شهرآشوب مازندرانی گوید که استادم سیدابوالرضا درحق خود چنین سروده است:

یا ربّ ما لی شفیع یوم منقلبی ***** الاّالذین الیهم ینتهی نسبی

المصطفی وهوجدّی ثم فاطمه *****امی وشیخی علی الخیر فهو ابی

والمجتبی الحسن المیمون غرته ***** ثم الحسین اخوه سید العرب

ثم ابنه سید العباد قاطبه ***** وباقرالعلم مکشوف عن الحجب 

والصادق البرّ فی شیء یفوه به***** والکاظم الغیظ فی مستوقد الغضب 

ثم الرضاالمرتضی فی الخلق سیرته ***** ثم التقی نقیاً غیرما کذب

ثم النقی ابنه والعسکری ومالی ***** فی شفاعه غیرالقوم من ارب

ثم الذی یملاءالدنیا باجمعها *****عدلا وقسطا باذن الله عن کثب

وتشرق الارض من لالاءغرته ***** کالبدر یطلع من داج من السحب 

8- «رمل یبرین»که عماد اصفهانی در کتاب«خریده القصر» گوید آن رانزد فرزندش سیدکمال الدین یافته است.

9-شرح نهج البلاغه:سیدابوالرضا در بغداد برنسخه اصل نهج البلاغه که به خط سید رضی بوده، دست می یابد ونسخه ای از روی آن برای خود رونویسی می کند که مطابق ربیع الاول سال 511 ه.ق بوده است ودر مدت نیم قرن به صورت تدریجی آن را شرح می کند وتعلیقه می زند که این اولین شرح بر کتاب شریف نهج البلاغه می باشد.

این شرح مورد استفاده«ابن عتایقی»در شرح بر نهج البلاغه بوده است واحمد بن ابی طالب که از شاگردان علامه حلّی بوده از این شرح در سال 723 ه.ق برای خود نسخه برداری می کند ومحمد صادق یزدی از نسخه احمدبن ابی طالب درسال1132 ه.ق برای خود نسخه برداری می نماید.

قابل ذکر است که علامه قطب راوندی هم شرح بنام«منهاج البراعه» برنهج البلاغه دارد.

10-ضوءالشهاب:

این کتاب شرحی بر کتاب«شهاب الاخبار» از قاضی قضاعی متوفی 454 ه.ق می باشد.

11-قصص الانبیاء

12- قنوت موالینا الائمه المعصومین علیهم السلام 

13-الکافی من التفسیر 

علامه حلّی دراجازه نامه ای که بر بنی زهره می نویسد از این کتاب یاد می کند وسند اجازه را به پدرخود واو به سید صفی الدین بن معد واو به سید ابوالرضا راوندی می رساند،به نظر می رسد این کتاب تا قرن هشتم موجود بوده است.

14-المدائح المجدیّه

چند جلد شعر بوده که در مدح مجدالدین ابی القاسم عبیدالله بن فضل کاشانی سروده است[مجدالدین از متولین وسخاوتمندان عصر سیدابوالرضا بوده که آثارخیر زیاد ازخود بجای گذاشتند که یکی ازآنها مدرسه مجدیّه بوده که زیر نظر سید ابوالرضا اداره می شد.]

15-مقاربه الطیه الی مقارنه النیه

16- مناجات امیرالمؤمنین علیه السلام که معروف به «المناجات الالهیات»است.

17- الموجزالکافی فی علمی العروض والقوافی

18- نظم العروض للقلب المروض 

19- النوادر
علامه سید ابوالرضا راوندی در نگاه اندیشمندان:

1-شاگرد او شیخ منتجب الدین در توصیف سیدابوالرضا چنین می گوید:اواندیشور روزگارخوداست که در کنار نسب نورانی خود،به اوج فضیلت وارزشمندی دست یافته است واو استاد بزرگان عصر خود می باشد.

2- ابواسعد سمعانی در کتاب «الانساب»در کلمه«قاسان»می گوید:کاشان در جوار قم می باشد و30فرسخ از اصفهان فاصله دارد،به این شهر وارد شدم ودوروز در آن اقامت کردم،مردمان آن شیعه می باشند،در این شهر سید فاضل ابوالرضا را زیارت کردم واز محضر او احادیث واشعاری را یاداشت کردم. چون به خانه او رسیدم حلقه درب را به صدا در آوردم و بر سکوی منزل نشستم. بر بالای درب با گچ بری این آیه نگاشته شده بود:

 ]انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا[

3- عمادالدین محمدبن صفی الدین معروف به «عماد کاتب» (متوفی 597 هـ.ق) در ستایش او گوید: سید ضیاءالدین، ابوالرضا راوندی دارای نسبی شریف، ادبی والا، خاندانی بزرگوار، شرافتی کهن است. وی عالمی عامل، سرآمد اندیشمندان، قبله اهل قبول، صاحب جمال و مهابت می باشد که اندرزهای رسا و سخنی گویا و خلقی زیبا دارد. وی به علوم و معارف شرعی استحکام بخشیده وتصانیف فراوان از خود به یادگار گذاشته است. او چون شخصیتهای مانند «صاحب بن عباد» و «ابن عمید» و «ابن مقله» در کتابت و مقبولیت و محبوبیت می باشد.

4- معاصر او شیخ عبدالجلیل رازی در کتاب «بعض المثالب النواصب» که معروف به «النقض» است گوید: از اساتید شهر کاشان ابوالرضا راوندی است که در بلاد اسلامی کسی به پایه علم و زهد او نمی رسد.

5- بهاءالدین محمدبن حسن (متوفی 630 هـ .ق) در تاریخ طبرستان گوید:

از بزرگان علماء و اشراف در عراق عجم، فقیه آل محمد، امام ابوالرضا راوندی است.

6- ابن الاخوه قصیده ای در 41 بیت در پاسخ نامه سیدابوالرضا سروده است و از اصفهان به کاشان برای علامه ابوالرضا فرستاد که به بخشی از آن اشاره می شود:

کم بین آرام اللوی فالصریم**** من مخطف یرنو بالحاظ ریم

کل حمید و جمیل اذا قیس *****به فهو ذمیم دمیم

سل عنه راوند فان انکرت ***** فأسال به البطحاء ثم الحطیم

7- علامه سید علی خان مدنی در کتاب «الدرجات الرفیعه» گوید:

او یگانه زمانه و استاد پیشوایان روزگار است. وی مدرسه ای در کاشان دارد که نظیر و نمونه آن بر روی زمین یافت نمی شود و علماء و بزرگان واهل عرفان در آن سکونت دارند.
محمد علی سهوری در کتاب «عده الخلف فی عده السلف» در ذکر مفاخر قرن پنجم ]هر چند در این امر سهو نموده است زیرا علامه ابوالرضا از مشاهیر قرن ششم است[ چنین سروده است:

من فقهاء الامه المقتصده ***** الفرقه المهدیه الموحده

السید العلامه الامام ***** ذو الشرفین المقتدی المقدام

مفخر راوند الشریف السلیقی***** مجد الکرام ذو المکارم التقی

منیاء دین الله سامی الجاه***** ابوالرضا المفضال فضل الله
میرزا حسین نوری قدس سره در خاتمه «مستدرک الرسائل» گوید:

او از مشایخ بزرگ می باشد که بین ارزشهای ذاتی و فضیلت های اکتسابی جمع نموده است و ادعیه معروف به «ادعیه السر» از جانب او نشر یافته است.
میرزا محمد باقر خوانساری قدس سره در «روضات الجنات» گوید:

او از بزرگان سادات و مشایخ حدیث می باشد که از مشایخ والائی افزون بر بیست نفر برخوردار است.
محدث توانا، شیخ عباس قمی در «الفوائد الرضویه» گوید:

او عالمی دانا، کوهی استوار، دریایی خروشان، معدن علم و حکمت، سرچشمه فضیلت و یگانه دوران می باشد. 
ملاحبیب الله کاشانی در کتاب «لباب الألقاب» گوید:

سید ابی الرضا راوندی، عالمی فاضل و زاهد بوده است و از او کراماتی نقل شده است. مقبره او مزار حاجتمندان و نیازمندان است.
مسافرت های علمی:

علامه سیدابوالرضا جهت دانش پژوهی و علم اندوزی و خوشه چینی از خرمن دانشمندان به شهرهای مختلفی سفر نموده است که برخی از آن نام برده می شود: مکه مکرمه، مدینه منوره، نجف اشرف، کربلا، مشهدالرضا علیه السلام، قم، ری، آبه (آوه)، قزوین، بیهق (سبزوار)، قومس (دامغان)، شیراز، زنجان، ساوه، ابهر، نیشابور، بغداد، ...

اوضاع تاریخی در روزگار سیدابوالرضا راوندی:

ایران از قرن سوم به بعد زیر سیطره سلسله های پادشاهی ایرانی با نظارت خلفاء عباسی اداره می شده است. حکومت حکام طاهریون، صفاریون، سامانیون از این قبیل می باشد تا در قرن چهارم حکومت آل بویه در ایران ظهور کرد و این فرصتی فراهم آورد که مکتب تشیع انتشار یابد. از این جهت ما می توانیم قرن چهارم را قرن نشو و نمای شیعه بنامیم. و این به خاطر قیام چهارم دولت شیعی مذهب ]آل بویه در ایران و عراق، فاطمیون در مصر، حمدانیون در سوریه و زیدیون در یمن[ در این قرن است. در این روزگار است که شخصیتهای بزرگی چون: شیخ صدوق، سیدرضی، سید مرتضی، شیخ طوسی و بالاتر از همه شیخ مفید طلوع کردند.

ولی متأسفانه این دوران دوام نیاورد و حکومت «بویهیین» در قرن پنجم منقرض شد و حکومت متحجر و عقل ستیز سلجوقیان بر سر کار آمد که جور و ستم فراوان بر شیعیان روا داشتند. شاهد این امر ویران شدن قم، کاشان، راوند و کشتار شیعیان این مناطق به دست سلجوقیان است.

علامه سید ابوالرضا راوندی در چنین روزگار وحشت باری به دنیا آمد. او 20 ساله بود که استادش «عبدالواحد رویانی» به دست فرقه اسماعیلیه به شهادت رسید. و 30 سال پس از این ماجرا زادگاه او راوند و شهر کاشان در معرض تاخت و تاز وحشیانه پادشاه سلجوقی ]سلجوق بن محمد بن ملکشاه[ واقع شد که سید ابوالرضا در دیوان خود از این ماجرا در قصیده ای 105 بیتی یاد میکند.
مشاهیر از خاندان و دودمان سیدابوالرضا راوندی قدس سره:
ابوالحسین، احمد ابن ابی الفضل عبیدالله الأول بن محمد سلیق که شاعری توانمند بوده و در دیلم به شهادت رسیده است.
احمد الناصر الکبیر ابن عبیدالله بن ابی الحسین احمد:

از علماء و فقهاء زیدیه بوده و تألیفات فقهی و کلامی داشته است. احفاد او در مراغه می باشند.
احمد الناصر الصغیربن عبیدالله بن ابی الحسین احمد
الحسن، الهادی بالله، ابوالغوارس بن عبیدالله بن ابی الحسین احمد که از علماء زیدیه بوده و از قهرمانان روزگار خود به شمار می رفته است. اخلاف او در مراغه می باشند.
الشریف عبیدالله بن ابی الفضل عبیدالله که از عرفاء و متکلمین بوده و در منطقه بخاری سکونت گزیده و دودمان او در همانجا می باشند.
اابوالهول داعی ابن ابی جعفر، محمدبن ابی الحسین احمد از فقهاء و شاعران و عارفان زیدیّه بوده است.
ابوالمحاسن احمدبن عبدالله حسنی از عموهای سیدابوالرضا می باشد که مقام والای علمی و عرفانی داشته است، وی متوفی 524 هـ.ق بوده است.
سید تاج الدین پادشاه بن محمد الحسنی الراوندی که فقیهی فاضل بوده و از پسر عموهای سید ابوالرضا می باشد.
سید تاج الدین، (شمس الدین) ابوالفضل، محمدبن فضل الله که از فرزندان سید ابوالرضا می باشد و در زمره فقها، و ادباء به شمار می رفته و کتابی به نام «شرح السبع العلویات» دارد.
فرزند دیگر سیدابوالرضا، عزالدین، علی بن فضل الله که از مشاهیر علماء بوده و ثالیفاتی چون:
«حسیب النسیب للحسیب النسیب» که 1000 بیت در وصف ابی القاسم یحیی بن محمد می باشد که معروف به امامزاده یحیی و قبر او در تهران است. وی در سال 589 هـ .ق به شهادت رسیده است.
«غنیه المتغنی و منیه المتمنی»
مزیل الحزن
غمام الغموم
نثر اللئالی لفخر المعالی
مجمع اللطائف و منبع الطرائف
الطراز المذهب فی ابراز المذهب
تفسیر القرآن
الرسائل الی المسائل

وی مدرسه ای با شکوه در کنار قبر پدر خود در کاشان بنا نمود. علامه سید علی خان مدنی در وصف او گوید: «هوشبل ذلک الأسد و سالک نهجه الأسد و العلم ابن العلم و من یشابه ابه فما ظلم، کان سیدا، عالماً، فاضلا، فقیها ...»

11- فرزند دیگر علامه ابوالرضا، ضیاء الدین، فضل الله راوندی، عالم فاضل، ادیب و شاعر گرانقدر سید کمال الدین ابوالمحاسن، احمدبن فضل الله (متوفی 550 هـ.ق) می باشد و منصب قضاوت را در کاشان عهده دار بوده است. دوست او عماد اصفهانی در کتاب «خریده القصر» از او فراوان تمجید و ستایش می کند و پدرش هم به این فرزند بسیار محبت داشته است.

12- سید لطیف بن رکن الدین، محمدبن تاج الدین، ابی میره بن کمال الدین، ابی الفضل بن احمدبن محمد شمس الدین بن السید ابی الرضا راوندی

13- سید جمال الدین محمد کاشانی بن حسن بن علی بن عبدالله بن مرتضی بن رکن الدین محمد که مقیم کاشان بوده و عالمی فرزانه و حکیمی توانمند بوده است. قبر او در جوار قبر جدش سیدابوالرضا می باشد.

14- سید محمد حسن بن علی بن ابی الفضل عباس بن محمدبن حسن بن علی بن عبدالله بن مرتضی بن رکن الدین محمد که در منطقه «مدارس» هند سکونت گزید و وفات یافت. وی عالمی فرزانه بوده که در علوم غریبه هم تسلط داشته است و دیوان شعری دارد که در آن به «غریب» تخلص می جسته است.

15- سید تاج الدین ابو میره بن کمال الدین بن ابی الفضل بن احمدبن محمدبن ابی الرضا راوندی

16- حسن بن محمدبن عبدالله بن علی جعفری که از احضاد و نواده گان سید ابوالرضا می باشد.
وفات و مدفن سیدابوالرضا راوندی اعلی الله مقامه:

هر چند تاریخ رحلت این یگانه دوران مضبوط نیست ولی سال وفات این عالم شهیر قبل از سال 572 هـ.ق نبوده است. در بغداد نسخه ای خطی از نهج البلاغه موجود است که در سال 556 هـ.ق نگاشته شده است و سیدابوالرضا در سال 571 هـ.ق از آن نسخه برداری نموده است.

و در رامبور هند نسخه ای خطی کتاب «خصائص الأئمه» از سید رضی قدس سره به تاریخ 553هـ.ق است که خط سیدابوالرضا راوندی هم در آن وجود دارد که عبدالجبار بن حسین به سند خود از سید رضی آن را برسید ابوالرضا خوانده است و در پائین این کتاب توقیع سیدابوالرضا آمده است که:

]کتب فضل الله بن علی الحسنی ابوالرضا الراوندی[ و در کنار کلمه «راوندی» برخی از قدماء تاریخ زده اند: ]توفی رحمه الله یوم عرفه ... وی در روز عرفه نهم ذیحجه الحرام به رحمت خداوند پیوست.[

عمر مبارک او در حدود 90 سال بوده است. و مقبره وی در زاویه جنوبی قبرستان «پنجه شاه» و درناحیه شمالی مسجد جامع کاشان می باشد ولی متأسفانه و سوگمندانه مرقد شریف و مضجع نورانی این عالم فرزانه و فقیه یگانه و امامزاده عظیم الشأن در زمان ما متروک و مهجور و غریب می باشد. آرزوی ما این است که مردم شریف و ولائی منطقه راوند و کاشان عزم نموده و این مزار شریف را از غربت و مظلومیت خارج سازند. <ذلک و من یعظم شعائرالله فانها من تقوی القلوب حج 32>
تذکّر و تشکر

منبع ما دیباچه کتاب «النوادر» بوده است که آراسته به قلم محققانه دانشمند ارجمند سعید رضا علی عسکری می باشد و در پایان چند حدیث از کتاب شریف «النوادر» را جهت تبرک ذکر می نمائیم:
قال رسول الله صلی الله علیه و اله: ثلاثه لاینظرالله تعالی الیهم: المنان بالفعل، و عاق لوالدیه و مدمن خمر خداوند به سه گروه نظر رحمت نمی افکند: منت گذارنده در کار خیر، عاق پدر و مادر، شرابخوار
قال رسول الله صلی الله علیه و آله:

الولد الصالح ریحان من ریاحین الجنه

فرزند صالح گلی خوشبو از گلهای بهشت است.
قال رسول الله صلی الله علیه و آله: من و قر ذاشیبه لشیبته آمنه الله تعالی من فزع یوم القیامه 

هر کس پیرمرد محاسن سپیدی را احترام گذارد، خداوند او را از وحشت روز قیامت ایمن دارد.
قال رسول الله صلی الله علیه و اله: افضل الجهاد من اصبح لا یهم بظلم احد

بالاترین جهاد این است که کسی صبح کند در حالیکه اراده و نیت ظلم کردن بر کسی را نداشته باشد.
قال رسول الله صلی الله علیه و آله: الصدقه فی السر تطفی غضب الرب

صدقه پنهانی آتش غضب پروردگار را خاموش می سازد.

والحمدلله و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین
[ سه شنبه دوم فروردین 1390 ] [ 10:5 ] [ فطرت ]
مورخ و محقق قرن هفتم اسلامي ابن ابي الحديد معتزلی مذهب با اثر جاودانه خود شرح نهج البلاغه توانست در معرفی نهج البلاغه به جامعه مذهبی موجي ایجاد کند وي علاوه بر اين اثر، هفت قصيده در مدح اميرمؤمنان دارد که به علويات سبع معروف است .

موضوع این اشعار فتح خیبر و فتح مکه و ابیاتی در مدح پیامبر اکرم و حضرت علی و اظهار ناراحتی و اندوه در شهادت امام حسین است.  ابن ابی الحدید این کتاب را برای ابن علقمی، وزیر شیعی مستعصم، تألیف کرد.


کتاب "التنبیهات علی معانی السبع العلویات " اثر سید صفی الدین محمد بن الحسن الراوندی(متوفی قرن 8) از شروح و تعلیقاتی است که بر این قصاید ارزشمند خورده است .وخود مولف در آغاز این شرح گوید که این قصاید را از کودکی حفظ بوده است.(در شرح حال سید فضل الله ابو الرضای راوندی گفته شد که فرزند او سید تاج الدین ابو الفضل محمد بن فضل اله راوندی شرحی به نام

"شرح السبع العلویات" دارند و آیا این کتاب همان است  یا از این دودمان دو کتاب در این زمینه تالیف شده است جای تامل و برسی دارد.).


برای مطالعه این کتاب به اینجا مراجعه کنید .وبرای مطالعه قصاید هفتگانه ابی حامد مدائنی به اینجارجوع کنید.

در مجله :تراثنا "شماره 62 در باره این کتاب گوید:

التنبيهات على معاني السبع العلويات شرح على القصائد السبع العلويات، لعز الدين عبد الحميد بن أبي الحديد المعتزلي الشافعي، المتوفى سنة 655.. مدح بها أمير المؤمنين صلوات الله وسلامه عليه، وهي مشهورة متداولة. والشارح هو: الفقيه شمس الدين محمد بن أبي الرضا، كما ذكره صاحب كشف الظنون، قال شيخنا - دام ظله -: أقول: هو المترجم في أمل الآمل بعنوان السيد صفي الدين محمد بن الحسن بن محمد بن أبي الرضا العلوي البغدادي، الذي يروي عنه ابن معية، المتوفى سنة 776، والشيخ الشهيد في سنة 776... وبالجملة، ليس هو محمد بن أبي الرضا فضل الله الراوندي، الذي كان والده باقيا إلى سنة 548، وبقي هو إلى أواخر المائة السادسة. طبع مكررا سنة 1304 وسنة 1341، وتوجد منها نسخة عتيقة في المكتبة الرضوية، تاريخ كتابتها سنة 1002. نسخة كتبها الخطاط أقل الطلبة الشيخ حبيب الله الشوشتري، بأمر العلامة الشيخ جعفر، وأظنه الشريعتمداري الاسترآبادي، الزعيم في عاصمة إيران طهران آنذاك، وأظن أن الكاتب من تلامذته، أمره بكتابتها لأجل نواب خورشيد اقتدار... خانلري ميرزا القاجاري، وفرغ منه في 10 شعبان سنة 1267، بخط نسخ جيد، وكتب أشعار المتن بخط أخشن معلما بالحمرة بخط أفقي عليها..

وبهوامشها تعليقات على القصائد السبع، أوضحت كلماتها وبينت تراكيبها، هي للعلامة الشيخ محمد تقي الدزفولي، كتبها بخطه على هوامش النسخة، من أولها إلى آخرها، وفرغ منها سنة 1271. والنسخة مصححة، بآخرها: بلغ إلى هنا تصحيحا... ، تاريخه شوال سنة 1267، في 119 ورقة، رقم 1195.

و مجله "تراثنا"شماره 41-42 آورده است:

التنبيهات على معاني السبع العلويات .
     تأليف : السيد ابن أبي الرضا العلوي البغدادي ، من أعلام القرن الثامن الهجري . شرح لغريب الألفاظ والمعاني التي وردت في القصائد المسماة : العلويات السبع ، لناظمها ابن أبي الحديد المعتزلي ، عبد الحميد بن هبة الله بن محمد المدائني (586 - 655 ه‍ .) ، في مدح أمير المؤمنين الإمام علي بن أبي طالب عليه السلام وذكر فضائله ومناقبه . تم التصحيح اعتمادا على عدة نسخ مخطوطة ، ذكرت مواصفاتها في المقدمة . تصحيح : الشيخ طالب السنجري . نشر : مكتبة آية الله العظمى الشيرازي العامة - مشهد / 1412 ه‍ .

**************************************

نسخه های خطی از این کتاب در کتابخانه ایت الله مرعشی و کتابخانه دانشگاه لس انجلس و کتابخانه مدرسه فیضیه و کتابخانه مجلس وجود دارد.

[ سه شنبه دوم فروردین 1390 ] [ 10:3 ] [ فطرت ]
نسخه ای دیرینه و کهن از نهج البلاغه

محمدتقی دانش پژوه

نهج البلاغه از ارزنده ترین سندهای شیعی است که سخنان پیشوای شیعیان جهان در آن گرد آمده است. نسخه های آن فراوان است و یکی از آنها که مورخ 553 است در مجموعه رامپور هند است ( فیلم 5046 عکس 7046 دانشگاه تهران ) که در آن این دفتر ها دیده می شود.
1ـ نهج البلاغه، به نسخ عبدالجبار بن الحسین ابی القسم فراهانی در روز چهارشنبه 19 ج 1/553 نزد ضیاء الدین تاج الاسلام ابی الرضی فضل الله بن علی بن عبید الله حسنی ادام الله ظله که در روستای جوشقان راوند جای گزیده بود، از روی نسخه نوشته خود او در نیمه روز پنجشنبه ج 1 یا 2 سال 554 که نویسنده می گوید شنیده ام که کسی آن را بر وی می خوانده است، از کتابهایی است که ابو عبدالله اصفهانی در 866 می خوانده است، در پایان افزوده رضی بر آن پس ار نقش خواتیم علی و پس از شعری که استاد امام ابویوسف یعقوب بن نیشابوری بر پشت نسخه خود از این کتاب نوشته بود «نهج البلاغه نهج مهیع جدد.........» و شعرهای عربی ناصح الدین ابوجعفر محمد و حافظ آمده است.
انشدنی الحافظ :
الموت لا والدا یبقی ولا ولـــدا / هذا السبیل الی ان لاتری ابـدا
للموت فینا سهام غیر مخطئة / من فاته الیوم سهم لم یفته غدا
ترجمتها:
بسیار مگو دلا کی سودی نکند / ور جهد کنی بسی نمودی نکند
چون جان تو صدهزار بر هم نهد او / و آتش زند اندران کی دودی نکند
سپس شعر ابن نباتة از روی نوشته ضیاء الدین تاج الاسلام، فصل الدعاء.

2ـ خصائص الائمة الاثنی عشر، از رضی که در آغاز فضل الله بن علی حسینی ابی الرضا راوندی در ذق 555 گواهی می نویسد به خط خود که آن را شیخ رئیس الولد وجیه الدین فخرالعلماء ابوعلی عبدالجباربن الحسین ابی القسم الحاج الفراهانی خومجانی بر من خوانده ومن آن را از شیخ خود ابوالفتح اسمعیل بن الفضل بن احمد بن اخشید سراج از ابو المظفر عبدا لله بن شیب از ابوالفضل خزاعی از رضی روایت دارم، از کتابهای خواندنی از شیخ ابوعبدالله اصفهانی در 866، نسخ همان عبد الجبار فراهانی خومجانی در 4شوال 553 و خوانده در ذق 5 (56) با شعر عمادالدین رشید الاسلام طوسی به عربی درباره ائمه، با پراکنده های عربی به نظم و نثر، نیز آمده است که خوانده ام بر دیوار رباطی بیرون شهر کاشان :
گر عفـــو کند ندارم از عالم باک / گرعـــدل کند شدم بیک باره هـــلاک
روزی صد ره بگویم ای صانع پاک / مشتی خاکم چی آید از مشتی خاک
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
چون پر خطر است راه در غوشی به / چون بیم شما راست فراموشی به

چون کار به قسمت است کم کوشی به / چون ننیوشند حدیث خاموشی به

3ـ الرسالة الاهوازیة فی مکارم الاخلاق از امام جعفرصادق (ع) در پاسخ پرسش عبدالله نجاشی زیدی شیعی شده، بدین گونه:
" رسالة لمولانا ابی عبدلله جعفر بن محمد الصادق علیهما السلام الی عبد الله ابن النجاشی رحمة الله فی مکارم الاخلاق، بسمله. روی الشیخ العدل محمد بن یعقوب رحمة الله قال : انا محمد بن جعفر الاسدی رحمة الله (.... ) ( یک کلمه خوانده نمی شود ) ما بنداد قال : انا ادریس بن زیاد عن عبید الله بن سلیمان النوفلی البصری قال. کنت عند ابی عبد الله علیه السلم فاذا انا بمولی عبدالله بن النجاشی قدورد علیه بکتابه فسلم علیه واوصل الکتاب ففضه ".
نسخه به نسخ است نوشته در روز پنجشنبه 14 محرم 554 در مسجد جامع کاشان گویا نزد همان ضیاء الدین تاج الاسلام سلطان العلماء ابوالرضا فضل الله بن علی بن عبد الله حسنی راوندی.
در پایان آمده است : " حد ثناالشیخ الحافظ حاکم الدین زین الحفاظ خادم حدیث رسول الله (ص) ابو عبد الله النطنزی ادام الله نعمائه املاء فی المسجد الجامع بقاسان یوم الاربعاء العشرین من جمادی الاول سنة..... مائه قال اخبرنی القاضی اسفندیار بن رستم الغازی فی ما قرائت علیه قال : انا ابو الرجاء بنداربن بانی (؟) قال انا ابوسعید الحسین بن علی بن سهلان.
شهید ثانی آن را در کشف الریبة با سندی دیگر از ابن قولویه گنجانده است (ص 36 ).
علاء الدین محمد گلستانه اصفهانی در گذشته 1100 آن را بنام منهج الیقین (ش 595 دانشگاه ) به فارسی در آورده ومجلسی هم آن را در آداب الولاة خود به فارسی برگردانده است ( ذریعه 2 : 285 و 23: 200_ منزوی 516).
4ـ پنج صفحه شعر و حدیث که بد عکس برداری شده و درست خوانده نمی شود.
5ـ مصارع المصارع خواجه طوسی به نستعلیق عربی گویا از سده 8 و 9 (ش 3633).
6ـ اعلام نهج البلاغه که مؤلف آن را درست نمی شناسیم و او پس از سید مرتضی و رضی و امام وبری و شارحان دیگر که نام نمی برد می زیسته است. شرحی است بیشتر لفظی و لغوی و خودش در دیباچه آن را چنین نامیده ولی از خود یاد نکرده است ( فهرست بهار 2: 451 )
نسخه سمادی که اکنون در کتابخانه کاشف الغطاء شیخ محمد حسین در نجف هست و گویا فیلمی از آن هم در کتابخانه حکیم در نجف باشد، از گفته آقای سید عبد العزیز طباطبائی.
نسخه به نستعلیق گویا از سده 11 است و شارح در آن " زید بن علوی " خوانده شده که بیست و سه سال پس از مرگ رضی به نگارش درآورد. در آن آمده است که نسخه را سید مرتضی حسین کتابدار کتب خانه علوم دینیه برای نواب حامد علی خان بهادروالی ریاست رامپور در سال 1322 فراهم کرده است (ش 41/1199).
در نسخه حاشیه هایی است با رمز "سعید " در پایان آنها.
در فیش یا برگه نسخه آمده است " اعلام نهج البلاغه علی بن ناصر " ولی همان مرتضی حسین در پایان شارح را " زید بن علوی " می نامد.
عبدالله محمد بن یوسف سورتی در 1333 در این نسخه سرگذشتی از سید رضی به عربی گذارده است.
پس در این مجموعه رامپور، هم نسخه ای کهن از نهج البلاغه را شناختیه ایم و هم به یکی از شروح ارزنده آن دست یافته ایم.


[ سه شنبه دوم فروردین 1390 ] [ 10:1 ] [ فطرت ]
ابوالرضا سید ضیاء الدین فضل الله   راوندی یکی   از   شخصیت های علمی   در قرن ششم   هجری بود. ابوالرضا از نوابغ بزرگ رئیس فقهاء و محدثین عصر خویش بود كه علمای بزرگ اسلامی مخالف و موافق به فضائل علمی و محاسن معنوی او اعتراف داشتند. سمعانی و عماد   کاتب از   علمای تسنن می نویسند از دانشمندان معاصر ما كه در شهر قاشان (كاشان) از حضور او بهره مند شدیم. سید فاضل ابوالرضای علوی است كه علم و فضل او مقبول عموم است. مردی با ابهّت و جلال بود. بالبداهه شعر   می سرود. كلامش روان و وعظ او    نافذ بود. در اصول و فروع اسلامی توانا بود. خطی نیكو و حظی وافر از مال دنیا داشت. عبدالجلیل   قزوینی و شیخ منتجب الدین رازی كه از اعلام بزرگ شیعه و معاصر او بودند در وصف ابوالرضا سیّد راوندی می نویسند: وی علامه زمان و مرجع خاص و عام در عصر ما بود. آثاری گرانبها مانند ضوء الشهاب در شرح شهاب الاخبار، رساله ذهبیه، نوادر در تفسیر، اربعین در احادیث الكافی در تفسیر و ادعیه السرّ طب رضوی، مو جز و عروض در علم قانیه و غیره را از خویش بجا گذاشت. سید راوندی علامه زمان خویش بود از تبار پاكان و خاندان دانش نسب شریفش به دوازده پشت به حسن   مثنی    فرزند سبط اكبر رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم منتهی می شود. سیّد از شاگردان شیخ ابو علی طوسی (مفید ثانی) بود و از او نقل روایت دارد و از اساتید عصر خویش به اجازه اجتهاد و نقل روایت مفتخر بود. او با دانشمند بزرگ قطب راوندی معاصر بود. دو تن از دیگر دانشمندان معاصر او سید مجتبی رازی و برادرش سید مرتضی علوی رازی را باید نام برد. افراد نامبرده نیز از مشاهیر علمای شیعه در قرن ششم بودند. خواننده عزیز ابن شهر آشوب مازندرانی، منتجب الدین رازی و شیخ محمد طو سی پدر خواجه نصیر الدین از شاگردان مكتب سیّد راوندی بو ده اند و از او نقل روایت می كنند. چنین به نظر می رسد كه در اواسط قرن ششم قبل از مرحوم قطب راوندی در كاشان وفات نموده است.

[ سه شنبه دوم فروردین 1390 ] [ 10:1 ] [ فطرت ]
نسخه ضوء الشهاب فضل الله راوندي به خط سيد حيدر آملياز ميان شروحی که بر کتاب شهاب الأخبار قاضي قضاعي نوشته شده يکی هم شرحی است از آن عالم بزرگ شيعی در سده ششم قمری فضل الله راوندي. بر کتاب شهاب الأخبار شرح های متعددی نوشته شده و از جمله از سوی علمای امامی. اين متن از آثاری است که گرچه گردآورنده آن عالمی سنی مذهب بوده اما کتابش حتی نزد اسماعيليان شهرت داشته و زيديان و اماميان علاوه بر سنيان به اين کتاب التفات داشته اند. در فهرست منتجب الدين و در ذريعه شرح های متعددی از اين کتاب که تأليف عالمان امامی سده های مختلف و به ويژه سده ششم قمری بوده ياد شده است. اخيرا نيز در قم شرح ضياء الشهاب اثر قطب الدين راوندي منتشر شد. از شرح بزرگ و تفصيلی فضل الله راوندي نسخه های متعددی باقی مانده (نک: فهرستواره دنا، 7/ 251) اما آنچه از آن تاکنون ياد شده نسخه هايی است بسيار متأخر (و گاه ناقص) و حتی چند تايی از اين نسخه ها از سده چهاردهم هجری است. در اين ميان نويسنده اين سطور نسخه ای از اين کتاب را در کتابخانه عاطف افندی ديده است به شماره 593 که به خط سيد حيدر آملي، عالم و عارف مشهور شيعی در سده هشتم قمری است. اين نسخه در دو جرء و در يک مجلد تنطيم شده و از دو جهت يکی قدمت نسخه ضوء الشهاب و ديگری از جهت آنکه نسخه به خط دانشمندی برجسته همچون سيد حيدر آملي است اهميت دارد. می دانيم که از سيد حيدر نسخه ها وکتابهای ديگری به خط وی باقی مانده و او گاه کتابهايی را برای استفاده شخصی کتابت می کرده است. اين نکته را هم اضافه کنم که گويا کتاب راوندي تاريخ سه شنبه 20 جمادی الثانی 552 دارد (نک: دنا، همانجا). مرحوم محقق طباطبايي در تراثنا از اين نسخه به اجمال ياد کرده اند (بر اساس فهارس) اما اشاره ای به قدمت و تاريخ نسخه و کتابت آن از سوی سيد حيدر نکرده اند. در اينجا آنچه از اين نسخه و مشخصات آن يادداشت کرده ام می آورم. نويسنده اميد می برد چاپی عکسی از اين نسخه در آينده نزديک فراهم کند.
عنوان نسخه:
کتاب ضوء الشهاب من إملاء السيد السعيد الإمام العالم الشريف الجليل أفضل المتقدمين وأکمل المتأخرين فضل الله بن علي بن عبيد الله الحسني أبي الرضا الراوندي قدس الله روحه العزيز
صاحبه ومالکه ومتصرفه کاتبه العبد الضعيف الفقير إلی نعمة ربّه اللطيف أضعف عباد الله جرماً وأقواهم جرماً الغريق في بحور الآثام المتمسک بولاء أجداده أهل البيت عليهم السلام حيدر بن علي بن حيدر العلوي الحسيني الآملي أصلح الله شأنه وکتب ذلک تاسع وعشرين ذي الحجة من سنة (؟) اثنين وستين وسبعمائة والحمد لله ربّ العالمين وصلی الله علی خير خلقه محمد وآله الطيبين الطاهرين

پايان جزء اول کتاب در برگ 135 الف:

هذا آخر ما تضمنه الجزؤ الأول من کتاب ضوء الشهاب من کلام السيد الإمام السعيد فضل الله بن علي بن عبيد الله الحسني أبي الرضا الراوندي تجاوز الله عنه وغفر له وتتمته في الجزؤ الثاني من الکتاب المذکور ... کتبه العبد الفقير الحقير المحتاج إلی ربه القدير الغريق في بحور الآثام المتمسک بولاء أجداده أهل البيت عليهم السلام أضعف عباد الله جرماً وأقواهم جرماً حيدر بن علي بن حيدر العلوي الحسيني الآملي أصلح الله شأنه وغفر الله ذنبه واتفق الفراغ منه عاشر ذي القعدة سنة اثنين وستين وسبعمائة بدار السلام بغداد
پايان کتاب 268 ب
تم الکتاب وهو ضوء الشهاب کلام رسول الله صلی الله عليه وآله علی يدي العبد الفقير إلی نعمة ربّه القدير حيدر بن علي بن حيدر العلوي الحسيني الآملي أصلح الله حاله ببغداد وکان الفراغ من تسويده ظهر يوم الأحد تاسع وعشرين ذي الحجة اثنتين وستين وسبعمائة هجرية نبوية والحمد لله علی ذلک وصلی الله علی مرسله (؟) محمد وآله أجمعين

از تاريخها پيداست که نسخه در مدت بسيار کوتاهی کتابت و استنساخ شده است.



لبّ لباب و پرسشی چند
امروز کتابی به دستم رسيد که به تازگی در قم منتشر شده است (1431 ق)؛ کتاب لبّ اللباب در دو جلد و تأليف قطب الدين راوندي؛ عالم برجسته امامی در سده ششم قمری (د. 573 ق). اين کتاب به کوشش آقای سيد حسين جعفري زنجاني منتشر شده است. چند نکته ای درباره اين کتاب و تحقيق حاضر لازم است تذکر دهم؛ اميد که به کار آيد.
1- نخستين بار نويسنده اين سطور در مقاله ای کوتاه در مجله نشر دانش (پاييز سال 78، شماره 93، ص 80 تا 81)، درباره ماهيت اين کتاب که به قطب الدين راوندي منسوب شده، و ارتباط آن با کتاب فصول ابو حنيفه عبدالوهاب بن محمد حنفي کرامي مذهب به بحث پرداخت و با وجود آنکه آن زمان هنوز اثری از نسخه کتاب لب اللباب که زمانی در اختيار مرحوم حاجي نوري بوده يافت نشده بود، اما بر اساس قرائنی، نويسنده اين سطور احتمال داد که کتاب منسوب به قطب راوندي تلخيصی است از کتاب فصول نويسنده کرامی. اصل کتاب الفصول را نيز تفصيلا نخستين بار استاد محترم جناب آقای دکتر شفيعی کدکنی در مقاله ممتازشان، «چهره ديگر محمّدبن کرام سجستانی در پرتوِ سخنانِ نويافته از او» (منتشر شده در ارج‏ نامه ايرج افشار ) معرفی کرده بودند. کار من تنها اين بود که ربط ميان کتاب فصول را با کتاب لب اللباب نشان دهم. متأسفانه محقق کتاب لبّ اللباب در مقدمه خود بر کتاب، با وجود آينکه از ربط دو کتاب سخن گفته اند، اما نه از تحقيق استاد شفيعي کدکني نامی به ميان آورده اند و نه از وجيزه ای که بنده نوشته بودم. بی ترديد شناسايی تفصيلی کتاب فصول مرهون تحقيق استاد شفيعي کدکني است و گمان نمی کنم که محقق کتاب لبّ اللباب، تحقيق استاد شفيعي را نديده باشند و محتملا آن وجيزه بی فايده بنده را. جالب اينکه محقق کتاب فرض کرده اند که عبدالوهاب بن محمد از شاگردان محمد بن کرام بوده، در حالی که طبعا چنين نيست (نک: 1/ 43).
2- در مقدمه تحقيق البته آقای زنجاني درباره شخصيت قطب راوندي مطالب مفصلی ارائه کرده اند که بسيار مفيد است؛ گو اينکه تقريبا بيشتر آن مأخوذ است از تحقيق مرحوم محقق طباطبايي درباره حيات و آثار قطب راوندي که در مجله تراثنا پيشتر منتشر شده بود. کاش دست کم آن اطلاعات را محقق کتاب به روز می کردند؛ فی المثل آنجا که از قطب الدين مقري نيشابوري سخن به ميان آورده اند (1/ 17)، از دو کتاب الحدود و التعليق او در علم کلام نام برده اند، اما نيافزوده اند که اين دو کتاب در سالهای اخير پس از رحلت استاد ما منتشر شد و همينک در دسترس است.
3- نسخه ای که همينک از اين کتاب به دست آمده، متأسفانه از آغاز افتادگی اندکی دارد و خطبه ندارد. در انجام هم مشخصات نسخه و کاتب آن ظاهرا موجود نيست و از اينرو از خود نسخه نمی توان هويت و شناسنامه کتاب را به دست آورد (حتی گويا تاريخ کتابت نسخه را؛ به هر حال محقق کتاب اطلاعات کمی درباره اصل نسخه به دست داده اند و بايد در اين مورد فهرست کتابخانه ای که نسخه در آن موجود است، ديده شود). اينکه دقيقا کتاب تأليف کيست و چه ماهيتی دارد و تاريخچه آن کدام است، روشن نيست و انتساب آن به قطب راوندي البته نياز به تحقيق دارد. با وجود اينکه محقق کتاب، به نسخه کتاب فصول عبدالوهاب دسترسی داشته و می توانسته اند نقلها را با اصل کتاب فصول مقايسه کنند و نشان دهند که دقيقا تلخيص کتاب چه نسبتی با اصل کتاب فصول دارد، اما زحمت اين کار را به خود نداده اند و از اينرو الآن معلوم نيست کدام نقلها حقيقتا از اصل کتاب عبدالوهاب است و کدام ها اضافات تلخيص کننده کتاب. به هر حال کتاب لبّ اللباب در شکل فعلی، هسته ای از احاديث سنی و گاه حتی بعضا عقايد سنی دارد؛ و البته مقداری هم احاديث و تعاليم شيعی که محتملا اکثر آنها اضافات تلخيص کننده کتاب است. اگر اين مقارنه وسيله محقق کتاب صورت پذيرفته بود، همينک ما تصوير روشنتری از کتاب فصول و تلخيص آن می داشتيم. به هر حال به دليل اينکه محقق کتاب چنين زحمتی را بر خود هموار نکرده اند، نسبت دو کتاب فصول و تلخيص شيعی آن هنوز روشن نيست و معلوم نيست دقيقا مشی نويسنده لب اللباب، در تلخيص متن کتاب سنی و کرّامي فصول، يعنی دقيقا در انتخاب احاديث و مطالب کتاب چه بوده است.
4- متأسفانه محقق کتاب به جای پرداختن به مهمی که در شماره پيشين از آن سخن رفت، در حاشيه کتاب، صدها آدرس و منبع برای احاديث کتاب از ميان منابع شيعی و سنی ارائه داده اند که در شکل فعلی مفيد فايده ای نيست. امروزه با در اختيار داشتن سی دی ها و نرم افزارهای مختلف حديثی، نفس استخراج و ارائه آدرس کتابهای حديثی ديگر برای مصادر يک حديث ضرورتی ندارد؛ بر عکس راهی فراهم شده تا به درستی تشخيص دهيم حديث مورد بحث دقيقا در چه منابع قبلی، "تخريج" و روايت شده و چه نسبتی ميان روايت منبع محل بحث با انواع روايات همان متن در کتابهای کهنتر وجود دارد. به هر حال در مورد حاضر مناسب بود که در مورد هر حديث دقيقا توضيح داده می شد که کدام يک ريشه سنی ( و حتی حنفی و کرامی؛ اگر در منابع کهنتر حنفی و کرامی نقل شده است) دارد و طبعا کدام متعلق به اصل کتاب فصول است و در مورد احاديث الحاقی هم که مأخوذ از منابع شيعی است، دقيقا چه منبع و يا منابعی در گزينش اين احاديث در تلخيص کتاب فصول به کار رفته است. در مورد احاديث سنی کتاب اگر به درستی منابع صاحب فصول و نيز انعکاس آن دسته احاديث در منابع شيعی مورد دقت قرار گرفته بود، همينک تصوير روشنتری از کتاب در اختيار ما بود؛ اينکه عملا چه دسته از مطالب اصلی کتاب فصول در تلخيص حاضر آمده و چه چيزهايی حذف شده است. همانقدر که اقتباسها در اين بحث مهم است؛ حذف و اضافات هم مهم است و در آن صورت ما تصوير روشنتری از تعامل يک دانشمند شيعی نسبت به يک متن تفسيری و حديثی سنی و کرامي در اختيار داشتيم. جالب اينکه محقق کتاب جايی هم فرموده اند چون احاديث کتاب همگی از احاديث مرسله است؛ بنابراين جای نقاش در صحت احاديث وجود ندارد و همگی را بايد صحيح تلقی کنيم (ص 51). داوری درباره اين گفته را به کتابهای مقدماتی درباره علوم حديث و درايه وا می گذاريم.
5- اين نکته را هم بيافزايم که محقق کتاب هيچ بحثی درباره اصالت انتساب کتاب لبّ اللباب به قطب راوندي نکرده و تنها به نقل منابع متأخر در اين زمينه بسنده کرده و مسئله را مسلم فرض فرموده اند. از کجا معلوم که اين شهرت مستند به يک گواهی قابل قبول باشد؟ حال که نسخه کتاب در دسترس است، تحقيق در اين باره البته بسی آسانتر است. من تنها در اينجا فتح بابی می کنم و اميد می برم کسانی که دلبسته به چنين تحقيقاتی هستند، تلاشی کنند تا بر اساس متن کتاب موجود، پاسخی برای اين پرسش پيدا شود. به دليل اينکه نسخه کتاب لبّ اللباب دارای هيچ گونه مشخصه و گواهی از سوی کاتب و يا نويسنده نيست و خطبه آن هم افتاده است، بحث در اين زمينه البته لازم است.
به هر حال تلاش آقای جعفري زنجاني را در انتشار کتاب ستايش می کنيم و توفيقات بيشتر را از خداوند برای ايشان طلب می نماييم.
[ سه شنبه دوم فروردین 1390 ] [ 9:54 ] [ فطرت ]
http://www.darolhadith.net/farsi/id/admin/image/272.jpg

كتاب «ضياء‌الشهاب فی شرح شهاب‌الأخبار»، با مقدمه تحقيق و فهارس عامه، در نوزده باب و 664 صفحه، از سوی سازمان چاپ و نشر دارالحديث منتشر شد.

كتاب «ضياء‌الشهاب فی شرح شهاب‌الأخبار» تأليف قطب‌الدين راوندی (م 573ق)، از برجسته‌ترين دانشمندان و محقّقان قرن ششم هجری است.
در مقدّمۀ تحقيق، به صورت مبسوط به شرح حال مؤلّف كتاب شهاب‌الأخبار و همچنين قطب‌‌الدين راوندی، شارح اين اثر، پرداخته شده‌است و از ديگر موارد اشاره شده در اين مقدمه، بيان شرح‌هايی هستند كه بر شهاب‌الأخبار نگاشته شده‌است.
در پايان اين اثر، تحت عنوان الفهارس‌العامه، تعداد ده فهرست فنی در 133 صفحه عرضه شده‌است. از جملۀ اين فهارس می‌توان به فهرست آيات قرآن، احاديث متن، احاديث شرح، اعلام و فرق و مذاهب اشاره كرد. فهرست كتب وارده در مقدّمۀ تحقيق، كتب وارده در متن، اشعار و مصادر تحقيق، از ديگر فهرست‌های ذكر شده در پايان اين اثر دينی است.
شارح اين كتاب، سعيد بن هبة ‌الله، مشهور به قطب راوندی، از برجسته‌ترين دانشمندان و محقّقان قرن ششم هجری است. منتجب‌‌الدين، او را با عبارات «فقيه، عين، صالح و ثقه» معرّفی كرده و همچنين مثل بن فوطی، از مشاهير عامّه، قطب‌‌الدين راوندی را با تعبير «فقيه الشيعه» می‌ستايد. قطب‌‌الدين، در اصفهان، همدان و خراسان، از بزرگان روزگار خود همچون ابوجعفر حلبی، امين ‌السلام فضل بن حسن طبرسی (صاحب مجمع ‌البيان)، عمادالدين طبری، و ابوالسعادت شجری، بهره برده و از آن‌ها روايت كرده‌است.
كسانی نيز چون ابن شهر آشوب (صاحب معالم‌العلما) و منتجب‌الدين، و رازی (صاحب فهرست)، از شاگردان وی بودند. اين دانشمند برجسته، در حرم مطهّر حضرت فاطمه معصومه(س)، در صحن بزرگ يا همان صحن اتابكی، مدفون است.
از ويژگی‌های اين اثر، اين است كه به قلم يكی از برجسته‌ترين دانشمندان و فقهای اماميه تحرير شده است و مشخصّاً از قرن ششم هجری بر جای مانده است.
وی تصريح كرد: اين اثر، از جهت مباحث تقريبی، اهميت دارد؛ چرا كه آثار محدودی وجود دارند كه اصل كتاب از عامّه بوده و يكی از بزرگان اماميه آن را شرح كرده باشد و اين كتاب از جمله اين آثار معدود است و نيز از حيث فقه الحديثی و فهم كلام معصوم، اين كتاب، بسيار غنی بوده و نكات و حقايق زيادی را كاويده و مشخّص كرده است. قطب‌‌الدين راوندی، علاوه بر اين كه فقيه و محدّثی ژرف‌نگر است، اديب قوی و مسلّطی نيز بوده كه در ابتدای شرح هر حديث، مباحث مهم و دقيق ادبی آن را نيز بيان كرده است. از جهت مصدر روايی نيز احاديث زيادی در اين كتاب آمده كه در مصادر و منابعی كه امروز در دسترس است، وجود ندارد و اين واقعيت نشان می‌دهد آثاری كه در دسترس مؤلّف بوده كه اكنون به دست ما نرسيده است، نكته ديگر، اهميت كتاب شهاب‌الخبار و ضياء‌الشهاب به منزله اثر اخلاقی و تربيتی است و با مطالعه اين كتب متوجه می‌شويم قصد مؤلّف، فقط جمع‌آوری روايات نبوده است.
كتاب «شهاب‌الأخبار» تأليف قطب‌‌الدين راوندی (م 573ق)، تحقيق مهدی سليمانی آشتيانی، از حدود 1200 سخن حكمت‌آميز رسول خدا(ص) دربارۀ نصايح اخلاقی و دعاهايی از آن حضرت فراهم شده و به تازگی با شمارگان 1000 نسخه، جلد سخت و بهای 8000 تومان از سوی سازمان چاپ و نشر دارالحديث منتشر شده است.
[ سه شنبه دوم فروردین 1390 ] [ 9:53 ] [ فطرت ]
مولف سید فضل الله راوندی
چکیده کتاب

مولف در این کتاب 56 صفحه‌ای مجموعه روایات اخلاقی و مواعظ را که شامل موضوعات گوناگونی مانند صدقه، حسن خلق، جهاد، صفات حسنه، امر به معروف ونهی از منکر و بسیاری از مستحبات شرعی روایت شده توسط ائمه علیهم السلام از حضرت پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌و‌آله را آورده است.
انگیزه نگارش
سید فضل الله راوندی از علمای بزرگ اخلاق در دوران خود بوده، در مدرسه مجدیه کاشان جلسات موعظه و درس اخلاق داشته، بسیار مورد توجه عموم و علمای آن شهر قرار گرفته بود، این کتاب را برای نشر سخنان موعظه آمیز و حکمت آموز حضرت رسول‌خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله نگاشته است، تا دیگران با خواندن آن با معارف عمیق و دستورات اخلاقی و روایات اهل بیت عصمت و طهارت بهتر آشنا گردند.

شیوه نگارش

راوندی در آغاز این کتاب سند خود را به روایات کتاب که یک سند بیشتر نیست می‌آورد، سپس با اشاره به آن سند متن روایات را نقل می‌کند. ایشان بدین ترتیب خواننده را از خواندن اسناد طولانی تکراری آسوده ساخته، بدون آنکه از اعتبار واستناد آن روایات چیزی کاسته و یا آنها را به روایات مرسله مبدل سازد.
                                

بررسی سند کتاب

سند کتاب نیز سند مشهوری است و در واقع همان سند کتاب" الاشعثیات "(یا با توجه به اینکه این روایات همه از طریق امام جعفرصادق علیه‌السلام روایت شده به آن کتاب الجعفریات می‌گویند.)یا "الجعفریات "می‌باشد.

کتاب الاشعثیات شامل هزار روایت از پیامبر و پانصد روایت از دیگر معصومین است که محمد بن اشعث از طرق دیگر به آنها اضافه کرده است. این کتاب و روایات آن در میان علمای شیعه و سنی مورد قبول بوده و سند آن نیز معتبر است واز طرق گوناگونی نقل شده است، سید فضل الله راوندی بیشتر روایات کتاب نوادر را از همین طریق و با سه واسطه از محمد بن اشعث نقل کرده است.

در حقیقت روایات این کتاب، بجز بخش کوچکی از آخر آن، گلچینی از روایات اخلاقی کتاب اشعثیات است. علامه مجلسی نیز این مطلب را تایید نموده و می‌گوید: «اخبارُهُ مَأخوذهٌ من الجعفریَّات الأ قلیلٌ من أخره». روایات کتاب نوادر رواندی همه از کتاب جعفریات گرفته شده بجز بخش کوچکی از آخر آن.

ارزش و اعتبار

با توجه به آنچه که بیان شد نوادر تقریبا به عنوان گلچین اشعثیات است، با نظر بر اینکه کتاب اشعثیات از کتابهای قدیمی ومعتبر شناخته شده شیعه است و اصحاب و علمای شیعه نیز بسیار بر روایات آن استناد و اعتماد کرده‌اند و با توجه بر اینکه‌، کتاب اشعثیات از اصول اولیه شیعه به شمار می‌آید و علمای بزرگ شیعه در طول تاریخ در اجازات روایی روایت آن را نیز به یکدیگر اجازه داده‌اند ارزش و اعتبار نوادر نیز روشن می‌گردد، زیرا همچنانکه یادآور گشتیم النوادر تقریبا به عنوان گلچین اشعثیات می‌باشد.
بر این اساس است که این کتاب در طول هزار سال پیوسته مورد توجه علما و بزرگان شیعه وسنی قرار گرفته و از ارزش و اعتبار خاصی برخوردار بوده است.


این کتاب یک بار با تحقیق شیخ احمد صادقی اردستانی  و بار دیگر با تحقیق فاضل ارجمندسعید رضا علی عسکری و همچنین در قالب چهل حدیث از سوی اقای علیرضا کمالی تدوین و نشر یافته است.


رسول خدا (صلّي الله عليه و‌ آله):

 مَن تَعَلَّمَ في شَبابِهِ کانَ بِمَنْزِلَةِ الوَشْمِ في الحَجَرِ، وَمَن تَعَلَّمَ وَهُوَ کبَيرٌ کانَ بِمَنْزِلَةِ الکِتابِ عَلَي وَجْهِ الماءِ.

(النوادر راوندي، ص132، ح169)

آن‌که در جواني‌ بياموزد، آموخته‌اش مانند نقش بر سنگ است و آن‌که در بزرگ‌سالي بياموزد، مانند نوشتن روي آب باشد.

 

Who learns in his adolescence, his learning likes a stone graving and who learns in his oldness, his learning likes writing on the surface of water.

 


[ سه شنبه دوم فروردین 1390 ] [ 9:50 ] [ فطرت ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

وصال او ز عمر جاودان به
خداوندا مرا آن ده كه آن به

ديار كهن و جاودانه راوند از دير باز مهد تشيع بوده و اقليم سرسبز و زيباي آن خاستگاه انديشمندان سترگ و فرزانگاني بزرگ مي باشدكه نام انها بر پيشاني تاريخ مي درخشد. پرچم پر افتخار ولايت آل البيت از روزگاري دور بر بام آن برافراشته شده و راوند از اولين مناطقي است كه در ايران شهد شيرين ولايت را چشيده است.

"مجتبي رجبي راوندي"
لینک های مفید





امکانات وب
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت